تبليغاتX
لگاریتم
ONLY BARCELONA ONLY LIONEL MESSI

این برای اولین بار در تاریخ لانه اصلی سوسک ها اتفاق میفتاد که در یک روز دو جلسه همگانی آن هم با حضور تمامی سوسک ها برگزار می شد . شب هنگام بود و در حالی که بسیاری از سوسک ها در خواب بودند فراخوان همگانی در لانه اعلام شد . بلافاصله سیل عظیم سوسک های بهت زده در حالی که از شنیدن دومین فراخوان در طول یک روز گیج و وحشتزده شده بودند به سمت تالار اصلی حرکت کردند . چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که همه سوسک ها وارد تالار اصلی شدند و در جایگاه خودشان استقرار یافتند . سوسک ها درباره علت این فراخوان به تندی با یکدیگر بحث میکردند که ناگهان خبری خوفناک به سرعت برق دهن به دهن در میان سوسک ها چرخید و لحظه ای بعد سوسک ها با شنیدن این خبر ، وحشتزده سکوت کردند و منتظر ماندند تا ببینند چه پیش خواهد آمد .

" سوسک جوانی از خانواده خاخاس در خانه روی لانه به قتل رسیده بود . "

حالا این وحشت بود که به سرعت در ذهن سوسک ها ریشه می دواند . همه آنها منتظر بودند تا ببینند برخورد شاه رامان با این قضیه چگونه خواهد بود . مطمئنا او آنقدر عصبانی بود که سنت ها را نادیده گرفته و برای دومین بار در طول یک روز تمام سوسک ها را در تالار اصلی گرد هم جمع کرده بود . پس از پخش شدن خبر حالا سکوت همه جا را فرا گرفته بود .

درب روی سکوی تالار با صدای بلندی باز شد و در مقابل چشم های گشاد شده از وحشت و حیرت سوسک ها اولین کسی که از در وارد شد ، خود شاه رامان بود . بدون محافظ . شاه رامان برای دومین بار طی چند دقیقه سنت ها را زیر پا گذاشته بود . چه خبر بود ؟

سوسک هایی که از بهت و حیرت در آمده بودند از جایشان بیرون آمدند و به پادشاهشان ادای احترام کردند . در ابتدا اینگونه به نظر می رسید که شاه قصد سر تکان دادن به نشان جواب احترام سوسک ها را داشته باشد ، اما لحظه ای بعد سر خود را هر چند کوتاه تکان داد و سوسک ها کمی آسوده تر سر جای خود نشستند . حداقل در این یک مورد سنت ها رعایت شده بود .

چند لحظه ای سکوت محض تمام تالار را در خود فرو برد . همه سوسک ها در انتظار شنیدن سخنان شاه رامان بودند . اما رامان بزرگ نیز سکوت پیشه کرده بود و با نگاه سردش جای جای تالار را از نظر می گذراند . سوسک ها کم کم زیر نگاه نافذ شاهشان احساس معذب بودن پیدا می کردند . عده ای از آنها نگاهشان را به زمین دوخته بودند و بقیه نیز با نگرانی به یکدیگر نگاه می کردند . فقط یک نفر بود که مستقیم در چشمان رامان خیره شده بود . شاه رامان پس از اینکه تمام تالار را از نظر گذراند به آرامی سری تکان داد و در حالی که هیجان حاضران در تالار به بیشترین حد ممکن رسیده بود ، شروع به صحبت کرد تا صدای حبس شدن نفس از جای جای تالار به گوش برسد : " دوستان من . سوالی از شما دارم . آیا شما شرایطی را که من قبل از شروع دوران پادشاهیم مطرح کردم و گفتم اگر آنها را حتی یک نفر از شما نپذیرد من پادشاه نمی شوم را به یاد دارید ؟ آیا همه شما آن شروط را نپذیرفتید ؟ "

بار دیگر سکوت برقرار شد . پس از چند لحظه ادامه سکوت از سوی رامان ، سوسک ها کم کم متوجه شدند که شاهشان منتظر جواب از سوی آنهاست و به صورت پراکنده فریاد زدند : " پذیرفتیم ، شاه رامان "

رامان ادامه داد : " آیا از آن شرایط این نبود که در میان ما اعتماد کامل وجود داشته باشد ؟ "

سوسک ها که از سخنان شاهشان متعجب شده بودند این بار با آمادگی قبلی یک صدا فریاد زدند : " بله شاه رامان "

رامان ادامه داد : " من پای قول خودم بودم . در طول حکومتم حرف تک تک شما را گوش دادم و بدون بررسی از کنار آن نگذشتم . شما هم قرار بود در عوض این کار از فرمان های من اطاعت کنید . همه شما "

بار دیگر سکوت . به تدریج سوسک ها متوجه منظور شاهشان می شدند و تعجب جای خود را به وحشت می داد . رامان با تاخیر انداختن در صحبت هایش به شکل ماهرانه ای رعب و وحشت را در فضای تالار به اوج رساند . هنگامی که رامان دوباره شروع به صحبت کرد تمام سوسک ها با شنیدن طنین صدایش متوجه موضوع جدیدی شدند . آنها تا به حال شاهشان را اینگونه خشمگین ندیده بودند . این رامان بزرگ و مهربان بود  که حالا به خاطر سرپیچی از فرمان اینگونه به خشم آمده بود . او کوچکترین مجازاتی برای کسی در نظر نگرفته بود . حتی صدایش را نیز بلند نکرده بود . علت ترس مردم از رامان ، اقتدار ذاتی او بود . آنها تازه این موضوع را درک کرده بودند و پیش خود آرزو می کردند که ای کاش تا پایان حکومت رامان متوجه آن نمی شدند .

صدای رامان بزرگ به طور ناگهانی سکوت تالار را شکست : " من اهل صادر کردن فرمان های بیهوده نیستم . بار ها این مطلب را به شما ثابت کرده ام . یا لا اقل اینطور فکر می کنم . اصلا دوست ندارم مردم را مجبور به کاری بکنم . مگر اینکه مسئله بسیار مهمی در میان باشد که با جان و مال شما مردم در ارتباط مستقیم باشد . آنوقت است که من برای جلوگیری از آسیب به شما و لانه مان هر کاری انجام می دهم . مانند امروز صبح . فکر کردید جلوگیری از رفتن شما به خانه روی لانه سودی به حال من دارد ؟ نخیر دوستان . نخیر . فقط به خاطر حفظ جان شما بود . چیزی که در طول حکومتم همیشه از آن متنفر بودم و خواهم بود ، مرگ یک سوسک است . و حالا این اتفاق افتاده است . به خاطر بی توجهی به یک فرمان به خاطر بی اعتمادی . "

دوباره سکوت . انگار رامان به خوبی می دانست چگونه از احساسات مردم به عنوان ابزار استفاده کند . به موقع می توانست کاری کند که همه او را دوست داشته باشند . و یا مانند لحظاتی پیش کاری می کرد که تک تک سوسک ها با نگاه کردن به او لرزه بر اندامشان بیفتد . و در مواقعی مثل همین حالا با سکوتش می توانست مردم را از کارشان شرمنده کند . تمام سوسک ها پس از شنیدن سخنن رامان حالا سعی می کردند چشم هایشان را از پادشاهشان بدزدند . حتی به یکدیگر هم نگاه نمی کردند . با این که می دانستند سانسوس ، سوسک جوانی که ساعاتی قبل کشته شده بود ، از خانواده خاخاس بوده اما حرف های رامان همه را خجالت زده کرده بود . شاه رامان آهی کشید . و با بی حوصلگی صحبت هایش را از سر گرفت : " این اتفاق به هیچ وجه از ذهن من پاک نخواهد شد . دستوری که صبح امروز صادر کردم حاصل تلاش های بی وقفه من و بسیاری از سوسک های دیگر بود . و ما خیلی زود نتیجه تلاش هایمان را دیدیم . من به قول خودم عمل می کنم . مجازاتی برای خانواده خاخاس به رم بی مسئولیتیشان در نظر نمی گیرم . همچنین برای بیبرس جوان ، برادر سانسوس ، که همراه او به خانه روی لانه رفت و با شانس احمقانه ای جان سالم به در برد  . به نظر من برای خانواده خاخاس و بیبرس ، از دست دادن یک عضو جوان و یک برادر همراه ، بدون اینکه حتی جسدش را ببینند به عنوان مجازات کافیست . "

صدای شیون مادر سانسوس بلند شد . همسرش سعی می کرد او را آرام کند ، اما صحبت های رامان به شدت او را منقلب کرده بود و داغ پسر از دست رفته اش را دوباره تازه کرده بود . رئیس خانواده خاخاس هم با شرم سرش را پایین انداخته بود . اما حال بیبرس به هیچ وجه قابل تشخیص نبود . او با چشمانی سرد و بی روح مستقیم به شاه رامان خیره شده بود . شاه رامان از جای خود بلند شد . تعداد کمی از سوسک ها نای بلند شدن و ادای احترام به شاه برایشان مانده بود . رامان در همان حال ایستاده گفت : " به هر حال همانطور که گفتم هرگز این اتفاق از ذهن من پاک نخواهد شد . باید اعتراف کنم که تا حد زیادی نا امید شدم . فقط امیدوارم بیشتر نشود . هر چند که به این هم امیدی نیست . "

و سپس رامان سلانه سلانه همانطور که تنها وارد شده بود تنها از تالار خارج شد . و سوسک ها آنقدر ناراحت ، نگران و شرمسار بودند که تا ساعتی بعد تالار را ترک نکردند .

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 تیر1386ساعت 2:55 PM  توسط پیام | 

فصل دوم

 

سوسک ها در تالار اصلی دور هم جمع شده بودند . تمام خانواده های بزرگ در تالار حضور داشتند و هر یک دور میز مخصوص به خود نشسته بودند . هیچ نوری در تالار وجود نداشت . چرا که چشم های سوسک ها احتیاجی به نور نداشت . آنها در تاریکی نشسته بودند و هر کس به آرامی در گوش نفر بقل دستی اش پچ پچ می کرد . زمزمه ها سرشار از هیجان و نگرانی و حتی ترس بود . همه می دانستند که مطمئنا پادشاهشان قصد دارد حرف بسیار مهمی بزند . چرا که هر شصت و چهار خانواده را با تمام زنان و کودکان به تالار فراخوانده بود . اوایل صبح شایعاتی در مورد حضور یک خانواده جدید در " خانه روی لانه " در بین سوسک ها پیچیده بود و درست یک ساعت بعد فراخوان پادشاه بدست روسای خانواده ها رسیده بود . و حالا همه منتظر بودند تا خبرهای موثق را از زبان خود پادشاه بشنوند .

با باز شدن در بزرگ که رو به روی در اصلی و در سمت دیگر تالار قرار داشت ، سکوت سنگینی در بین سوسک ها حاکم شد . مثل همیشه ابتدا وزیران از در بیرون آمدند و سر جای خود در قسمت مشخصی از سکوی بالای تالار مستقر شدند . پس از آن ملکه و محافظانش وارد تالار شدند . سپس محافظ پیشاپیش شاه آمد و درست پشت سر او پادشاه سوسک ها ، رامان بزرگ ، وارد شد . رامان سوسک بزرگی بود که از کودکی به شجاعت در میان سوسک ها معروف بود . و دو سال پیش بود که با قانونی شدن سنش برای پادشاهی بلافاصله به تخت نشست . او با اینکه از سوی مردم حمایت می شد اما هنوز حاضر نشده بود لباس پادشاهی به تن کند . او گفته بود این کار از رسومی است که بین شاه و مردم جدایی میندازد . او در جایگاه مخصوصش در کنار ملکه نشست . پس از او محافظ پشت سرش نیز وارد شد و در جایگاه خود در سمت چپ شاه قرار گرفت .

همه سوسک ها به احترام پادشاهشان از روی جایگاهشان که تقریبا شبیه صندلی بود پایین آمدند و دو پای جلوییشان را به نشانه تعظیم خم کردند . شاه رامان نیز برای پاسخ سرش را خم کرد. بلافاصله سوسک ها دوباره سر جایشان بازگشتند . دوباره سکوت برقرار شد و همه به انتظار شروع صحبت های شاه نشستند .

شاه رامان نیز با صدایی رسا و بلند به انتظار مردم پایان داد و شروع به صحبت کرد : " درود بر شما سوسک های با احساس و مسئولیت پذیر . شما که خود را در مقابل هم نوعانتان به هر شکل مسئول می دانید و نسبت به قلمروتان احساس مسئولیت می کنید . اجازه دهید بدون مقدمه به اصل مطلب بپردازم . می دانم که امروز صبح شایعه ای در میان شما سوسک ها پیچیده و دهان به دهان گشته و حالا کم و بیش همه از آن اطلاع دارید . از کلیت شایعه و جزئیاتش کاملا با خبرم . چرا که به دستور خودم این خبر در شهر پخش شد .  "

لحظه ای شاه سکوت کرد . مردم ابتدا با قیافه هاج و واج به شاه و به هم نگریستند و سپس دوباره پچ پچ ها بالا گرفت . اما به محض اینکه شاه رامان شروع به صحبت کرد ، سکوت محض برقرار شد :

" من این کار را کردم تا همه شما با آمادگی قبلی در این جلسه حضور یابید . دلم می خواست همه پیش زمینه ای درباره موضوع این جلسه داشته باشند تا غافلگیر نشوند . همانطور که شنیده اید امروز یک خانواده جدید به " خانه روی لانه " نقل مکان کرده اند . این اولین بار در مدت دو ساله پادشاهی من است که یک خانواده در " خانه روی لانه " ساکن می شوند . من از ماه گذشته از این خبر اطلاع پیدا کردم . در این مدت سوابق تمام خانواده های قبلی و تاثیر آنها را بر جامعمون مورد بررسی قرار دادم . آخرین زمانی که یک خانواده در خانه روی لانه استقرار داشتند به بیش از ده سال پیش بر می گردد . طبق شواهدی که در دست هست اون خانواده بیش از حد اقدام به کشتن سوسک ها می کردند . اما مدتی بعد و به طور مرموز و کاملا ناگهانی خانه روی لانه را تخلیه می کنند و این خانه تا به امروز خالی باقی می ماند . من تلاش زیادی برای یافتن علت ترک این خانه توسط آنها شدم اما به هیچ نتیجه قطعی دست پیدا نکردم . من در طی کل تحقیقاتم به چند نتیجه کلی رسیدم . آمدن این خانواده به خانه روی لانه از جهاتی برای ما مفید و از جهاتی مضر است . مثلا اینکه با اسکان کامل آنها در خانه برای ما سوسک ها محدودیت هایی به وجود میاید . انسان ها اگر از چیزی یا کسی بترسند که ضعیف تر از خودشان باشد ، اولین عکس العملی که نشان می دهند ، از بین بردن آن است . و این خصوصیت زشت آنها به ما نیز آسیب خواهد رساند . انسان ها از ما می ترسند . به همین جهت به محض مواجهه با یک سوسک آن را می کشند . بدون اینکه لحظه ای به این فکر کنند که ما هم مانند آنها یک موجود زنده ایم و برای خودمان خانه و خانواده ای داریم . به هر حال . به همین خاطر رفت و آمد ما در خانه روی لانه به شدت محدود خواهد شد . از طرف دیگر ما در این چند ماه اخیر با بحران قحطی غذا رو به رو بودیم . که ناشی از نبود منابع غذایی کافی بود . با آمدن این افراد به خانه روی لانه منابع غذایی متعددی برای ما ایجاد خواهد شد که با استفاده از آنها مشکل غذا به طور کلی بر طرف خواهد شد . می بینید که دلایل خوب و بد زیادی وجود دارد . من و وزیرانم در هفته گذشته بی وقفه به بحث در مورد این مسایل پرداختیم . چرا که اگر به این نتیجه می رسیدیم که خطری ما را تهدید می کند باید تصمیم بر ترک لانه می گرفتیم و در این صورت باید تا قبل از سکونت آن خانواده در خانه روی لانه کار ترک لانه انجام می شد . یعنی تا دیشب . اما لانه ما یکی از چهار لانه اصلی در این شهر است . و ترک آن ضربه بزرگتری به ما سوسک ها وارد می کرد . و در پایان به این نتیجه رسیدیم که در لانه باقی خواهیم ماند . "

ناگهان با فریاد سوسک ها از سر شادمانی کل تالار به لرزه در آمد . آنها از اینکه مجبور به ترک لانه شان نبودند شادمان بودند و یکدیگر را در آغوش می گرفتند .

پادشاه دوباره شروع به صحبت کرد و بار دیگر تالار در سکوت فرو رفت : " من هم مانند شما از اینکه مجبور به سرزمین محبوبمان نیستیم خوشحالم . اما این تصمیم به معنای رفع کامل خطر نیست . من وسایر وزرا پس از بحث های طولانی به این نتیجه رسیدیم که تا هر زمانی که انسان ها در خانه روی لانه ساکنند سوسک ها باید شرایط ویژه ای را رعایت کنند . با رعایت این شرایط میزان خطر تا حد بسیار زیادی کم می شود . قانون اول ، که مهمترین قانون خواهد بود به عنوان یک قانون کلی از امروز به اجرا در خواهد آمد . " از این پس هیچ کس بدون اجازه افراد تعیین شده از جانب من از لانه خارج نمی شود . " این قانون شامل تمام سوسک ها ، حتی روئسای خانواده هاست . هیچ مجازاتی برای کسانی که از این قانون سر پیچی کنند در نظر گرفته نخواهد شد . جز اینکه اگر سر خود به خانه روی لانه بروید ، مسئولیت جانتان با خودتان است و اگر کشته شوید ، که احتمالش کم نیست ، ممکن است جنازه تان هم به لانه منتقل نشود و غذای مورچه ها شوید . "

رامان لحظه ای ساکت ماند . این بار سکوت تالار به هم نخورد و این رعب و وحشت بود که در فضا پخش می شد و به درون تک تک سوسک ها رخنه می کرد . خود رامان کسی بود که دوباره این سکوت را شکست و شروع به صحبت کرد : " اما در صورتی که هماهنگ عمل کنیم کوچکترین خطری تهدیدمان نمی کند . من شخصا از تک تک شما انتظار دارم که برای حفظ جان خودتان به این قانون پایبند باشید . از این به بعد من و وزیرانم ارتباطمان را با روئسای خانواده ها بیش از پیش می کنیم . دستورات بعدی در صورت لزوم از جانب ما به روئسای هر خانواده و از طریق آنها به تک تک شما خواهد رسید . دیگر حرفی نیست . به امید سلامتی و سربلندی برای تمام سوسک ها "

و سپس شاه رامان مثل همیشه سرش را به نشانه پایان صحبت و احترام پایین آورد . سوسک ها هم با عجله از جایگاهشان پایین آمدند و در مقابل شاهشان تعظیم کردند . شاه رامان در حالی که در کنار ملکه و در میان محافظان قرار گرفته بود تالار را ترک کرد . سوسک ها نیز که تند و تند به تبادل نظر می پرداختند شروع به خروج از تالار کردند . در این بین دو دوست با هیجان فراوان در حال نقشه کشیدن برای یک حرکت ماجرا جویانه بودند . 

   

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 1:13 PM  توسط پیام | 

فصل اول

 

الهام برای چندمین بار از خواب پرید . چشمانش می سوخت . به سختی آنها را باز کرد و به ساعت دیواری اتاقش که در کنار پنجره نصب کرده بود و در آن لحظه با نور مهتاب روشن شده بود نگاه کرد . متوجه شد که هنوز یک ساعت نشده که به رختخواب رفته است . کلافه شده بود . با اینکه در طول روز خیلی خسته شده بود ، حالا به هیچ وجه خوابش نمی برد . در طول این یک ساعت مدام در رختخوابش غلت زده بود و چندین بار هم مثل همین حالا از خواب پریده و در رختخوابش نشسته بود . او حالا دیگر مطمئن بود که یک شب دیگر را باید تا صبح بیدار بماند . الهام به خوبی می دانست چگونه از پس این کار بر بیاید . بلافاصله از جا بلند شد و به طرف دستشویی بیرون اتاق رفت تا آبی به صورتش بزند . اما همین که دستگیره در را در دست گرفت ، انگار دلهره و نگرانی که در خواب به سراغش آمده بود دوباره در درونش زنده شد . دستگیره در را رها کرد . فعلا از آب زدن به سر و صورتش منصرف شد . او دلیل این ترس را می دانست . اما حتی دوست نداشت به آن فکر کند . پیش خودش احساس هراسی آمیخته با خجالت داشت . چیزی که خوب می دانست چیست او را آزار می داد .اما خودش نیز وقتی به یاد آن ترس قدیمی میفتاد شرمنده می شد.

الهام رویش را از در برگرداند و به دور تا دور اتاقش نگاه کرد . اولین شب حضورش در این اتاق را سپری می کرد . آنها صبح همان روز از خانه قبلیشان به این خانه اسباب کشی کرده بودند . الهام خانه قدیمیشان را خیلی دوست داشت . وقتی شنید قرار است از آن خانه بروند آنقدر ناراحت شد که تا چند روز قادر نبود حتی به مدرسه برود . او به هیچ وجه قصد جدا شدن از اتاق کوچک و دنج خود در خانه قبلیشان را نداشت . احساس دلبستگی نسبت به آن داشت . هنگام شادی در آن اتاق می خندید و وقتی از شدت غصه دلش دیگر تاب نمیاورد در آن اتاق گریه می کرد . وقتی مشکلی برایش پیش میامد ، ساعت ها در اتاقش می نشست و به دنبال راه حل می گشت و بالاخره آن را پیدا می کرد . چه شب های بسیاری که در آن اتاق تا صبح بیدار مانده بود و بسیاری کارهای دیگر که باعث می شد الهام آن اتاق را مانند تنها دوست صمیمیش ، سارا ، دوست داشته باشد . اما او حالا در اتاق جدیدش و در شهری دیگر به سر می برد . حال و روزش چندان تعریفی نداشت چرا که تازه یک روز بود که از خانه محبوبش و از سارا جدا شده بود .

بار دیگر با حسرت نگاهی به دور تا دور اتاقش انداخت . این اتاق بسیار بزرگتر از اتاق قبلیش بود و پنجره بزرگ آن نمای زیبایی از شهر را به نمایش می گذاشت . سقف اتاق بلند بود و لوستر کریستالی که از آن آویزان بود با لامپ های کوچک اما فراوانش اتاق را غرق نور می کرد . یک شومینه زیبا هم در سمت دیگر اتاق تعبیه شده بود که در این فصل ، یعنی تابستان ، استفاده ای از آن نمی شد . اما الهام مطمئن بود که برای گرم کردن اتاق در فصل سرما کافی خواهد بود . خانه در شمال شهر و بر روی یک بلندی مشرف به آن بنا شده بود . و هوای خنک ناشی از این ارتفاع ، خانه را از کولر و وسایل خنک کننده بی نیاز می کرد .

الهام میز تحریر ، تخت ، کمد ، آینه قدی و سایر وسایلش را صبح آن روز در اتاق چیده بود و فردا نیز قصد داشت قاب عکس هایش را به دیوار بزند . اما احساسش به او می گفت اتاق آنقدر بزرگ است کهبا وجود قاب عکس ها باز هم خالی به نظر خواهد رسید . با خود فکر کرد : باید منتظر گذر زمان باشم . و ببینم که این اتاق چگونه پر خواهد شد .

احساس کرد چیزی درونش می جوشد . هیجان . شروع به قدم زدن در اتاق کرد . نمی توانست بایستد .  یکی از چیزهایی که او را به هیجان میاور فکر کردن به آینده بود . الهام عاشق این کار بود . او همیشه در رویا سیر می کرد . او قبل از اینکه به این خانه بیاید از آن متنفر بود . اما حالا احساسش تغییر کرده بود . این بار با صدای آرام و خطاب به اتاقش شروع به حرف زدن کرد : " اتاق فوق العاده ای هستی . مطمئنم با گذشت زمان تو را نیز مانند اتاق قبلیم دوست خواهم داشت . تو جا برای کار زیاد داری . "

از اینکه این احساس را نسبت به خانه و اتاق جدیدش داشت خوشحال بود . واقعا هم خانه فوق العاده ای بود . یک خانه دو طبقه بسیار بزرگ که بر روی یک تپه مشرف به شهر ساخته شده بود . نمای خانه سیمان سفید بود که باعث می شد خانه زیر نور خورشید مانند الماسی غول آسا بدرخشد . چمن های یک دست در اطراف خانه نیز بر جذابیت های آن افزوده بود . جالبترین نکته در رابطه با این خانه آن بود که تمام وسایل زندگی از قبل در آن وجود داشت و پدر الهام مجبور نشد برای پر کردن خانه وسایل جدید بخرد . اما چیزی در مورد این خانه وجود داشت که الهام را نگران می کرد . این که خانه ای با این شرایط استثنایی ، قیمتی ارزان داشت و علاوه بر این ها از دو سال پیش خالی مانده بود بسیار مرموز بود . الهام نمی توانست در آن خانه راحت باشد . مثل همیشه اولین کسی که الهام احساسش را با او در میان گذاشت برادر بزرگترش ، شایان بود . او نوزده سال داشت و دو سال از الهام بزرگتر بود . امسال هم کنکور داشت .  الهام بیشتر اوقات حرف هایش را با او در میان می گذاشت و از او کمک می خواست . کم پیش میامد که شایان در کمک به خواهر کوچک ترش کوتاهی کند . اما شایان اینبار در جواب حرف های الهام بلند بلند خندید و گفت : " تو دیوونه ای . زیادی کتاب های تخیلی می خونی . روت تاثیر منفی گذاشته . باید از خوشحالی بال بال بزنی که در خونه مجللی مثل این زندگی می کنی . یادم باشه به مامان بگم کمتر واسه این کتاب های تخیلی بهت پول بده . "

اما خیال الهام هرگز با این حرف آسوده نشد . وضع مالی پدرش بد نبود . اما او به خوبی می دانست که پدرش هرگز پول خرید خانه فوق العاده ای مثل این را نداشت . وقتی افکارش را با پدرش در میان گذاشت در جوابش اخمی از او تحویل گرفت و پدر به او گفت : " این خونه به هر دلیلی قیمتش از اونی که باید باشه خیلی پایین تره . اما این احتمالا به خاطر بیرون شهر بودنشه . اما به نظر من برای زندگی جای فوق العاده ایه . ما شانس اوردیم که چنین جایی رو برای زندگی گیر آوردیم . تو هم به جای این حرف ها باید خدا رو شکر کنی . "

و سپس الهام رو تنها گذاشت و به سراغ کار کسل کننده نصب پرده ها پرداخت .

الهام دوباره به ساعت دیواری اتاق نگاه کرد . و وقتی متوجه شد که حدود یک ساعت در اتاق قدم زده و فکر کرده یکه خورد . با خود فکر کرد پشت میز تحریرش بنشیند و چیزی بنویسد . اما نمی دانست که قلم و کاغذ را کجا گذاشته است . نگاهی به دور و اطراف انداخت . احساس تشنگی شدیدی داشت . دیگر تاب تحمل نداشت . اتاق او طبقه بالا بود و آشپزخانه در طبقه پایین قرار داشت . اما او می ترسید به آشپزخانه برود . به همان دلیلی که از رفتن به دستشویی می ترسید . و به یک دلیل ریشه ای . الهام از سوسک وحشت داشت . یک نوع آلرژی حاد نسبت به هر گونه سوسک کوچک و بزرگ . نمی توانست این ترس را درون خود بکشد . هم خودش و هم خانواده و اطرافیانش چندین بار برای این کار سعی کرده بودند . اما تلاش هایشان بی نتیجه مانده بود . و از بخت بدش همین امروز صبح در آشپزخانه با سوسک بسیار بزرگی مواجه شده بود .

به همین دلیل از رفتن به آنجا می ترسید . اما اینبار واقعا تشنه بود . باید آب می خورد . به آرامی در اتاقش را باز کرد . نوری که از اتاق به بیرون راه یافت قسمتی از راهرو را که روبهرو به در بود روشن کرد . الهام قبل از بستن در اتاق به آرامی چراغ راهرو را روشن کرد تا مسیر پیش روی خود را ببیند . سپس به آرامی در را بست و پاورچین پاورچین از جلوی اتاق شایان و اتاق دیگری که هنوز خالی بود گذشت و به سمت راه پله رفت . می ترسید که دوباره با یک سوسک مواجه شود . هر چند آن روز صبح پدر الهام بلافاصله پس از شنیدن جیغ بلند دخترش سوسک را کشت و از خانه بیرون انداخت اما ... الهام خودش می دانست که ترسش از سوسک ها غیر طبیعیست . الهام به آشپزخانه رسید . حواسش را جمع کرده بود که مبادا سد و صدایی راه بیندازد چرا که اتاق پدر و مادرش درست در کنار آشپزخانه بود و او دوست نداشت آنها را از خواب بیدار کند . در حالی که از ترس نبضش با سرعت بالایی می زد دستگیره در را به آرامی پایین چرخاند و در را باز کرد . قلبش محکم در سینه می کوبید . بلافاصله پس از باز شدن در با بیشترین سرعت تمام فضای آشپزخانه را برای دیدن سوسک از نظر گذراند و وقتی خیالش از این بابت راحت شد نفسی که در سینه حبس کرده بود با آسودگی بیرون داد . قدم در آشپزخانه گذاشت و همانطور که به سمت یخچال می رفت از اینکه مادرش فراموش کرده بود چراغ را خاموش کند خوشحال بود . الهام لیوان را از روی کابینت کنار یخچال برداشت و آن را از آب خنک درون پارچ پر کرد و یک نفس آن را سر کشید . بلافاصله خنکی آرامش دهنده ای را درون خودش حس کرد . با خود فکر کرد یک لیوان دیگر از آب پر کند و با خودش به اتاق ببرد تا اگر دوباره تشنه شد مجبور نباشد دوباره به آشپزخانه برگردد . به سرعت لیوان را دوباره از آب پر کرد و سپس برگشت تا از آشپزخانه خارج شود . اما با دیدن صحنه مقابلش از ترس تعادلش را از دست داد . لیوان از دست الهام افتاد و پس از برخورد با زمین خرد شد و آب درون آن به سر و روی الهام پاشید . دو سوسک بسیار بزرگ روی یکی از کابینت ها بودند . الهام به حدی ترسیده بود که حتی قدرت جیغ کشیدن هم نداشت . احساس کسی را می کرد که در بین تعداد زیادی از دشمنانش گیر افتاده . هر لحظه ممکن بود از حال برود . الهام چند لحظه دیگر را بدون اینکه چشم از آن موجودات پلید بردارد گذراند تا اینکه در آشپزخانه با صدای بلندی باز شد و الهام پدرش را دید که در آستانه در ایستاده بود . از چهره اش مشخص بود که با صدای شکستن لیوام از خواب پریده و و با نگرانی به دنبال منشاء صدا گشته تا به آشپزخانه رسیده است . الهام با دیدن پدرش بغض کرد و لحظه ای بعد با گریه به سمت پدر دوید و خود را در آغوش او انداخت . پدر الهام که حالا از اینکه می دید اتفاقی برای کسی نیفتاده بسیار خوشحال شده بود مثل همیشه با مهربانی شروع به نوازش موهای بلند و لخت دخترش کرد . مادر الهام هم که هیجان فراوانی را پشت سر گذاشته بود ، حالا به آرامی لبخند می زد و برای آرامش دادن به دخترش دست های او را می فشرد . الهام از روی شانه پدرش با چشمانی پف کرده از اشک به شایان نگاه می کرد که با چهره ای بهت زده بر روی پاگرد راه پله ایستاده بود و به صحنه پیش رویش خیره شده بود . الهام که از کار خودش خجالت زده بود به برادرش لبخند زد و با صدای گرفته ای گفت : " معذرت می خوام . خمون مشکل قدیمی پیش اومد . "

شایان که کم کم داشت از سر در گمی خارج می شد با خنده سری تکان داد و در حالی که از پله ها پایین میامد به خواهرش گفت : " اوه . باید خودم می فهمیدم . حالا بی خیال روایط عاطفی شو و با من بیا و جای سوسک ها رو نشونم بده تا از شرشون خلاص بشیم . تازه داشت چشمام گرم می شد . "

الهام با این حرف شایان احساس شرمندگی کرد و از آغوش پدرش بیرون آمد . با قدم هایی کوتاه پیش رفت و در آستانه در آشپزخانه قرار گرفت و یکراست به جایی که آن دو سوسک را دیده بود نگاه کرد . بدون اینکه چشم از آن صحنه بردارد گفت : " اوناهاشن . اونجان . روی اون کابینت کنار یخچال . لعنتی ها "

و سپس به سرعت از جلوی در کنار رفت . حالا شایان بود که باید وارد عمل می شد . او یک لنگه دمپایی برداشت و وارد آشپزخانه شد . الهام که در دل به برادرش به خاطر این همه شجاعت درود می فرستاد ، خدا خدا می کرد که شایان هر چه سریعتر آن دو موجود چندش آور را هلاک کند . پدر و مادرش هم هنوز کنار او ایستاده بودن و نگاه معنی دارشان را به الهام و به هم دوخته بودند .  این سکوت اضطراب آور دوام چندانی نداشت چرا که ناگهان صدای کوبیده شدن دمپایی به کابینت به گوش رسید و لحظه ای بعد صدایی دیگر . دمپایی چندین بار پشت سر هم با زمین برخورد کرد . اینطور به نظر میامد که یکی از سوسک ها در حال فرار است و شایان با دمپایی قصد دارد آن را نابود کند . اما هر بار اشتباه می کرد . صدای کوبیده شدن دمپایی با فحش های شایان که نثار سوسک سرکش می کرد قطع شد . لحظه ای بعد شایان از آشپزخانه خارج شد و با لحن ناراحتی گفت : " آشغال ها بالدار بودن . یکیشون با همون ضربه اول مرد اما تا اومدم اون یکی رو بزنم پرید رو زمین یه کم دوید و بعد هم پرواز کرد و از پنجره رفت بیرون . چه چیزای ستمی بودن ها . حق داشتی بترسی الهام . "

الهام نگاه نگرانش را به برادرش دوخت که حالا به دستشویی می رفت تا دست هایش را بشوید . لحظه ای بعد پدرش با لحن قاطعی گفت : " خب عزیزم . تموم شد . حالا دیگه چیزی برای ترسیدن وجود نداره . بهتره بریم بخوابیم . "

و به سمت اتاق خوابش رفت . مادر الهام هم دخترش را بوسید و سپس به سمت آشپزخانه رفت تا قبل از خواب خرده شیشه ها و آثار به جا مانده از سوسک بد اقبال را از کف آشپزخانه پاک کند . حالا الهام با جدا شدن از آغوش پدرش دیگر احساس امنیت نمی کرد . در دلش آشوبی به پا شده بود . اتفاقات آن شب بدتر از هر زمان دیگری او را ترسانده بود . به نظرش چیز عجیبی در این اتفاقات امشب بود . به سختی از پله ها بالا رفت و در طول راهرو به سمت اتاقش پیش رفت بدون اینکه لحظه ای از احساس وحشتناکی که داشت رهایی پیدا کند . در اتاقش را باز کرد و روی تختش ولو شد . افکارش بی نتیجه مانده بود . هر چه فکر می کرد نمی فهمید دلیل این همه ترس چیست . او پیش از این در موقعیت های مشابه قرار گرفته بود اما هیچگاه تا این حد وحشت نکرده بود . سعی کرد به چیز دیگری فکر کند . اما تمام موضوعاتی که به ذهنش می رسید سرشار از ترس و دلهره و نگرانی بودند . اولین شب حضورش در خانه جدید با یک اتفاق وحشتناک همراه بود . و از همه بدتر اینکه حالا دیگر نمی توانست به این خانه اعتماد کند . سوسکی که صبح دیده بود و این دو سوسکی که امشب در آشپزخانه با آنها رو به رو شده بود باعث ایجاد افکار ترسناکی در ذهنش می شد . مثلا اینکه شاید در جایی از این خانه سوسک ها لانه کرده اند . با این فکر دل الهام زیر و رو شد . ترس غیر طبیعیش از سوسک ها باعث می شد با فکر کردن به این موضوع احساس تهوع کند . الهام به همان شکل خوابیده خود را روی تختش صاف کرد و ملحفه را تا روی صورتش بالا کشید . می انست که با این ذهن پریشان سخت می تواند به خواب برود .

امشب یک سوسک از دست شایان فرار کرده بود . اما در بدبینانه ترین افکار الهام هم نمی گنجید که آن سوسک ، شهر را تا مرز نابودی بکشاند .

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 0:49 AM  توسط پیام | 

سلام

خیلی خوشحالم . پس سریع میرم سر اصل مطلب که خیلی هم زیاد نیست .

یه سوژه جدید و توپ برای نوشتن داستان پیدا کردم . همین . تمامش همین بود . نمیدونید وقتی به ذهنم زد چقدر خوشحال شدم . لحظه شماری می کنم که بتونم نوشتنش رو شروع کنم . منتظر اولین فرصتم که وقتم خالی بشه و شروع کنم . دعا کنید خالی بشه . به محض اینکه قسمت اولش رو نوشتم می زنم تو وبلاگ . منتظر باشید ...

در ضمن این یکی هیچ ربطی به مدرسه نداره . پس همه می تونن با خیال راحت بخوننش . البته شایدم ربط داشته باشه ولی اونقدر نیست که رو داستان تاثیر مستقیم داشته باشه .

موضوعش رو بهتون نمیگم چون فکر می کنم اگر خودتون متوجه بشید حالش خیلی بیشتره . فقط اسمش رو بهتون می گم . هر چند اسمش خیلی تابلوئه و به راحتی می شه داستان رو از روش فهمید ولی مطمئنم هر کس چیز متفاوتی به ذهنش خواهد اومد و اونوقت خوندن داستان جذابیت بیشتری پیدا می کنه . می تونید تو بخش نظرات بگید که موضوع داستان از نظر شما چیه . اسم داستان اینه :

 

شهر در دست سوسک ها !

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 0:3 AM  توسط پیام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
LOGARITM
گاهی مسائل به ظاهر پیچیده با معکوس نگاه کردن ، ساده و قابل حلند . مانند گرفتن لگاریتم در یک مسئله پیچیده ریاضی !

نوشته های پیشین
شهریور 1388
تیر 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آرشیو موضوعی
دیوانگی در فیض
عکس
فوتبال
دست نوشته
معرفی کتاب
خاطرات من
شهر در دست سوسک ها
لوگو


 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان