![]() |
![]() |
|
| ONLY BARCELONA ONLY LIONEL MESSI |
|
سلام یه هفته از تعطیلات گذشت و نزدیک یک هفته دیگه به پایانش مونده . امیدوارم تعطیلات به همتون خوش گذشته باشه . واسه من که هیچ جالب نبود . البته تا اینجاش . یه جورهایی نمیشه اسمش رو گذاشت تعطیلات . شاید اگر ده فروردین استقلال پرسپولیس رو بزنه اونوقت بگم تعطیلات بهم خوش گذشته . این یه هفته اصلا حوصله تایپ مطلب نداشتم . البته بروز نشدن یه دلیل دیگه هم داشت . بعد از قسمت آخر دیوانگی در فیض به نظرم اومد تا چند روز مطلب جدیدی نزنم تا توجه همه به داستان جلب بشه که خب ، اونهایی که باید می خوندند خوندند . حالا امروز می خوام خاطره باحال کوه رفتن با آقای انصاری ، معلم دینی مدرسمون ، رو براتون تعریف کنم . تو عکسی که براتون گذاشتم تمام بچه ها و آقای انصاری هستند . عکس رو هم یکی از بچه های سوم گرفته که اسمش علیرضاست و بچه خیلی باحالیه . قیافشم کپی پسر عمه منه . حالا بی خیال پسر عمه من شید و خاطره رو بشنوید : ساعت پنج صبح آخرین جمعه سال 85 بود . قرارمون با آقای انصاری بین ساعت پنج و نیم تا یه ربع به شش صبح تو میدون رسالت بود . اونجوری که بچه ها دیروز توی کلاس می گفتند احتمالا بیست نفری میومدند . آقای انصاری هم گفته بود فقط پنج نفری که اول برسند رو با پراید خودش می بره و بقیه باید با اتوبوس یا تاکسی بیان . من هم که کسی نیستم که این فرصت ها رو از دست بدم . سریع آماده شدم و طوری حرکت کردم که راس ساعت پنج و نیم اونجا بودم . آقای انصاری در حالی که در ماشینش باز بود توی اون نشسته بود . در کمال تعجب من اولین نفری بودم که رسیده بودم سر قرار . سلام علیک کردیم و خلاصه تا یه ربع به شش صبر کردیم . از اون بیست نفری که می گفتند ما صد در صد میایم فقط شش نفر اومده بودند . عجیب بود . به هر حال شش نفری خودمون رو چپوندیم توی ماشین آقای انصاری و حرکت کردیم . طوری نشسته بودیم که کسی خبر نداشت دست و پاش کجاست . رفتیم به سمت پارک جمشیدیه تا بریم کلکچال . از ماشین ریختیم بیرون ( چون تو اون حالت کسی توان عادی پیاده شدن رو نداشت . ) تا ایستگاه اول رو با هر بدبختی بود پا به پای آقای انصاری رفتیم . تو راه هیچ توقفی نداشتیم . و حدود چهل دقیقه راه تا ایستگاه اول رو یه کله طی کردیم . تازه با اصرار ما تو ایستگاه اول حدود سه دقیقه استراحت کردیم . یه آبی خوردیم و دوباره راه افتادیم . من هر وقت به این کوه میومدم تا همینجاش بالا میومدم و از اینجا به بعد راه رو بلد نبودم . به خاطر همین تمام سعی خودم رو کردم تا از آقای انصاری عقب نیفتم . یا هر طور که بود تو دیدرسم باشه که ببینم داره کدوم وری میره . مسیر رو ادامه دادیم تا به جایی رسیدیم که دیگه جاده از خاک نبود . بلکه از برفی بود که توسط هزاران پا کوبیده و حالا سفت و مسطح شده بود . وقتی به برگشت فکر می کردم ترس برم می داشت . میگم چرا . خلاصه . نیم ساعت دیگه راه رفتیم تا بالاخره به یه ایستگاه دیگه رسیدیم و از برخورد آقای انصاری این طور به نظر میومد که اینجا آخرشه و باید بریم پایین . رفتیم لب یه پرتگاه که نمای بسیار زیبایی از تهران داشت و از طبیعت لذت بردیم . هوا هم عالی بود . مشغول عکس گرفتن از طبیعت و از همدیگه بودیم که با دیدن آقای انصاری که با یه کیسه پر رانی از بوفه خارج شد خر کیف شدیم . طوری که نزدیک بود خودمون رو از پرتگاه پرت کنیم پایین . خلاصه رانی رو خوردیم و وقت پایین رفتن شد . وقت بدبختی های من . من به زمین خوردن تو کوه مشهور بودم . مخصوصا موقع پایین اومدن . من تو زمین صاف و خشک هم گاهی وقت ها می خوردم زمین . چه برسه حالا که شیب در تمام مناطق بیش از سی چهل در جه بود و زمین هم پوشیده از یخ بود . با کلی سلام و صلوات پایین رفتن رو شروع کردم . حدود پنج دقیقه رفتم و وقتی که سرم رو بلند کردم دیدم همه دارن با تعجب من رو نگاه می کنن . من هم تعجب کردم و دنبال دلیل تعجبشون گشتم و بعد از چند لحظه فکر کردن متوجه شدم که تا حالا زمین نخوردم و همین باعث تعجب اونها و من شده بود . یه کم به اطرافم نگاه کردم و فهمیدم چرا زمین نخوردم . کفشام . من اون روز کفش های کوهم رو پوشیده بودم . همیشه موقع کوه رفتن یادم می رفت بپوشمشون . اما اون روز بر حسب اتفاق پوشیده بودمشون . خوشحال شدم وقضیه رو به بقیه گفتم . اونها هم از اینکه یه سوژه خنده از دستشون پریده بود ناراحت بودند . اما به خوبی جلوی من آبرو داری کردند . از همون ابتدای پایین اومدن من و بهروز و آرمان و سرتیپ خیلی از آقای انصاری، غفارزاده و علیرضا عقب موندیم . اما پایین اومدنش واقعا خوش گذشت . به هر ترتیب به آقای انصاری و بقیه رسیدیم . از کوه پایین اومدیم و دوباره با همون حالت قبلی توی ماشین نشستیم . به پیشنهاد آقای انصاری رفتیم به یه حلیمی توی خیابون نیاوران . قرار شد دنگی باشه . حلیمش عالی بود . خستگی کوه رو از تنمون در کرد . اما بهتر از اون این بود که آقای انصاری نگذاشت کسی دست تو جیبش کنه و همه رو خودش حساب کرد . ما هم که بسیار شرمسار شده بودیم از مغازه خارج شدیم و سوار ماشین شدیم . با همون وضعیت اسف بار . همش نگران بودیم منکرات یا همون پلیس ارشاد به خاطر طرز نشستنمون بهمون گیر نده . تو راه کلی خندیدیم . آقای انصاری کلی لطف کردن و هر کدوممون رو نزدیک خونه پیاده کردند . آخرین اتفاق جالبی که افتاد هم جریمه شدن آقای انصاری توسط پلیس بود . البته چهار هزار تومن . ما هم مرام گذاشتیم و پولش رو طوری که آقای انصاری متوجه نشه گذاشتیم لای برگ جریمه رو داشبورد ماشینش . البته وقتی من از ماشین پیاده شدم فهمید و خواست پول رو برگردونه اما ما قبول نکردیم . آره دیگه . اینم کل ماجرا بود . من کوه زیاد رفتم اما این یکی خیلی حال داد . جاتون خالی بود . میخواستم فیلمش رو براتون بذارم نشد . این عکس رو به جاش گذاشتم . تا مطلب بعدی که راجع به بازی استقلال پرسپولیس خواهد بود خداحافظ . ( از راست : بهروز – سرتیپ – خودم – آقای انصاری – آرمان – غفار زاده )
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 2:52 PM توسط پیام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
LOGARITM
گاهی مسائل به ظاهر پیچیده با معکوس نگاه کردن ، ساده و قابل حلند . مانند گرفتن لگاریتم در یک مسئله پیچیده ریاضی ! |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 تیر 1388 فروردین 1388 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
دیوانگی در فیض عکس فوتبال دست نوشته معرفی کتاب خاطرات من شهر در دست سوسک ها |
| لوگو |
|
|
RSS
|