تبليغاتX
لگاریتم
ONLY BARCELONA ONLY LIONEL MESSI

سلام

اول از همه از بابت یه چیز واقعا شرمندم . متاسفانه بازگشت من با قهرمانی رئال مادرید همراه شد . این باعث شد یه کم بهم فشار بیاد . اما مهم نیست .

خب . اینا که الکی بود . اتفاقا با اتفاقی که دیروز افتاد از برگشتنم خوشحال تر شدم . من به یه چیزایی بیش از حد تو زندگیم تکیه کرده بودم . آدم ها رو با دید غلطی می دیدم . ولش کن . دیروز حل شد . خدا رو شکر .

اما بیایم سر چرندیات روزانه . دیروز چه نمایشگاهی رفتیم . کلی کتاب خریدم . درسی و غیر درسی . که البته درسی ها برای توجیه غیر درسی ها خریداری شد . یه شش جلدی جدید از قدیانی خریدم . یه کتاب در حد هری پاتر ( اونطور که فروشنده می گفت ) هم از تندیس گرفتم . دوتا کتاب هم خریدم که تازگی ها نیوبری بردند . سر جمع می تونند دو ماه از تابستان رو پوشش بدن . تازه بعد از عمری کتاب های ارباب حلقه ها هم به دستم رسیده . هر چند یه ذره اش رو که خوندم فهمیدم اندازه فیلمش جالب نیست . و البته باید از دوست خوبم محمدرضا هم یه تشکر بکنم به خاطر اینکه یه کتاب عالی به من داد . دایی جان ناپلئون باعث شد دیدم نسبت به نویسنده های ایرانی عوض بشه . یه کتاب دیگه شبیه این خونده بودم که انقدر باحال بود . اسمش عطر سنبل عطر کاجه . حالا بی خیالش . زیاد راجع به کتاب گفتم .

تنها خوبی که مدرسه ما داره اینه که نمیذاره آدم حرف کم بیاره . یا بهتر بگم : حرف خنده دار . الانم که لحظه به لحظه مدرسه شده سوژه خنده . از اسگل بازیای صنیعی بگیرید تا کارای مزخرف پاچه خاراش . یکیم نیست به این دانش بگه آخه چرا نمیذاری اینا برن شرشون رو کم کنن ؟ اه .....

دل خوش رو حال می کنی ؟ دوباره رو آورده به وبلاگ نویسی . چرند گفتن . شرمنده . دفعه های دیگه سعی می کنم کمتر حرف بزنم . بیشتر نقل قول می کنم .

تا بعد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 7:19 PM  توسط پیام | 

خیلی ناراحتم که این روزها دازه می گذره . دوران خوشی بود این یه سالی که گذشت . چه تو مدرسه و چه تو خونه . این دومین دوره خوش زندگیمه . ولی خب با سر رسیدن تابستون تموم می شه . حالا ...

فعلا از زدن ادامه داستان شهر در دست سوسک ها تو وبلاگ معذورم . تایپش طول می کشه . بالاخره ایام امتحاناته دیگه . هرچی نباشه می خوام از عنوان اولیم تو مدرسه دفاع کنم ! البته یه وقت فکر نکنین ننوشتم ها . تا آخر فصل سه رو نوشتم . حس تایپش نیست

نمیدونم چه جوری تمومش کنم . البته یه چیزهایی تو ذهنم هستا . معمولا موقع نوشتن خودشون میان رو کاغذ . اگر نظری راجع به آخرش دارید بگید .

وبلاگ به هیچ وجه در ایام امتحانات ( تا بیست و دوم ) تعطیل نیست . اتفاقا تو فکرم که یه مطلب با حال با عکس های توپ از بازیگرهای سینمای خودمون بزنم . فقط داستان تعطیله . اونم چون حسش نیست ( برای بار سوم ) .

راستی به وبلاگ لیگ قهرمانان هم سر بزنید . مال خودمه . البته اگر کمک های کوشا نبود به اینجا نمی رسید . هرچند هنوز هم به جای خاصی نرسیده .

خب دیگه . حرفی نیست .

تا بعد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 11:43 PM  توسط پیام | 
سلام به همگی

من رو ببخشید که دیر به دیر به روز می کنم . این روزها واقعا سرم شلوغه . باور کنید . به هر حال نزدیک امتحاناس دیگه . اما با این همه داستان جدیدم رو شروع کردم . کار داره خوب پیش میره . تنها مشکلی که وجود داره تایپ کردنشه که خیلی وقت گیره . با این همه امروز قسمت اول رو زدم . امیدوارم خوشتون بیاد . حتما نظرتون رو راجع به داستان بگید . هر چی که هست . انتقاد کنید .چند تا نکته راجع به داستان هم هست که بد نیست بهتون بگم :

۱- این داستان با داستان قبلی فرق می کنه . نوع نوشتنش . شخصیتاش و خیلی چیزای دیگش .

۲- تو این داستان دست به یه ریسک بزرگ زدم . شخصیت اول داستان من یه دختره . تمام تلاشم رو دارم می کنم تا خوب از آب در بیاد . اگر ایرادی توش میبینین بگید . به هر حال خواستم یه تنوعی بشه . هم برای خودم و هم برای شما

۳- دارم تمام تلاشم رو می کنم که به بهترین شکل ممکن این داستان رو بنویسم . ممکنه دیر به دیر بزنم تو وبلاگ . این به خاطر اینه که دلم نمی خواد با عجله کار کنم . به جاش هر دفعه که می زنم تو وبلاگ طولانی می زنم تا خوندنش یه کم طول بکشه .

۴- هر قسمتی که می زنم تو وبلاگ یه فصل به حساب میاد . این قسمت فصل اول بود . قسمت بعدی میشه فصل دوم و ...

۵- ممکنه موقع امتحانات کمتر فرصت داشته باشم . من رو ببخشید .

۶- نظر به هیچ وجه فراموش نشه . ( برای داستان نظر بذارید )

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 1:3 AM  توسط پیام | 

سلام

من رو ببخشید که نتونستم به قولم عمل کنم . باور کنید من تمام تلاشم رو کردم که هر چه سریعتر داستان شهر در دست سوسک ها رو شروع کنم . اما این چند روز اونقدر سرم شلوغ بود که نشد .

به امید خدا امروز ، تا چهار پنج ساعت دیگه ، داریم با مدرسه می ریم مشهد . تا یکشنبه که بر می گردیم نمی تونم وبلاگ رو به روز کنم . اما مطمئن باشید که بعد از اردو با دست پر بر می گردم .

 1- دو قسمت از داستان شهر در دست سوسک ها تقریبا آماده است و بلافاصله بعد از رسیدن می زنم تو وبلاگ .

2- خاطرات اردو رو که احتمالا باید خیلی توپ باشه به همراه عکس هاش میزنم .

3- نمایشگاه کتاب هم چهارشنبه دوازده اردیبهشت شروع میشه . می خوام با فعال کردن بخش معرفی کتاب یه حالی بهتون بدم .

پس تا بعد

ما را نیز از دعای خیر خود محروم ننمایید ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 2:9 PM  توسط پیام | 

این یادداشتیه که ساعت سه نصفه شب جمعه هفدهم فروردین ، با حال عجیب غریبی نوشتم :

" امشب قسمت آخر ترش و شیرین رو دوباره تکرار کرد . من از آهنگش خیلی خوشم میاد ولی هیچ وقت فرصت ضبط کردنش رو پیدا نکردم . تا امشب که همه چیز دم دستم بود . هم واکمن ، هم موبایل . از فرصت استفاده کردم و روی هر دوش ضبط کردم . وقتی می خواستم برم تو رختخواب موبایل رو برداشتم تا برای صبح کوکش کنم . اما قبلش یه بار دیگه آهنگ ترش و شیرین رو گذاشتم تا لذت ببرم . چراغ ها رو خاموش کردم ، پتو رو روی خودم کشیدم و چشم هام رو بستم . آهنگ من رو به یاد آهنگ سریال قبلی عطاران مینداخت که خودش و مدرس می خوندن . اون هم عالی بود . یه لحظه ذهنم رفت به یه سال و نیم پیش و یرگشت . یک سال و نیم گذشت . و من حس می کنم تنبلی کردم . کارهای زیادی می تونستم بکنم که نکردم . شاید اگه تو یه روستا بودم که جنگل های کنارش تا دامنه کوه ها می رفت ، الان با تمام حیوانات جنگلش دوست بودم و قله کوه هاش برام تکراری شده بود . اما توی شهر زندگی می کنم . یه شهر بزرگ و شلوغ . همه چیز فرق می کنه . حالا هدفای دیگه ای دارم . دلم می خواد چند تا کار رو با هم بکنم و دوست دارم تو همشون هم موفق بشم و به نتیجه برسم . خیلی امید دارم اما به همون اندازه هم از اینکه یه وقت بهشون نرسم نگرانم . میتونم . مطمئنم . باید تلاش کنم . من خیلی می خوابم . شب می خوابم . روزهای تعطیل تا ظهر می خوابم . تو مدرسه می خوابم . بعد از ظهر ها دو سه ساعتی می خوابم و بعد دوباره شب هم می خوابم . الان احساس کردم حیف نیست نوجوونیم رو با خواب هدر بدم ؟ تا الان فکر می کردم خواب خیلی حال می ده . اما الان احساس می کنم اشتباه کردم . باید پاشم . بدوم . بدوم تا به همه کارهام برسم . چون خیلی کار عقب مونده دارم .

فوتبال . بزرگترین آرزوم تو زندگی همینه . اول دلم میخواد تو بازی استقلال و پرسپولیس برای استقلال بازی کنم و گل بزنم . بعد تو جام جهانی برای ایران بازی کنم و از همه مهمتر تو بارسلونا در مقابل رئال و چلسی . دلم می خواد چلسی رو با گل خودم حذف کنم . بارسلونا . می رسم . بهش می رسم . مطمئنم ...

از یه طرف دلم می خواد بنویسم . کتاب . داستان تخیلی . هزار جور سوژه تو ذهنمه . هر دفعه شروع می کنم نصفه میمونه . آخرین سوژه هفته پیش به ذهنم زد . کتاب توپی میشه . چاپش می کنم . دوست دارم نوجوون ها از کتاب های من لذت ببرند . همون طور که من روحم با خوندن کتاب های جان کریستوفر ، لوییس سکر ، دارن شان ، امیلی رودا ، جی کی رولینگ و ... به پرواز در میاد . کاری نداره . به این یکی هم میرسم ....

از یه طرف هم درسم خوبه . حیفه بهش بی محلی کنم . هیچ وقت به این که دانشمند و دکتر و مهندس بشم فکر نکردم . چون راستش خوشم نمیاد . ولی فکر می کنم آخرش به اینها هم می رسم . البته راجع به کنکور جدا هیچ نظری ندارم .

ذهنم شلوغه . دارم می ریزم بیرون . نمی خوام بخوابم . الان ساعت سه شبه . احتمال نود درصد فردا سر همه کلاس ها جز ورزش خوابم . ولی نمی خوام بخوابم . می خوام بدوم . می خوام تو بارسلونا بازی کنم . قبل از اینکه مسی از بارسلونا بره . می خوام کنارش بازی کنم . من پاس بدم و اون بکنتش تو گل . بزرگترین آرزومه . آخر بازی هم بریم طرف تماشاچی هایی که فریاد خوشحالیشون نیوکمپ رو منفجر کرده و براشون دست تکون بدیم .

می خوام سریعتر کتابم چاپ بشه . کتاب من .

رویا نیست . واقعیتش می کنم . با تمام وجود سعی می کنم . می دونم خدا هم کمک می کنه . روش حساب می کنم . بذار از فرصتم استفاده کنم . بعدا وقت واسه خوابیدن زیاده . نمی خوابم ... "

و بعدش خوابیدم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 2:46 AM  توسط پیام | 

سلام

بالاخره سال ۱۳۸۶ از راه رسید و یه صفحه جدید تو دفتر زندگیمون باز شد . امیدوارم سال ۱۳۸۶ سال موفقیت های بزرگ برای تو باشه و تو اون به هر چی که می خوای برسی .

تو هم آرزو کن سال ۱۳۸۶ سالی باشه که انتظار به پایان برسه و آقامون بیاد .

 حول حالنا الی احسن الحال

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 3:41 AM  توسط پیام | 
حتما این قسمت رو مطالعه کنید :

۱ - من توی داستان هام هیچ منظور خاصی ندارم . شخصیت های داستان من کاملا خیالی هستند . پس خواهشا نه کسی به خودش بگیره نه برای کسی سو ء تفاهمی پیش بیاد .

۲ - یه کاری نکنید وبلاگ رو تعطیل کنم . ( با توجه به نکته بالا )

۳ - بارسلونا هم از لیگ قهرمانان حذف شد . البته با بد شانسی . حد اقلش اینه که اسم باخت از لیورپول رو این تیم نموند . من از اول طرفدار این دو تا تیم بودم که از شانس بدم خوردن به هم . حالا که بارسا حذف شده من طرفدار لیورپولم . اگر لیورپول هم حذف بشه مهم نیست . مهم اینه که چلسی قهرمان نشه . هر چند با توجه به نتیجه نظر خواهی وبلاگ مشخص شد که طرفدارای چلسی زیادن . می خواستم راجع به مطلب به این مهمی یه پست جدا بزنم ولی حوصلش رو ندارم . البته اگر بارسا برده بود حتما این کار رو میکردم .

۴ - وبلاگ من با اسم لگاریتم توی یکی از پر بیننده ترین سایت ها لینک شده . من هم این سایت رو با اسم دانلود جدیدترین آهنگ ها و فیلم های تلویزیون لینک کردم . حتما یه سر بهش بزنید .

۵ - مطلب راجع به اسم وبلاگ ( پایین همین مطلب ) رو حتما بخونید .

تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 8:38 PM  توسط پیام | 
سلام

فکر کردید من همینطوری عشقی اسم لگاریتم رو برای این وبلاگ انتخاب کردم ؟ شایدم چون یه کم عجیب غریبه . اما نه . من برای این کارم دلیل دارم . امروز می خوام این دلیل رو به شما بگم و یه کم از اسم وبلاگ حرف بزنم .

اول ببینیم تعریف لگاریتم در ریاضی چیه . شاید با همین تعریف همه چیز روشن بشه و دیگه نیازی به توضیحات اضافه نباشه :

تابع نمایی رو که یادتونه : ( y = ax ) این تابع یک تابع یک به یکه . و توابع یک به یک همگی معکوس پذیرند . " به معکوس تابع نمایی لگاریتم می گویند . " 

این مفهوم لگاریتم در ریاضیه . متوجه منظور من نشدید ؟ خب مثل اینکه نشدید . پس اجازه بدید بیشتر توضیح بدم . مهمترین مشخصه لگاریتم در تعریف یالا معکوس بودن اونه . در اصل لگاریتم یک معکوسه . حالا واقعا چه احتیاجی بوده که بیان تابع نمایی رو معکوس کنن تا به لگاریتم برسن ؟ تا اون جایی که من می دونم یکی از مشکلترین معادلات بی جواب مانده در ریاضی توسط یک دانشجوی آلمانی و با استفاده از لگاریتم گرفتن در یکی از مهمترین مراحل حل آن حل شده . پس گاهی برای یک معادله باید از لگاریتم استفاده کرد تا به جواب رسید .

اما به نظر من لگاریتم مفهومی فراتر از ریاضیات داره . مفهومی که با استفاده از اون میتونیم زندگیمون رو از این رو به اون رو کنیم . من از لگاریتم این برداشت رو کردم :

" گاهی بعضی از مسائل و مشکلات که به شکل گره کوری در زندگی هستند با معکوس نگاه کردن به راحتی قابل حل می شن . "

حالا دیگه فکر میکنم فهمیده باشید که چرا اسم این وبلاگ رو لگاریتم گذاشتم . ( به اونهایی که هنوز نفهمیدن تسلیت میگم . ) من دوست داشتم این وبلاگ رو تبدیل به جایی کنم که توش به راحتی بشه به همه چیز بر عکس همیشه نگاه کرد . هنوز هم دارم سعیم رو میکنم . به خاطر همینه که نظرات بقیه برام مهمه . چون دوست دارم ببینم نظر عکس بقیه چیه .

این هم از اسم وبلاگ . البته لگاریتم فقط اسم وبلاگ من نیست بلکه یکی از اهدافم توی زندگیمه . بالای میزم هم این اسم رو چسبوندم . به شما هم توصیه میکنم یه کم بیشتر به این مفهوم فکر کنید . کاش همه این طوری بودن و همه چیز رو از یه زاویه نگاه نمی کردن .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 8:25 PM  توسط پیام | 
یکی از انواع موسیقی که در دنیا طرفداران بسیار زیادی داره رپه . بگذارید یه تاریخچه کوچولو ازش بگم . من وقتی اینو شنیدم برام جالب بود :

رپ رو ابتدا تعدادی از سیاه پوستای آمریکایی راه انداختن . هدفشونم اعتراض به کارها و تبعیض های دولت بود . کارشون حرف نداشت . ظرف مدت کمی طرفدارهای بسیار زیادی پیدا کردند و رپ رو تبدیل به یک سبک در موسیقی کردند . حتی داشتن به هدفشونم میرسیدن . مردم داشتن با این شعرها بیدار میشدن . اما دولت آمریکا وقتی وخامت اوضاع رو دید با یه نقشه زیرکانه وارد عمل شد و ظرف مدت کوتاهی تمام نقشه های رپر ها رو نقش بر آب کرد . میدونید چه جوری ؟ اومد رپ رو با یه سری چیزهای دیگه قاطی کرد . چیزهایی مثل فحش و مواد مخدر و فحشا و ... . مردم هم که این چیزها رو دیدن کم کم از رپ فاصله گرفتن و این فاصله باعث شد آتیششون بخوابه .

اون ماجرا تموم شد اما رپ نه . چند سال بعد عده ای از اهالی آمریکا و اروپا این سبک رو ادامه دادند . بیشترشون همون رپ آمیخته با فحش رو کار کردند . البته این وسط عده ای هم بودند که رپ اصلی رو اجرا میکردند .

چند سال پیش یعنی حدود ۶ سال پیش بود که رپ وارد ایران شد . اولین کسی که سبک رپ رو در ایران اجرا کرد پسری ۱۶ ساله بود به اسم سروش لشکری . همون هیچکس خودمون . اون رپ رو بدون فحش و چیزای بیخود خوند و در واقع رپ اصیل رو اجرا کرد . اما دیگران هم که تازه با این سبک جدید در ایران آشنا شدند شروع کردند به خوندن . بدون هیچ هدفی . هر چی که به دستشون میرسید میخوندند . اونها با این کارشون باعث شدند این سبک جذاب هیچ وقت در ایران شکل رسمی به خودش  نگیره و زیرزمینی بمونه .

من خودم اون اوایل وقتی این رپ های بیخود رو شنیدم ازش بدم اومد و خیلی وقت گذاشتمش کنار . تا اینکه چند ماه پیش خیلی تصادفی چند تا آهنگ از هیچکس به دستم رسید و متوجه شدم که اون رپ واقعی رو داره اجرا میکنه . خیلی با آهنگاش حال کردم و کلی طرفدارش شدم .

هیچکس و پیشرو و چند نفر دیگه که تعدادشون خیلی کمه دارن سعی میکنن رپ رو در ایران اصلاح کنن تا مثل انواع دیگه موسیقی تو ایران عمومی بشه . دمشون گرم .

تا چند روز دیگه آلبومه جدید هیچکس وارد بازار میشه . هیچکس اینبار ترکوند . با یه آلبومه کاملا پاک قدم بزرگی تو احیای رپ فارسی برداشت . این آلبوم اسمش جنگل آسفالته و تا یه هفته دیگه تو بازار پخش میشه . منم مثل بقیه منتظرم ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 11:55 PM  توسط پیام | 

السلام علیک یا اباعبدالله

السلام علی الحسین

وعلی علی بن الحسین

و علی اولاد الحسین

و علی اصحاب الحسین

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 5:0 PM  توسط پیام | 
سلام

این ایامو به همتون تسلیت میگم .

یه عاشورای دیگه هم گذشت . امیدوارم عزاداری هاتون بهتون چسبیده باشه . واسه من که همینطوری بود . تازه دارم میفهمم عاشورا یعنی چی .در کل عزاداری های امسال خیلی خوب بود . اما چند تا چیز هست که باعث بی حرمتی به امام حسین میشه . فهمیدن اینکه چیا هست هم کار سختی نیست . کافیه تو این شبها نیم ساعت تو خیابونا قدم بزنی یا یه سری به بعضی دسته ها بزنی . من دو تاشو اینجا به عنوان مثال میگم .

اولیش که خیلی هم ضایع معلومه بعضی از دسته هاست . البته تاکید کنم بعضی از دسته ها . آقا دسته ها تبدیل شده به سیرک . یه سیرک کامل . انواع پسرها میرن توش خودشونو به نمایش میذارن . دخترهایی که کنار دسته هستن حکم خریدار یا تماشاگر یا هر چی رو دارن . خوب برانداز میکنه . بعد که پسر دلخواهشو پیدا کرد شروع میکنه به نخ دادن . لعنتی نخ که نیست طنابه . خلاصه دست پر از عزاداری امام حسین برمیگردن . خیلی زشته . حد اقل تو این شب ها  .

دومیش هم عکس هاییه که از امام حسین و حضرت عباس و علی اکبر و بقیه به در و دیوار میزنن . اولاش بد نبودا . شاید تا یه حدودی قشنگ هم بود . اما حالا شده مثل این پوسترهای فوتبال . انگار همه کاروان امام حسین دست انداختن گردن هم و عکس یادگاری انداختن . تیم ملی کربلا . ایستاده از راستم داره . خدایی میگم . من دیدم . خواستید آدرسشم بهتون میدم . اونوقت وقتی میان که جمعش کنن میگن بی حرمتی به آقاس .

خلاصه اینکه داریم عزاداری هامونو با این کارها خراب میکنیم .

خوشحال میشم نظراتتونو راجع به این موضوع بشنوم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 4:56 PM  توسط پیام | 
یه سری چیزها هست که تو خیالات آدمه و فکر کردن بهشون خیلی حال می ده . مثلا" :

خونه : خونمون روی یه تپه بود . یه خونه یه طبقه بزرگ که از پشتش یه رودخونه رد میشد . فقطم ۷ یا ۸ تا خونه . بیشتر بشه شلوغ میشه حال نمیده . آدم از صبح بره تو دشت پشت رودخونه با بچه ها بازی کنه بعد که خسته شد رو چمن ها دراز بکشه یا بره تو رودخونه شنا کنه . صبح زود هم اگه حالش رو داشت با بچه ها بره کوه . همون کوهی که از تو ایوون خونه دیده میشه و همیشه هم قلش پر برفه . حالا واسه تنوع یه روز تو هفته مدرسه رفتن هم بد نیست . اما مدرسش باید این شکلی باشه :

یه حیاط بزرگ که همش با چمن های کوتاه یکدست پوشیده شده . زمین فوتبال هم داشته باشه . کلاساش فرش باشه . دور تا دور کلاس پشتی و جلوی هر پشتی یه قلیون یه چایی و یه lap top باشه .معلم هم گوش به فرمان دانش آموز باشه . مدرسه ناظم نداشته باشه . روزای بارونی تعطیل باشه . هر موقع که بچه ها خواستن تعطیل بشه .

حالا فوتبال : میخوام یه خاطره توهم آمیز بگم :

سالش رو یادم نیست . من فیکس بارسلونا بودم . هافبک وسط. فینال لیگ قهرمانان اروپا بود . اتفاقا" بازی تو نیوکمپ بود . قبل بازی که واسه گرم کردن اومدیم تو زمین ۱۰۰ هزار تا تماشا چی با هم اسم منو صدا میزدن . کاپیتان تیم مسی بود . من و اون رفیق فابریک بودیم . اومد به من گفت خیلی نامردی به تماشاگرها بگو منم تشویق کنن . منم گفتم . خلاصه واسه بازی اومدیم تو زمین . بازی خیلی کل و کل بازی بود . چون تیم مقابلمون چلسی بود . اونا پارسال ما رو برده بودن . اما اون موقع من مصدوم بودم . بازی شروع شد . یکی از دوستای بچگیم هم تو چلسی بود . تو مدرسه بهش میگفتیم میلاد تلنگر . حالا فلسفشو بعدا میگم که چرا تلنگر . بازی شروع شد . یه گل خوردیم  . میلاد زد . ولی نیمه دوم با هتریک من بازی ۳ - ۱ تموم شد و ما قهرمان شدیم . کاپ رو هم من و مسی با هم بلند کردیم . خاطره خوبی بود ولی با تلنگری که موقع خارج شدن از ورزشگاه از میلاد خوردم خراب شد .

و....

آره دیگه . راستی اینم بگم من به روح اعتقاد ندارم .

تو هم میتونی تو نظری که میذاری یه کم از این توهماتت بگی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 11:25 PM  توسط پیام | 
سلام

چند وقته بدجوری حوصلم سر رفته . دلم می خواد با یکی صحبت کنم اما طرفشو پیدا نمی کنم . می خوام بشینم دو کلام درس بخونم نمیشه . لای هر کتابی رو باز می کنم بیشتر از دو صفحه نمی تونم بخونم . می خوام تلویزیون ببینم قربونش برم خالیه خالیه .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 11:48 PM  توسط پیام | 

ای کاش . . . .

دوباره داریم به عاشورا نزدیک می شیم . دوباره همه جا تکیه ها بر پا شدن  . از هر کوچه ای که رد می شی بوی اسفند به مشام می رسه . . .

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 9:58 PM  توسط پیام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
LOGARITM
گاهی مسائل به ظاهر پیچیده با معکوس نگاه کردن ، ساده و قابل حلند . مانند گرفتن لگاریتم در یک مسئله پیچیده ریاضی !

نوشته های پیشین
شهریور 1388
تیر 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آرشیو موضوعی
دیوانگی در فیض
عکس
فوتبال
دست نوشته
معرفی کتاب
خاطرات من
شهر در دست سوسک ها
لوگو


 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان