![]() |
![]() |
|
| ONLY BARCELONA ONLY LIONEL MESSI |
|
آقای خاله همچنان داشت ما رو تهدید می کرد . من به سرعت یه اس ام اس سر کاری نوشتم و آماده فرستادن اون شدم . وقتی مطمئن شدم که همه بچه ها از قضیه با خبر شدند دکمه ارسال رو فشار دادم و در همون حال تو دلم اشهد می خوندم . اولین کسی که اس ام اس رو گرفت آقای خاله بود . چند لحظه بعد تمه سگ و آقای دایی هم اون رو دریافت کردند . همین که هر سه مشغول خوندن شدند من فریاد زدم : حالا و هر کدوم از بچه ها به سمت یکی از اونها حمله ور شدند . من تمام سعیم رو کردم که در اون لحظه فقط روی آقای دایی تمرکز کنم . در این کار موفق بودم و در یک حرکت ناگهانی با مشت به صورت آقای دایی کوبیدم . آقای دایی با خوردن این ضربه کمی گیج شد و تا اومد به خودش بیاد با چند ضربه پیاپی از سوی من و پرنس به زمین افتاد . سرم رو چرخوندم . همه بچه ها موفق شده بودند . نقشه گرفته بود . با فریاد به پرنس گفتم : گروگان ها رو باز کن . و پرنس دوباره با همون حرکت چرخشی بسیار سریع و بی نظیر همه رو باز کرد . گروگان ها که اینبار خیلی زود متوجه باز شدن طناب ها شده بودند ، به سرعت از جا بلند شدند و همراه با بقیه بچه ها از در اتاق فرار کردند . اما هنوز به در پشتی نرسیده بودیم که با صدای تیر اندازی در جا خشکمون زد . دیگه اینجای ماجرا رو پیشبینی نکرده بودیم . قضیه خطری شده بود . به نظر میومد در اون لحظه همه دارن به یه چیز فکر می کنند .... احتمال کشته شدن وجود داره . با شنیدن صدای دومین تیر من فریاد زدم : پراکنده شید . جدا از هم به سمت در باغ فرار کنید . سریعتر . انگار همه منتظر بودند چون همین که حرفم تمام شد همه به سرعت از رد خارج شدند و به سمت در باغ فرار کردند . من هم با آخرین سرعتی که می تونستم پا به فرار گذاشتم . با سرعت بالایی گام بر می داشتم . از بقیه خبر نداشتم . اگر از در باغ عبور می کردیم ، احتمال نجاتمون ده برابر می شد . فقط کافی بود به اون در لعنتی برسیم . اما در همون لحظه تیری که درست کنار پام روی زمین خورد باعث شد تعادلم رو از دست بدم و با صورت روی چمن های باغ بیفتم . دیگه امکان نداشت بتونم از جام پاشم . فقط امیدوار بودم بقیه نجات پیدا کنن . صدای دویدن کسی رو از پشت سرم می شنیدم و لحظه ای بعد دست نیرومندی من رو از روی زمین بلند کرد . چهره آقای دایی رو در مقابلم دیدم . اون اسلحش رو روی سرم گذاشته بود و داشت من رو به ساختمون بر می گردوند . دیگه توان ترسیدن هم نداشتم وگرنه صحنه خیلی ترسناکی بود . آقای دایی من رو با خشونت دنبال خودش می کشید . یک لحظه صدای زنگ موبایلش به گوش رسید . من رو روی زمین پرت کرد و موبایلش رو جواب داد . از صحبت هاش سر در نمیاوردم . انگار رمزی صحبت می کرد . اما خمین که موبایل رو قطع کرد با خنده به من گفت : خب دیگه . کارتون تمومه . تا چند دقیقه دیگه رفیقات رو هم می گیریم و اونوقت موقع خوشی ماست . و با صدای بلندی خندید . آقای دایی من رو به آشپزخونه برد و دست و پام رو بست . خودش هم روی یک صندلی نشست و شروع کرد به بازی کردن با کلتش . منتظر بود که رفقاش با بقیه گروگان ها بیان . من از حال عادی خارج شده بودم . نمی دونستم دقیقا چه اتفاقاتی داره میفته . و وقتی به خودم اومدم که دیدم نا خواسته شروع به صحبت کردم . بدون اینکه روی کلمات و عبارات فکر کنم . - کی باورش می شه ؟ آقای دایی با تعجب سرش رو بلند کرد و به من نگاه کرد . من ادامه دادم : کی باورش می شه ؟ کی ؟ آقای دایی با بی تفاوتی گفت : چی رو ؟ - این که آقای دایی تو چنین کاری دست داشته باشه . چند لحظه هر دو در سکوت به هم نگاه کردیم . من گفتم : نه نه . هیچکس باور نمی کنه . هیچکس . آقای دایی که انگار ناراحت شده بود گفت : خفه می شی یا حتما باید بهت پوزبند بزنم ؟ من تازه به خودم مسلط شده بودم . حالا می دونستم که این تنها راهه . پس بدون اینکه به حرفش توجه کنم ادامه دادم : آخه شما دیگه چرا ؟ شما که این همه از بهشت و جهنم حرف می زدید دیگه چرا ؟ شما که این همه می گفتید از خدا خوف دارید دیگه چرا ؟ نه نه . من می دونم که این کار شما نیست . برادرتون شما رو وارد این کار کرده . اون داره همه رو بازی می ده و از شما به عنوان یه مهره برای این بازی کثیفش استفاده می کنه . اما تعجب می کنم . شما آدمی نبودید که به این راحتی بشه از تون سوء استفاده کرد . این کاری که شما الان دارید انجام می دید یه جور حق الناسه . شما کسی نیستید که به این راحتی حق الناس به گردنش بیفته . نمی دونم برای چی این کار رو کردید . نمی دونم آقای خاله به شما چی گفته . نمی دونم . یعنی برادرتون اونقدر براتون مهمه که به خاطرش حق الناس بکنید ؟ آقای دایی به فکر فرو رفته بود . انگار تیری که در تاریکی رها کرده بودم به هدف نشسته بود . چند لحظه بعد آقای دایی با صدای آرامی گفت : من نمی دونم . اون به من گفت این کار به نفع هممونه . گرچه من از اول هم زیاد راضی به انجام این کار نبودم . اما ... نمی دونم . من که می دیدم حرفام داره تاثیر می ذاره ادامه دادم : چرا . شما خوب می دونید . نذارید ازتون سوء استفاده بشه . هنوز دیر نشده . شما می تونید برگردید . - اما چطوری ؟ - چطوریش با خودتونه . تا قبل از اینکه بقیه بیان تصمیم بگیرین . تکلیفتونو با خودتون روشن کنید . یا برادرتون ، یا رضای خدا . خودم با حرفام حال کردم . آقای دایی شدیدا به فکر فرو رفت . من هم تو اون مدت از خدا می خواستم به دلش بندازه که برگرده . و در یک لحظه رویایی آقای دایی سرش رو بلند کرد و گفت : تو درست می گی . من تا حالا اشتباه کردم . اما از حالا به بعد دیگه نه . و از جاش بلند شد و به سمت من اومد تا دست و پام رو باز کنه . من که از خوشحالی می خواستم داد بزنم گفتم : خیلی خوشحالم که راه درست رو انتخاب کردید . اما باید با نقشه پیش بریم . آقای دایی متوقف شد و منتظر شنیدن بقیه حرف من موند . - ما نباید تابلو بازی در بیاریم . شما کاملا عادی رفتار کنید . انگار نه انگار اتفاقی افتاده . وقتی آقای خاله و تمه سگ با گروگان ها برگشتند شما وارد عمل بشید . اول عادی باشید . اما سر یه فرصت مناسب سعی کنید آقای خاله رو یه جوری گیر بندازید . تمه سگ هم با ما . اینطوری بهتره . و وقتی دیدم آقای دایی با حرکت سرش حرفم رو تایید کرد خیالم راحت شد . قرار شد دست های من رو الکی ببندیم و وقتی آقای دایی وارد عمل شد من هم بقیه رو آزاد کنم و با هم بریزیم سر تمه سگ . چند دقیقه بعد آقای خاله و تمه سگ همراه با بقیه گروگان ها از راه رسیدند . من با دیدن وضعیت بچه ها به وحشت افتادم . مولانا دست راستش رو محکم چسبونده بود به بدنش و کاملا مشخص بود که داره درد می کشه . از گوشه لب پرنس هم خون می چکید . اما قیافه اش کاملا عادی بود . بقیه بچه ها هم یا لباس هاشون پاره شده بود یا سر و صورتشون زخم شده بود . آقای حاجی و آقای مدیری با قیافه هایی درهم در کنار ما روی زمین نشستند اما آقای منطقی با اینکه دو دستی چشم هاش رو گرفته بود ، باز هم به شدت از چشم هاش اشک میومد . حالش هیچ خوب نبود . من جا خوردم . با این وضع ممکن بود نشه از پس تمه سگ بر اومد . آقای دایی هم که مثل من تعجب کرده بود از آقای خاله پرسید : اینها چرا اینجوری شدن ؟ چی کارشون کردی ؟ آقای خاله با خونسردی گفت : هیچی بابا این بچه ها یه کم تخس بازی در اوردن زدمشون . منطقی هم یه کم بیش از حد مقاومت کرد ، منم اشک آور رو صاف زدم تو چشمش . همین . و سپس به من نگاه کرد و گفت : این چرا هیچیش نیست ؟ نزدیش ؟ و وقتی جوابی از آقای دایی نشنید گفت : بهتر که نزدی . خیلی وقت بود تحملش کرده بودم . حالا وقتشه که خودم یه حال اساسی بهش بدم . همین که خواست با لگد به من ضربه بزنه آقای دایی با ته کلت محکم زد تو کمرش و باعث شد از درد فریاد بکشه و بیفته رو زمین . من هم معطل نکردم و به سرعت بلند شدم و شروع به باز کردن دست های پرنس کردم که به نظر سالم تر از بقیه بود . تو این مدت تمه سگ با آقای دایی در گیر شده بود و آقای خاله هم داشت از زمین بلند می شد . پرنس آزاد شد . یک لحظه سر جاش ایستاد و بعد به طور ناگهانی شمشیرش رو از غلاف بیرون کشید و در مسیری دایره ای شروع به حرکت کرد . دیگه همه بچه ها آزاد شده بودند . باید تقسیم می شدیم . من با فریاد گفتم : i 3 ، پسر شجاع و کالین برید کمک آقای دایی . من و پرنس و اسموکر هم حساب تمه سگ رو می رسیم . نذارید نفس بکشن . در این بین مولانا گفت : پس من چی ؟ من که دیگه فرصت بگو مگو نداشتم گفتم : تو با این دستت کاری نمی تونی بکنی . اما تقریبا بلافاصله با دیدن لانچیکویی که مولانا از کمرسش در اورد از گفته ام پشیمان شدم . چشمکی به هم زدیم و مولانا هم به کمک آقای دایی رفت . در این سمت من و اسموکر رو در روی تمه سگ بودیم و پرنس با شمشیر آخته اش دور ما می چرخید و موجب به هم خوردن تمرکز تمه سگ می شد . چند لحظه ای به همین شکل گذشت تا اینکه اولین حرکت از سوی اسموکر انجام شد . او به سرعت به سمت تمه سگ هجوم برد اما قبل از اینکه به اوبرسد مسیرش را عوض کرد و از او دور شد . سپس دوباره از طرفی دیگر این حرکت را تکرار کرد . چند بار دیگر هم این کار را تکرار کرد . پرنس همچنان می چرخید . تمه سگ گیج شده بود . ناگهان دلیل این حرکت اسموکر را فهمیدم . و لحظه ای بعد من هم کار اسموکر را انجام می دادم . تمه سگ دیگه کاملا گیج شده بود . کم کم داشت عصبی می شد و مدام پشت دستش را به سبیل هایش می کشید . و بالاخره قاطی کرد . فریاد بلندی کشید و به سمت من حمله ور شد . اما پرنس که انگار منتظر همین حرکت بود نوک شمشیرش را جلوی پای تمه سگ به زمین زد و در جا روی دسته شمشیرش یک پشتک بسیار سریع زد و همزمان شمشیرش را از زمین بیرون کشید و همراه با آن درست پشت تمه سگ فرود آمد و بدون درنگ با تمام قدرت شمشیرش را به کمر او زد . تمام این کارها در یک ثانیه انجام شد و باید تمه سگ در اثر این ضربه شمشیر نصف می شد . من وحشت کرده بودم . قرار نبود کسی کشته بشه اون هم با این وضع . اما در مقابل ما تمه سگ بدون اینکه خونی از بدنش ریخته بشه ، بیهوش ، به زمین افتاد . من با نگاهی سرشار از پرسش و حیرت به پرنس نگاه کردم . پرنس در مقابل خندید و گفت : ارزشش رو نداشت که خونش با شمشیر پرنس ریخته بشه . من شمشیر رو کند کرده بودم که یه وقت اتفاق بدی نیفته . مثل الان . انگار فکر خوبی کرده بودم . نه ؟ من نمی دونستم در اون لحظه چطور از پرنس تشکر کنم .فقط خندیدم . اسموکر هم خندید . پرنس هم جوابمونو با خنده داد . سپس با هم به بقیه بچه ها نگاه کردیم و با دیدن صحنه نبردشون با آقای خاله به خنده افتادیم . آقای خاله با قیافه ای آش و لاش در یک سمت روی زمین افتاده بود و از درد به خودش می پیچید . در طرف دیگه هم آقای دایی و بچه ها مولانا رو گرفته بودند که قاطی کرده بود و همچنان لانچیکو به دست می خواست به زدن آقای خاله ادامه بده . آقای منطقی ، آقای مدیری و آقای حاجی هم با تعجب به جریانات داخل اتاق نگاه می کردند . من هم در دل بسیار خوشحال بودم و خدا رو شکر می کردم که در این موقعیت دارم میخندم . چون ممکن بود ماجرا خوب پیش نره و مطمئنا اون وقت خیلی بد می شد . حدود یک ساعت بعد ، آقای خاله و تمه سگ با دست و پای بسته وسط اتاق نشسته بودند . آقای حاجی رفته بود به مدرسه تا کارها رو راست و ریس کنه . i 3 هم آقای منطقی و موبانا رو برده بود به درمونگاه برای مداوا . من و پرنس و کالین و پسر شجاع هم در گوشه ای از اتاق در کنار هم ایستاده بودیم و به آقای خاله و تمه سگ چشم دوخته بودیم . آقای دایی دم در ایستاده بود . نمی شد فهمید خوشحاله یا ناراحت . به هر حال اون تصمیم بزرگ و سختی گرفته بود . آقای مدیری هم در اتاق قدم می زد . فضای اتاق سنگین شده بود . هیچکس حرف نمی زد . سکوت داشت کم کم آزار دهنده می شد که آقای مدیری اون رو شکست : آقای خاله . می خوام قبل از اینکه پلیس بیاد خودت برام همه چیز رو روشن کنی . من اصلا نمی دونم این کارها برای چیه . پس از همین جا شروع کن . بگو داری چی کار می کنی . آقای خاله با صدای آرومی گفت : پیر مرد ساده . فکر کردی کارهای به این مهمی رو بهت می گم ؟ و سپس پوزخند زد . آقای مدیری که ناراحت شده بود با نفرت به او نگاه کرد . در همین موقع چیزی در ذهن من جرقه زد . در حالی که برگه ای رو که از روی میز تمه سگ برداشته بودم از جیبم در میاوردم به سمت آقای مدیری و آقای خاله رفتم . برگه رو جلوی آقای خاله تکون دادم و گفتم : نمی خوای صحبت کنی نکن . این برگه همه چیز رو روشن می کنه . آقای خاله که انگار با دیدن برگه رم کرده بود فریاد زد : این برگه رو از کجا اوردی پسره آشغال . از تو فضول تر تو این دنیا نیست . بدش به من او ن برگه رو . اما نمی تونست بیش از یکی دو سانت از جاش تکون بخوره . من در حالی که تو صورت آقای خاله نگاه می کردم و لبخند می زدم برگه رو به آقای مدیری دادم و گفتم : بفرمایید . و برگشتم سر جام . آقای خاله که حالا نا امید شده بود با ناراحتی به زمین چشم دوخته بود و تند تند نفس می کشید . آقای مدیری یک بار از اول تا آخر برگه رو با دقت خواند و در حالی که از شدت تعجب دهانش باز مانده بود سرش را از روی برگه بلند کرد و به آقای خاله چشم دوخت و گفت : آ . خ . حاکم مدارس منتخب . پس آ . خ تویی . باورنکردنیه . و با بهت و حیرت به آقای خاله چشم دوخت . چند لحظه بعد ادامه داد : خبر تغییر در کادر و روش کار چند تا از مدارس مهم تو این دو سه سال اخیر به گوشم رسیده بود . می دونستم که داره یه اتفاقاتی میفته . اما تو خواب هم نمی دیدم که یه همچین کسی این کار ها رو انجام داده . اما یه سوال دیگه . تو هیچ مدرسه ای گروگان گیری نشده بود . چرا اینجا این کار رو کردی ؟ آقای خاله که سکوت رو بی فایده می دید شروع به صحبت کرد : هیچ مدرسه ای در مقابل اقدامات من بیش از یک سال دوام نمیاورد . من در مدت یک سال کارهای لازم رو تو اون مدرسه می کردم . بعد یه نفر رو از طرف خودم اونجا مسئول می کردم و خودم به عنوان یه مخالف با تغییرات ایجاد شده از اون مدرسه بیرون میومدم و می رفتم به مدرسه بعدی . من پنج مدرسه از شش مدرسه منتخب رو تحت اختیار خودم در اورده بودم و این مدرسه آخریش بود . اگر اینجا رو هم می گرفتم کار تمام بود . من شش مدرسه منتخب رو در اختیار داشتم و به راحتی می تونستم رئیس کل مدارس تهران باشم بدون اینکه کوچکترین اسمی از من به جا بمونه . اما اینجا کارم یه کم بیش از حد طول کشید . این کار باید پارسال تمام می شد . اما یکی از بچه های فضول این مدرسه بدون اینکه بدونه داره چی کار می کنه باعث شد من رو از مقام خودم تو مدرسه برکنار کنند . اون موقع سخت ترین روزهای کار من بود . به هر بدبختی بود یه شغل دیگه تو مدرسه گرفتم . اما دیگه اون قدرت و نفوذ قبل رو نداشتم . هر کاری می خواستم بکنم بلافاصله اون پسر ، که حالا دوستاش هم باهاش بودن ، به کمک یکی از معلم ها سد راهم می شدند . دیگه داشت دیر می شد . به خاطر همین مجبور شدم شما ها رو اینجوری بترسونم و کاری کنم که از من حساب ببرید . آقای مدیری که از شنیدن ماجرا متعجب شده بود از آقای خاله پرسید : توی این لیست اسم چند تا از معلم ها هم هست . اونها چی کاره بودن ؟ آقای خاله ادامه داد : اسامی معلم های مزاحمه . همشون رو خیلی راحت از سر راه برداشتم جز یکی دوتاشون . مجبور شدم برای اون یکی دوتا بیرون مدرسه مشکلاتی ایجاد کنم تا یه کم ذهنشون از مدرسه دور بشه . دوباره سکوت حاکم شد . من به فکر فرو رفتم که از صبح تا حالا چه گذشت . ناگهان یاد چیزی افتادم . با هیجان رو به آقای خاله پرسیدم : من امروز توی باغچه رو به روی مدرسه یه تغییری دیدم . خاک یه تیکه جا به جا شده بود و گل هاش ... اما آقای خاله نگذاشت حرفم تمام بشه و گفت : می گم فضولی بگو نه . آره . اون هم کار ما بود . شب قبلش هر چی به هژیر گفتیم از مدرسه بره بیرون نرفت . ما هم مجبور شدیم شبونه از اونجایی که توی فضول دیدی یه تونل بکنیم و بریزیم تو خونش . ما اون و خونوادش رو بردیم خونه یکی از اقوامش و تهدیدش کردیم که اگه برگرده یا به کسی چیزی بگه برای خونوادش اتفاق بدی میفته . آقای مدیری با تعجب گفت : عجب و دیگه کسی چیزی نگفت . حدود یه ربع بعد در باز شد و i 3 به همراه مولانا و آقای منطقی وارد شدند . دست مولانا رو گچ گرفته بودند و یکی از چشم های آقای منطقی رو هم بسته بودند . غیر از این مشکل دیگری پیش نیامده بود . آقای مدیری با خوشحالی گفت : حال همتون خوبه ؟ و وقتی همه جواب مثبت دادند ادامه داد : عالیه . تا چند دقیقه دیگه هم پلیس می رسه و اینها رو با خودش می بره . همه خوشحال شدند و چند تا از بچه ها هورا کشیدند . ناگهان i 3 همه رو ساکت کرد و گفت : خب . حالا که همه چی به خیر و خوشی تموم شد و همه هم سلامتند . ماشین هم که هست . بیاین همه با هم بریم شمال . همه خندیدند . کالین گفت : تو هم خوشحالی ها . من با شوخی به آقای منطقی اشاره کردم و گفتم : الان آمار کلی عقب افتادیم . به جای این حرف ها برید جزوه های آمارتونو بیارید . و همه زدند زیر خنده . اما ناگهان آقای منطقی گفت : اتفاقا پیشنهاد بدی هم نیست . و در حالی که همه با تعجب به اونگاه می کردند ادامه داد : البته شمال که نه . ولی میریم همین جا کنار سد می شینیم ناهار می خوریم . ( ~ ) و بچه ها با هورا کشیدن تشکر خودشون رو از آقای منطقی نشان دادند . در همین لحظه موبایل من زنگ زد . روی گوشی اسم آقای مهاجر افتاده بود . با خوشحالی گفتم : سلام علیکم . آقای مهاجر . حال شما چطوره ؟ آقای مهاجر گفت : علیک سلام . نگران شدم . شما امروز ... اما من نگذاشتم ادامه بده و گفتم : بی خیال ماجرای امروز بشید لطفا . همین الان به خوبی و خوشی تموم شد . مفصل هم هست . اگر می خواید بشنوید تا یک ساعت دیگه بیاین میدون لواسون . قراره با بچه ها و آقای مدیری و آقای منطقی و آقای دایی بریم دم سد ناهار بخوریم . آقای مهاجر که یقینا در اون لحظه قیافه اش دیدنی شده بود گفت : چی ؟ آقای مدیری ؟ آقای منطقی ؟ آقای دایی ؟ میدون لواسون ؟ ناهار ؟ دیوونه شدی پسر ؟ من با خوشحالی گفتم : نمی دونم . چقدر سوال می کنید . یه ساعت دیگه میدون لواسون . و گوشی رو قطع کردم . روم رو به سمت بچه ها کردم و گفتم : آهای چرا من رو اینطوری نگاه می کنید ؟ خیلی دارم تحملتون می کنم ها ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 3:40 AM توسط پیام |
|
|
ترس و دلهره به اوج خودش رسیده بود . می تونستم این ترس رو توی صورت تک تک بچه ها ببینم . اما مطمئنا هیچ کدومشون احساس من رو نداشتن . من علاوه بر ترس و دلهره ای که از اتفاقات پیش رومون یه حس دیگه هم داشتم . حسی که رو دوشم سنگینی می کرد . یه حسی که مثل خوره از تو ذره ذره وجودمو می خورد . حسی که بهم می گفت الکی خودم و دوستام رو به دردسر انداختم . می گفت اگر هر کسی از دوستام اتفاقی براش بیفته من مسئولم . عذاب وجدان . اما هیچ کدوم از اینها مانع توقف ما نمی شد . انگار دست قوی تری ما رو به جلو هل می داد . همون دستی که من رو در مدرسه نگه داشت و تا اینجا کشوند . در سکوت پیش می رفتیم و فقط به جلو نگاه میکردیم . در ورودی اصلی یه در چوبی بزرگ بود که به شکل هنرمندانه ای روش کنده کاری شده بود . مطمئنا وارد شدن از این در مساوی با لو رفتن کارمون به حساب میومد . چون مرکز توجه افراد داخل ساختمون همین در بود و با کوچکترین صدایی که از این در به گوششون می رسید به سرعت ما رو پیدا می کردند . باید کار دیگه ای می کردیم . اما به موقعش . کم کم به در نزدیک شدیم . کنار راه پله ای که به در می رسید مخفی شدیم و با آرومترین صدای ممکن شروع به صحبت و بررسی اوضاع کردیم . من گفتم : نمیتونیم از این در وارد بشیم . خیلی تابلوئه . کالین گفت : آره درسته . سریع می فهمن یکی اومده . مولانا گفت : پس چی کار کنیم ؟ یعنی میگید تو نریم ؟ من گفتم : من همچین حرفی نزدم . ما باید بریم تو . اما اینطوری نمی شه . به دردسر میفتیم . پسر شجاع که از قیافش معلوم بود بد جوری داره به یه چیزی فکر می کنه گفت : صد در صد راه های دیگه ای برای وارد شدن به خونه هست . مولانا گفت : نه بابا . چشم بسته غیب می گی ها . اما پسر شجاع که به نظر می رسید حرف مولانا را نشنیده ادامه داد : : آره درسته . دو سه تا اتاق اینجا هست که همشون پنجره های بزرگ دارن . اگر مطمئن بشیم که توی اتاق کسی نیست وارد شدن از پنجره اش بی خطره . چند لحظه همه به حرف پسر شجاع گوش کردند . حرفش منطقی بود . فقط خدا کنه شرایط جور باشه . من گفتم : تو درست می گی . اما قبلش خودت برو همه چیز رو بررسی کن . ببیناتاق ها خالیه یا نه . و بعدش هم پنجره ها رو چک کن که چه جوری میشه ازشون وارد شد . سریع برو . پسر شجاع با سر جواب مثبت داد و به آرامی به سمت دیوار کناری ساختمون حرکت کرد . انتظار در چنین شرایطی بدترین کار ممکنه . هزار جور فکر مختلف تو ذهنت میاد و میره که هر کدوم از قبلی وحشتناک تره . به هر بدبختی بود پنج شش دقیقه ای رو منتظر موندیم تا پسر شجاع برگشت . از قیافش معلوم بود که چیز به درد بخوری پیدا کرده . سر جای قبلیش نشست و گفت : دو تا اتاق هست که هر دوش خالیه . پنجره اتاق جلویی قفله اما قسمت بالایی پنجره اتاق دوم بازه . فقط تنها مشکلش بالا بودنشه . مولانا گفت : مشکلی نداره . واسه همدیگه قلاب می گیریم . و من با خوشحالی گفتم : ایول . بریم . پسر شجاع تو جلو برو . ما هم دنبالت میایم . و همه پشت سر پسر شجاع به حرکت در اومدیم . پشت پنجره رسیدیم . مولانا گفت : من واستون قلاب میگیرم . خودم هم آخر میام . پاهای من خیلی باز میشه . می تونم بدون قلاب هم بیام . هر چی باشه من کمربند قهوه ای خال خال پشمی تکواندو رو دارم . همه موافقت کردند . یکی یکی پاهامون رو روی دست مولانا میذاشتیم و از پنجره وارد اتاق می شدیم . همه کارشون رو عالی انجام دادن و کوچکترین سر و صدایی به وجود نیومد . دست آخر مولانا با یک حرکت زیبا روی پنجره پرید و با خم کردن بدنش سر ضرب از لای پنجره رد شد و خیلی نرم روی کف چوبی اتاق فرود اومد . اتاق نسبتا بزرگی بود . یک فرش دستباف وسط اتاق پهن بود و بقیه اتاق از چوب بود . یه دست مبل هم توی اتاق چیده شده بود و وسطشون هم یک میز شیشه ای قرار داشت . به نظر اتاق چای خوری میومد . از صاحب یه همچین ویلایی این سوسول بازی ها بعید نبود . به آرامی از بین وسایل اتاق رد شدیم و به در رسیدیم . من با صدای بسیار آرومی گفتم : من اول می رم بیرون ببینم این اطراف چه خبره . بعد بهتون خبر می دم . دستم رو دور دستگیره در محکم کردم . قلبم انقدر شدید می زد که اگر کسی اونور در بود به محض باز شدن در صداش رو میشنید و من رو گیر مینداخت . به آرومی در رو باز کردم و سرم رو از لای اون بیرون بردم . در مقابلم یک راهروی نسبتا پهن قرار داشت که از یک طرف به در ورودی و از طرف دیگه به یه حال کوچک می رسید . رو به روی اتاق یک اتاق دیگر هم بود که درش بسته بود . صدایی شنیده نمیشد . با سر به بچه ها علامت دادم که دنبال من بیان و با هم از اتاق خارج شدیم . پاورچین پاورچین به سمت حال کوچک حرکت کردیم . خود حال خالی بود . اما در سمت چپ اون یک سالن بزرگ و بسیار زیبا قرار داشت که با دیدنش چند لحظه ای دهن هممون باز موند . یک سالن با سقف بلند و فرش بزرگ یک تکه . پنجره های بزرگ که چشم انداز فوق العاده ای از باغ رو به نمایش گذاشته بود . لوسترهای غول پیکر که در اون لحظه خاموش بودند و مطمئنا وقتی روشن میشدند بسیار با شکوه جلوه می کردند . یک شومینه بزرگ و دو سه دست مبلمان فوق العاده به همراه میزهای ناهرخوری هم در جای جای سالن به چشم می خورد . در انتهای سالن هم یک سینمای خانگی گذاشته بودند . کالین با بهت گفت : مطمئنید درست اومدیم ؟ اینجا مال آقای خاله است ؟ من گفتم : بهش نمیاد یه همچین خونه ای داشته باشه . درست مثل بقیه چیزهایی که بهش نمیاد داشته باشه ولی داره . مولانا گفت : به تو هم نمیاد ادیبانه حرف بزنی پسرم . پس مثل آدم حرف بزن . در همین لحظه صدایی از پشت سر به گوش رسید . اونقدر محو تماشای اون سالن شده بودیم که از پشت سرمون غافل شدیم . هیچکس جرئت نکرد روش رو برگردونه . احساس ضعف همه وجودمو گرفت . کارمون تموم بود . از ترس به لرزه افتاده بودم که دست یه نفر از پشت شونمو گرفت و منو به سمت خودش چرخوند . چشمام رو بستم و منتظر موندم ببینم چه اتفاقی برام میفته . اما انگار خبری نبود . یه کم جرئتی که برام مونده بود رو جمع کردم و چشمام رو باز کردم .و ... قیافه پرنس رو در دو سانتی صورتم دیدم . جا خوردم و در جا عقب پریدم و به خودم خیلی فشار اوردم تا داد نزنم . هم خوشحال بودم و هم خیلی عصبی . خوشحال از اینکه لو نرفته بودیم و عصبی از دست پرنس و بقیه که با این کار احمقانشون ما رو اینطوری ترسونده بودن . با عصبانیت به پرنس گفتم : خب الاق . اگه من داد میزدم که هممون لو می رفتیم . اونوقت تک تکمون رو ... و حرفمو ناتمام گذاشتم . پرنس با خنده گفت : خب دیگه . باید یاد بگیری . اسموکر گفت : حالا اونو ول کنین . ما فهمیدیم کجان . پسر شجاع با هیجان گفت : جدی می گی ؟ i 3 گفت : تو یه اتاقن . اون اتاقی که توشن غیر از درش یه پنجره هم از بیرون داره که همین الان بازش کردن . باید با نقشه و حساب شده عمل کنیم والا گیر میفتیم چون اونها زیادن . من با تعجب گفتم : هان ؟ زیادن ؟ مگه غیر از آقای خاله و تمه سگ کس دیگه ای هم هست که با اونها باشه ؟ نکنه منظورتون آقای مدیریه ؟ پرنس جواب داد : نه . تو درست گفتی . آقای مدیری از گروگان هاست . اما غیر از اون یکی دیگه هم باهاشون همدسته . - کی ؟ پرنس با ناراحتی جواب داد : آقای دایی . و آه از نهاد من و کالین و پسر شجاع و مولانا بر اومد . آقای دایی دیگه شوخی بردار نیست . اون داداش آقای خاله بود که به گفته خودش کشتی گیر هم بوده . البته از هیکلش معلوم بود که دروغ نمی گه . با اخلاق و عقایدی که ما ازش دیده بودیم اینکار خیلی ازش بعید بود . پرنس با جدیت گفت : حالا کسی نقشه ای داره ؟ من لحظه ای فکر کردم و راهی برای آزاد کردن گروگان ها به ذهنم رسید . با هیجان شروع به توضیح اون برای بچه ها کردم .: ببینید . با این وضع پیش اومده تا اونجایی که ممکنه نباید با گروگان گیرها درگیر بشیم . باید یه طوری دور از چشم اونها گروگان ها رو آزاد کنیم . من یه نقشه دارم . دو نفر از ما باید یه گوشه ای همین جا ها قایم بشن و اتاق رو زیر نظر بگیرن . بقیه هم میرن بیرون ساختمون و نزدیک پنجره اتاق مخفی میشن . بالاخره گروگان ها برای یه کاری از اتاق خارج میشن . هر وقت گروگان گیرها از اتاق خارج شدن اون دو نفر یه میسکال برای یکی از بچه های پشت پنجره میندازه و هر وقت مطمئن شد که اونها از اتاق کاملا دور شدن میس کال دوم رو میندازه . با میس کال دوم بچه ها از پنجره وارد میشن و گروگان ها رو آزاد می کنن . اون دو نفر هم از در پشتی خارج میشن . اگه شانس بیاریم نقشه میگیره و و با گروگان گیرها هم درگیر نمیشیم. همه با سکوت به من نگاه میکردند.ترسیدم. احتمالا خیلی ضایع بوده. سریع گفتم:خب اگه خوب نیست مجبور نیستیم اجراش کنیم. اما پرنس با خوشحالی گفت: دمت گرم. الحق که خرخونی.بالاخره این مخت یه جا بدرد خورد. وهمه به آرامی خندیدند. من که با دیدن عکس العمل بچه ها خودم رو در مقابل کارتونی از تی تاب می دیدم گفتم : پس وقت رو تلف نکنیم . کیا میمونن ؟ پرنس گفت : من و i 3 می مونیم . کالین گفت : نه . تو باید بیای . تو آزاد کردن گروگان ها بهت احتیاج داریم . همه حرف کالین رو تایید کردند . قرار شد اسموکر با i3 که هردوشون موبایل داشتن بمونن . بقیه هم بریم پشت پنجره و منتظر علامت بمونیم . انتظار تو هوای آزاد راحت تر از یه جای خفه مثل خونست . همه پشت یه بوته بزرگ کنار پنجره نیمه باز اتاق دراز کشیده بودیم و منتظر علامت بچه ها بودیم . صدای قدم زدن کسی در اتاق به وضوح به گوش می رسید . گاهی اوقات هم افراد داخل اتاق چیزهایی به هم می گفتن که از اون فاصله صداهاشون مبهم بود و نمی شد فهمید که چی میگن . ما هم با هم حرف نمیزدیم چون میدونستیم کوچکترین صدایی میتونه باعث لو رفتن کارمون و به وجود اومدن یه دردسر خیلی بزرگ بشه . میدونستیم که اینجا با افرادی روبرو نیستیم که توی مدرسه معلم ما بودن بلکه با یه عده آدم طرفیم که برای رسیدن به هدفشون حاضرند هر کاری بکنند . مثلا گروگان گیری و شاید هم... قتل ... همین فکرها بود که شرایط رو برامون سخت میکرد . به خاطر همینه که میگم انتظار تو اون شرایط کشنده است . تو افکار خودم بودم که یهو لرزش موبایل رو تو جیبم حس کردم . به سرعت نگاه کردم . یه میس کال . اسموکر بود . یعنی اونها از اتاق خارج شده بودن . حالا باید صبر می کردیم تا خوب دور بشن . به همه آماده باش دادم تا به محض رسیدن علامت دوم عملیات رو شروع کنیم . موبایل تو دستم بود . چشمم رو به صفحه دوخته بودم و گوشم رو تیز کرده بودم تا صداهای توی اتاق رو دقیق بشنوم . در همین موقع صفحه موبایل روشن شد و پس از یک ثانیه لرزش علامت میس کال دوم افتاد . به سرعت گفتم : حالا وقتشه . و با حرکات منظم به ترتیب از پنجره وارد اتاق شدیم . با یه نگاه کلی به اتاق متوجه شدم همونیه که انتظارشو داشتم . گروگان ها رو وسط اتاق به هم بسته بودند . به شکلی که کوچکترین حرکتی نمی تونستن بکنن . هر سه اونها به هوش بودن و با چشم هایی که از حیرت ده برابر حالت عادی گشاد شده بود به ما چشم دوخته بودند . اما فرصت زیادی برای وقت تلف کردن های این جوری نبود . به سرعت در کنار گروگان ها نشستیم و شروع بع باز کردن طناب ها کردیم . تقریبا بلافاصله فهمیدیم که باز کردن اونها با دست غیر ممکنه . نقشه شکست خورده بود . به همین راحتی ... اما پرنس که به نظر نمیومد ناامید شده باشه با دست به همه اشاره کرد که کنار برن . هیچ کس نمی دونست می خواد چی کار کنه . در یک لحظه پرنس شمشیرش رو از غلاف در اورد . گروگان ها به وحشت افتادند . اما قبل از اینکه کسی عکس العملی نشون بده پرنس با یک حرکت چرخشی فوق العاده سریع که با چشم دیده نمی شد به سمت گروگان ها حرکت کرد . فقط یک لحظه برق شمشیر در هوا پدیدار شد و لحظه ای بعد پرنس در آرامش کامل در کنار دیوار ایستاده بود و داشت شمشیرش رو در غلاف جا می زد . گروگان ها هنوز متوجه نشده بودند که چه اتفاقی افتاده . من با حیرت به گروگان ها چشم دوخته بودم . تمام طناب ها پاره شده و روی زمین افتاده بود . چند لحظه بعد گروگان ها هم متوجه قضیه شدند . اولین کسی که دست هاش رو به نشانه رهایی بالا برد آقای مدیری بود . آقای منطقی هم به سرعت خودش رو آزاد کرد و دهان بندش رو برداشت . ولی آقای حاجی بدون اینکه از جاش تکون بخوره فقط دهان بندش رو برداشت و با حالتی که چندان راضی به نظر نمی رسید به ما نگاه کرد . من که می دونستم هر لحظه ممکنه گروگان گیر ها برگردند به سرعت گفتم : دنبال من بیاین . نباید وقت رو تلف کنیم . آقای مدیری و آقای منطقی به سرعت از جاشون بلند شدند . ولی آقای حاجی همچنان سر جایش نشسته بود . آقای مدیری با لحن تندی گفت : واسه چی نشستی آقای حاجی . پاشو . مگه نشنیدی چی گفت . باید سریعتر راه بیفتیم . اما آقای حاجی که به ما اشاره می کرد گفت : این قضیه مربوط به مدرسه است . بچه ها نباید توش دخالت کنند . آقای مدیری که حالا دیگه واقعا عصبی شده بود گفت : این قضیه واقعا جدیه . اونها ممکن بود ما رو بکشن . اونوقت تو اینجا نشستی و می گی بچه ها نباید دخالت کنن ؟ مهم نیست . اگه تو می خوای اونها بلایی سرت بیارن مشکلی نداره . ولی ما از اینجا می ریم . بعدش هم جلوی کاراشون رو می گیریم . بریم بچه ها . او این جمله آخر رو با نگاه به ما گفت . من سریع گفتم : بریم . دنبال من بیاین . و بلافاصله بچه ها و به دنبالشون آقای مدیری و آقای منطقی به دنبال من حرکت کردند . آقای حاجی هم با اکراه از رو زمین بلند شد و دنبال ما اومد . من از اینکه دیدم مسئولای مدرسه اینطوری از من اطاعت می کنن حس خاصی بهم دست داد . حس غرور با خوشحالی خیلی زیاد . حس بدست اوردن تعداد زیادی تی تاب . به هر شکل از پنجره عبور کردیم . قرار شد پرنس و پسر شجاع و کالین راه خروج رو به گروگان ها نشون بدن . من و مولانا هم منتظر i 3 و اسموکر موندیم . مشخص نبود برای چی هنوز نیومدن . ما به آرامی پشت یکی از بوته های کنار در پشتی مخفی شدیم و همه چیز رو زیر نظر گرفتیم . من کم کم داشتم نگران می شدم . به موبایل هر دوشون زنگ زدم اما گوشی رو بر نمی داشتن . در همون حالی که با نگرانی به در چشم دوخته بودم ناگهان موبایل تو دستم شروع به لرزیدن کرد . پیش خودم گفتم حتما کالینه میخواد بگه چرا نمیاین . اما به محض اینکه چشمم به اسم روی گوشی افتاد ضربان قلبم به سرعت بالا رفت و تمام تنم از شدت هیجان گرم شد . اسموکر بود . گوشی رو برداشتم : الو . اسموکر . کجایی پسر ؟ i 3 کجاست ؟ چرا نمیاین ؟ دیر شد ... اما با شنیدن صدایی که از اونور خط اومد قلبم از تپش ایستاد . در یک لحظه وحشتناک صدای آقای خاله از اونور خط به گوش رسید که با صدای بی روحی گفت : به به... دهقان های فداکار . چقدر شما ها خوبید . چه قدر نترس و با شهامت هستید . از شجاعتتون خیلی خوشم اومد . مخصوصا تو . ازت خوشم اومد . اونقدر خوشم اومد که تصمیم گرفتم ببرمت خونمون و جای سگ ببندمت تو حیاط . حالا خوب گوش کن ببین چی می گم بچه جون . اگه می خواین دوستاتون سالم بمونن تا پنج دقیقه دیگه همتون با اونهایی که آزادشون کردید بیاین پشت در اصلی ساختمون . اینم بدونین که ما اسلحه داریم . اگه یه حرکت غلط بکنین اتفاقای وحشتناکی میفته . مفهومه ... خداحافظ عزیزم . جمله آخر رو با حالت تمسخر گفت و گوشی رو قطع کرد . من خشکم زده بود . هر آن ممکن بود از حال برم . تمام توانم رو جمع کردم و شماره کالین رو گرفتم . گوشی رو برداشت و گفت : پیام . شماها کجایید ؟ می دونی اگه آقای خاله و بقیه برگردن و بفهمن چه بدبختی پیش میاد ؟ من با صدای گرفته ای گفتم : همتون سریع بیاین جلوی در اصلی ساختمون . - چرا ؟ - بچه ها رو گرفتن و گفتن اگه می خواین سالم بمونن بدون هیچ حرکت اضافه همتون بیاین جلوی در اصلی . گفت اسلحه هم دارن . - کی این حرف ها رو زد ؟ ومن در حالی که فلاکت از صدام می بارید گفتم : آقای خاله . و در مقابل چشم های حیرت زده مولانا پخش زمین شدم و دیگه چیزی نفهمیدم . وقتی چشمام رو باز کردم جلوی در ساختمون رو زمین خوابیده بودم . آقای منطقی داشت اسمم رو صدا می زد . قیافه نگران آقای منطقی رو بالای سرم دیدم . سرم رو چرخوندم . همه با نگرانی داشتن من رو نگاه می کردن . من با صدای ضعیفی گفتم : بچه ها ... بچه ها چی شدن ؟ آقای منطقی با صدای آرومی گفت : ما هم نمی دونیم . فعلا منتظریم ببینیم چی میشه . هنوز که جوابمون رو ندادن . ( ~ ) - من چه مدت بی هوش بودم ؟ - حدود یه ربع . اما باید سریعتر از جات بلند شی و آماده باشی . هر لحظه ممکنه اتفاقی بیفته . در اون لحظه سخت ترین کار دنیا بلند شدن از روی زمین بود . انجام همین یه کار ساده شاید نزدیک به یه دقیقه طول کشید . تازه با کمک آقای منطقی . احساس می کردم پاهام دیگه تحمل وزنم رو ندارند و هر لحظه ممکنه دوباره زمین بخورم . سرم هم یه کم گیج می رفت . به هر سختی بود تعادلم رو حفظ کردم و کنار بقیه ایستادم و منتظر موندیم تا از توی ساختمون حرکتی انجام بشه . اونقدر هیجان و اضطراب بالا بود که کسی توان حرف زدن نداشت . سکوت سنگینی برقرار شده بود و هر کس داشت در مورد اتفاقاتی که ممکن بود چند لحظه بعد بیفته فکر می کرد . انگار صدای کار کردن مغزشون به گوش می رسید . اما ذهن من خالی بود . هیچ حس خاصی نداشتم . انگار دیگه چیزی برام مهم نبود . فقط از انتظار خسته شده بودم . کم کم داشتم بی طاقت می شدم که ناگهان صدای قفل در به گوش رسید و لحظه ای بعد در باز شد سه چهره آشنا در آستانه در ظاهر شدند . آقای خاله وسط قرار داشت . تمه سگ سمت راستش و آقای دایی هم سمت چپش و ... در دست آقای دایی یک کلت کمری قرار داشت که با اون ما رو هدف گرفته بود . آقای خاله با پوزخند گفت : فکر کردید با قهرمان بازی هاتون می تونید نقشه من رو خراب کنید ؟ و سپس به آقای مدیری و آقای منطقی و آ قای حاجی اشاره کرد و گفت : و شما سه تا . واقعا فکر کردید می تونید از دست من فرار کنید ؟ آقای منطقی که انگار یک کلمه از حرف های آقای خاله رو نشنیده بود گفت : بچه ها کجان ؟ ( ~ ) آقای خاله با صدای شادی گفت : نترس . تا چند لحظه دیگه شماها هم میرید پیششون . من که از این برخورد آقای خاله جوش آورده بودم فریاد زدم : بگو بچه ها کجان لعنتی . بگو . و آقای خاله که حالا پوزخند از چهره اش محو شده بود با لحن تندی گفت : خفه شو پسره پررو . تا همین حالا هم خیلی تحملت کردم . ارزشش رو نداری والا یه گوله حرومت می کردم . من هم ترسیدم و دیگه چیزی نگفتم . آقای خاله ادامه داد : خب . حالا آقایون اگه دیگه حرفی ندارن لطف کنن و راه بیفتن . آقای خاله این رو گفت و از جلوی در همراه با آقای دایی کنار رفت . تمه سگ هم جلو رفت تا ما رو به اونجا که قرار بود بریم ببره . حالا مغزم دیوانه وار به کار افتاده بود . دنبال یه راه برای خلاص شدن از این مهلکه می گشتم . اما انگار هر چی بیشتر فکر می کردم بیشتر نا امید می شدم . بردنمون به همون آشپزخونه و کنار هم روی زمین نشوندنمون . i 3 و اسموکر رو بسته بودند . طناب به اندازه کافی نداشتن . به خاطر همین قرار شد آقای حاجی و آقای منطقی و آقای مدیری رو ببندن . از نظر اونها ما بی خطر بودیم . i 3 اسموکر رو باز کردند و با طناب اونها مسئولای مدرسه رو بستن . ما رو هم کنار دیوار روی زمی ن نشوندن . آقای دایی و تمه سگ دم در ایستاده بودن . آقای خاله با حالتی عصبی در اتاق قدم می زد و یه بند حرف می زد : بچه های احمق . با این کارها می خواستید چی رو ثابت کنید ؟ که چقدر شجاعید ؟ نه نه نه . این اسمش شجاعت نیست . خریته . خریت . و حالا باید تاوان پس بدید . گر چه می دونم همه این کارها زیر سر یه نفرتونه . اون شما ها رو اینجا کشونده . واسه این که با من مبارزه کنه . هه هه . شما ها رو احمق گیر اورده و ازتون سوء استفاده کرده . مطمئن باشید اگر هم به نتیجه می رسیدید همه چیز رو به اسم خودش تموم می کرد . خودش می شد سرور و از شما هم انتظار نوکری داشت . اما حالا که به نتیجه نرسیدید بلایی به سرتون میارم که از کرده هاتون پشیمون بشین . فکر کردید اینجا هم مدرسه است ؟ نه نه نه . کاری میکنم زجه بزنید . نمی کشمتون . اما کاری می کنم که خودتون آرزوی مرگ کنید ... آقای خاله دیگه از حال عادی خارج شده بود و بدون اینکه به ما نگاه کنه مدام حرف می زد و ما رو تهدید می کرد . غافل از اینکه در این مدت من و کالین با اس ام اس با هم در ارتباط بودیم . البته طوری که آقای دایی و تمه سگ هم متوجه نشن . من با اس ام اس حرف هام رو مینوشتم و اون هم جواب می داد : من گفتم : باید سریعتر یه کاری بکنیم . نقشه ای نداری ؟ کالین گفت : نه . ولی باید بجنبیم . - باید یه حمله سریع بکنیم . - دیوونگیه - راه دیگه ای نداریم - چه جوری حمله کنیم ؟ - با علامت من ، تو و پسر شجاع به سمت تمه سگ حمله کنید . i 3 ، اسموکر و مولانا هم به آقای خاله حمله می کنند . من و پرنس هم به سمت آقای دایی می ریم . - اما اون تفنگ داره . - چاره ای نداریم . من شماره هر سه تاشونو دارم . همزمان براشون یه اس ام اس بلند می فرستم . وقتی مشغول خوندن شدن من علامت میدم . اونوقت حمله می کنیم . تا من اس ام اس رو جور می کنم با اس ام اس به بچه ها خبر بده . سعی کن یه جوری به گوش پرنس و پسر شجاع هم برسونی . افتاد ؟ - آره . خیالت تخت من شروع به نوشتن اس ام اس برای گروگان گیر ها کردم و کالین هم مشغول خبر دادن به بچه ها شد . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 اسفند1385ساعت 4:44 PM توسط پیام |
|
|
تو جاده لواسون بودیم . ترسناک بود . پیچ های جاده لواسون همینطوریش وحشتناک هست . حالا که سوار موتور بودیم واویلا بود . حالا میفهمیدم پسر شجاع چی میگه . اما دل من از چیز دیگه ای پیچ می خورد . از فکر کردن به عاقبت این کار . غرق در افکار خودم بودم که با صدای مولانا که مجبور بود فریاد بزنه تا صداش به من برسه به خودم اومدم و گفتم : چی گفتی ؟ با فریاد گفت : چه جوری میخوایم ویلا رو پیدا کنیم ؟ - من میدونم خونه های ویلایی لواسون کجاست . اونجا پیدا کردن یه وانت آبی سخت نیست . دنبال یه ردپا ازشون میگردیم . اگر نبود از این و اون می پرسینم . بالاخره پیداشون میکنیم . هرچند خودم هم از جوابی که دادم مطمئن نبودم . - پیام ؟ - چیه ؟ - نمیخواد از کسی کمک بگیریم ؟ - نه . خودمون هفت نفریم . - پیام ؟ - دیگه چیه ؟ - یه نگاه پشت سرت بنداز ببین بچه ها هستن . همین که برگشتم i 3 نور بالای ماشبن رو انداخت تو صورتم و باعث شد سریع روم رو برگردونم . با خنده به مولانا گفتم : هستن . یه دقیقه بعد احساس کردم موبایلم تو جیبم می لرزه . در اوردم . sms بود . بازش کردم . اسموکر بود . نوشته بود : بچه جون حواست به خودت باشه . لازم نیست ما رو بپایی . من هم دوباره برگشتم که با خنده جوابش رو بدم . اما نوربالای ماشین دوباره باعث شد روم رو برگردونم . یه ربع بعد به میدون لواسون رسیدیم . همه پیاده شدند . من گفتم : باید خیابون دست راست رو بریم تا به خونه های ویلایی برسیم . بعد هم دنبال یه ردی چیزی ازشون میگردیم . اگه پیدا نشد از یکی میپرسیم . پرنس گفت : پس بهتره سریعتر بریم . و همه با سر موافقتشون رو اعلام کردند . چند دقیقه دیگه رفتیم تا به خونه های ویلایی رسیدیم . جای خیلی بزرگی بود . یک عالمه خونه . با دست به i 3 علامت دادم که وایسه . رفتم و از پنجره ماشین بهشون گفتم : من و مولانا کل منطقه دست راست این خیابون رو میگردیم . شما هم دست چپ رو . دنبال یه علامت ازشون باشید . یا یه وانت آبی . کارتون که تموم شد زنگ بزنید . و به سمت موتور برگشتم و با مولانا به سمت راست پیچیدیم و در دلم برای خودمون آرزوی موفقیت کردم . حدود بیست دقیقه ای طول کشید تا به همه کوچه پس کوچه های اون منطقه سرکشی کردیم . اما دریغ از یه سر نخ خشک و خالی . ته نخ هم نبود . چه برسه به سر نخ . اصلا نخ نبود . امیدم به بقیه بچه ها بود . چند دقیقه گذشت . من و مولانا ساکت کنار یه جوب نشسته بودیم و موتور هم کنارمون رو جک بود . به صدای ماشین ها گوش می دادیم که یهو موبایل زنگ زد . با هیجان موبایل رو از جیبم در اوردم و اسم اسموکر رو رو گوشی دیدم . جواب دادم : سلام . چی شد ؟ - هیچی - یعنی هیچی پیدا نکردید ؟ - نه . هیچی . حالا چی کار کنیم ؟ - بیاین سر همون دو راهی که از هم جدا شدیم . - باشه . و گوشی رو قطع کردم . سر دو راهی دور هم جمع شدیم . مشورت : من گفتم : حالا باید از یکی بپرسیم . - چی بپرسیم ؟ - باید بپرسیم خونه فلانی رو می شناسید یا نه . و کالین گفت : یا اینکه امروز یه همچین کسایی رو دیدید ؟ - آره . خوبه - پس راه بیفتیم . دوباره ما با موتور جلوتر می رفتیم و بچه ها با ماشین دنبال ما میودند . به هر کس میرسیدیم ازش سوال میکردیم . ولی هیچکس جواب درستی بهمون نمی داد . نا امیدی . نا امیدی داشت وجود هممون رو میگرفت که ناگهان یک وانت آبی از سر کوچه پیچید . از هیجان قلبم اومد تو دهنم . یک لحظه به مولانا نگاه کردم و لحظه ای بعد بدون اینکه چیزی بگم موتور با تمام سرعت به حرکت در اومد . طوری که چند متری رو تک چرخ زد . ظرف چند ثانیه به وانت رسیدیم و با چراغ زدن متوقفش کردیم . من سریع پایین پریدم تا توی وانت رو یه نگاهی بندازم . اما با چهره یه آدم غریبه مواجه شدم که با تعجب به من چشم دوخته بود . من که این بار علاوه بر ناامیدی احساس ضعف بعد از هیجان رو هم داشتم تجربه می کردم گفتم : سلام . ببخشید اینطوری شد . ما دنبال کسی میگردیم که یه وانت آبی داره . فکر کردم شما همون یارو هستید . ولی نبودید . اون مرد با خنده گفت : این ماشین مال من نیست . من با تعجب گفتم : پس مال کیه ؟ - مال آقای خاله . برق از سه فازم پرید . اون مرد ادامه داد : من همسایه اش هستم . در واقع مواقعی که تهرانه مراقبت از باغش هم با منه . اون امروز صبح از تهران اومد . اومد در خونه ما و به من گفت قراره براش مهمون خاصی بیاد . برا همین خوش نداره این لگن تو حیاطش باشه . گفت خیس کیته . - چیه ؟ - یعنی ضایع - آهان . خب . حالا ماشین رو به تو داد که ببریش کجا ؟ - خونش تو تهران . - میتونی به ما بگی ویلاش کجاست ؟ - نه . نمیتونم . - چرا ؟ - آخه من شما رو نمیشناسم . با دست به پرشیایی که بچه ها توش بودن اشاره کردم و گفتم : ما مهمون های آقای خاله هستیم . اون بنده خدا هم که با دیدن ماشین باورش شده بود آدرس رو به ما داد و دو دقیقه بعد ما دم در ویلای آقای خاله کنار هم بودیم . اسموکر گفت : خب این مرحله رو هم با موفقیت گذروندیم . حالا باید مرحله آخر رو اجرا کنیم . یعنی بریم تو و با رشادت گروگان ها رو نجات بدیم . کالین گفت : گفتی رشادت یاد رشاد افتادم مولانا گفت : اول یکی بگه چه جوری میخوایم از این در ... استغفرالله بریم تو . من گفتم : باید چند تا چیز جور کنیم بذاریم زیر پامون . i 3 گفت : چی ؟ اینجا که چیزی نیست . پسر شجاع که تا اون لحظه ساکت بود به حرف اومد و گفت : ماشین چطوره ؟ مولانا به سرعت جواب داد : خوبه . اما از قیافش معلوم بود نه فهمیده پسر شجاع چی گفته نه خودش . چند لحظه همه ساکت بودند . هر لحظه ممکن بود کل جمع از خنده منفجر بشن . اما قبل از اون خود مولانا رو به پسر شجاع کرد و گفت : راستی تو چی گفتی ؟ و به این ترتیب قضیه رو با چند تا پوز خند تموم کرد . پسر شجاع رو به i 3 کرد و گفت : بدو برو ماشین رو بیار کنار دیوار پارک کن . از رو ماشین خیلی راحت می شه پرید رو دیوار . همه به خاطر این فکر بکر پسر شجاع رو تحسین کردند . ای 3 سریع پشت فرمون پرید و ماشین رو ماهرانه در کنار دیوار پارک کرد . ما هم به ترتیب از روی سقف ماشین روی دیوار رفتیم و سپس با ایجاد کمترین سر و صدا روی چمن کف باغ آقای خاله پریدیم و پشت نزدیکترین بوته قایم شدیم . من گفتم : یکی باید بره یه سر و گوشی آب بده . اسموکر سریع داوطلب شد و گفت : من می رم . من که انتظار چنین برخوردی رو ازش نداشتم به پشتش زدم و گفتم : ایول . فقط حواست رو حسابی جمع کن . و همه براش آرزوی موفقیت کردیم و اون به سمت ساختمونی که در سمت دیگر باغ قرار داشت حرکت کرد . هممون چند دقیقه پر اضطراب رو سپری کردیم تا اسموکر برگشت . دویده بود و به همین خاطر نفس نفس میزد . یه کم صبر کردیم تا حالش جا بیاد و بعدش من گفتم : خب . چی دستگیرت شد ؟ - خب غیر از در اصلی یه در دیگه هم پشت خونه هست . همه پرده ها رو کشیدن . همه چراغ ها هم خاموشه غیر از چراغ یکی از اتاق های قسمت راست ساختمون . رفتم نزدیک پنجره اون اتاق و گوشم رو تیز کردم . یه نفر داشت صحبت می کرد . من با دلهره شدید گفتم : شناختیش ؟ اسموکر با حرکت سر جواب مثبت داد . - خب کی بود ؟ - آقای ... آقای ... پرنس با لحن تندی گفت : جون بکن دیگه . آقای کی ؟ - آقای مدیری همه ساکت شدند . تک تکمون از این حرف اسموکر شوکه شده بودیم . آقای مدیری هم ؟ من با لحن سردی گفتم : نفهمیدی چی میگفت ؟ - نه . صداش اونقدر واضح نبود . تازه من وقتی فهمیدم کیه انقدر تعجب کردم که دیگه به اینکه چی میگه توجه نکردم . البته فکر میکنم داشت میخندید . یعنی مدیر مدرسه هم با اونها بود ؟ امکان نداشت . اسم آقای مدیری توی لیست روی میز تمه سگ بود .... رو به بچه ها کردم و گفتم : زود قضاوت نکنید . هنوز معلوم نیست که آقای مدیری با اونها باشه . شاید اون هم جزو گروگان ها باشه . به هر حال ما باید بریم تو . دو گروه میشیم . یه گروه با من از در جلو بیان و یه گروه هم با پرنس از در پشتی . با sms با هم ارتباط برقرار می کنیم و خبر ها رو به هم میدیم . موبایل هاتون رو silent کنید . مولانا و کالین و پسر شجاع با من بیان . i 3 و اسموکر هم با پرنس برن . بریم . به امید دیدار دوباره . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 اسفند1385ساعت 2:47 PM توسط پیام |
|
|
نباید همونطور اون بالا می ایستادم . تا اومدن بچه ها یه نیم ساعتی وقت بود . باید می رفتم ببینم چه اتفاقی تو دفتر افتاده . از پله ها پایین رفتم و با احتیاط وارد ساختمون مدرسه شدم . از شیشه دفتر هیچی قابل دیدن نبود . باید می رفتم تو . اما ترسیده بودم . با اینکه می دونستم کسی مدرسه نیست باز هم دلشوره داشتم . نمیدونستم قراره با چی مواجه بشم . اما شاید سر نخی از اتفاقات پیچیده اون روز رو می تونستم تو دفتر پیدا کنم . باید می رفتم تو . دستم رو دور دستگیره در محکم کردم و در حالی که در دلم دعا می کردم دستگیره رو چرخوندم ... اما در باز نشد . حتما وقتی تمه سگ از دفتر خارج شده بود قفلش کرده . دو سه بار دیگه دستگیره رو چرخوندم حتی با تنه هم به در کوبیدم اما در باز نشد . نمی دونستم باید چی کار کنم . از یه طرف خوشحال بودم که یه بهانه برای تو نرفتن پیدا کردم و از یه طرف هم ناراحت بودم چون ممکن بود اون تو کسی به کمک احتیاج داشته باشه یا چیزی باشه که برای نجات آقای منطقی و آقای حاجی به کار بیاد . با این فکر یه بار دیگه لحظه ای که قیافه بیهوش آقای منطقی رو دیده بودم از خاطرم گذشت . و خودم رو آماده کردم که در رو بشکنم . دور خیز کردم تا جایی که پشتم به در شیشه ای سایت کامپیوتر چسبید . و در یک لحظه با سرعت به سمت در دویدم و با تمام قدرت خودم رو کوبیدم بهش . درد وحشتناکی بود . در که باز نشد هیچی کتفم چنان دردی گرفت که اشک ناخواسته تو چشمام حلقه زد . دو سه دقیقه کنار در دفتر نشستم و دستم رو تو بقلم گرفتم تا دردش آروم بگیره . بعد دو سه دقیقه کم کم بی حس شد . خب این بهتر از تحمل اون درد شدید بود . حالا می تونستم یه کم تکونش بدم اما هنوز مثل قبل نشده بود . نباید وقت رو تلف می کردم . به هر بدبختی بود از جام بلند شدم . در که باز نمی شد. باید کار دیگه ای می کردم . یه کم به دور و برم نگاه کردم و با دیدن پنجره کنار در به خودم لعنت فرستادم . آخه وقتی شیشه وجود داشت من چرا با این کار احمقانه کتفم رو داغون کردم ؟ حالا الان وقت این حرف ها نبود . باید سریعتر شیشه رو می شکوندم . الان سر و کله بچه ها پیدا می شد . تنها چیزی که برای شیشه شیکستن دم دست بود قفسه اشیای گمشده بود . اما مشکل این بود که با این کتف داغونم بلند کردنش امکان نداشت . تلاشم رو کردم . می تونستم بلندش کنم . اما در حد بیست سانت . به پنجره نمی رسید . اعصابم خورد شد . قاطی کرده بودم . در همون حال که به شانس آشغالم لعنت می فرستادم تمام اعصاب خردم رو تو پاهام جمع کردم و با تمام قدرت به در دفتر لگد زدم . در با صدای تق بلندی شکست . از این حرکت خودم متعجب شدم . اما لحظه ای بعد تعجبم تبدیل به لبخند شد . پام رو از در بیرون کشیدم و دو سه بار دیگه به اطراف شکستگی لگد زدم تا سوراخ روی در اونقدر گشاد شد که می تونستم ازش رد شم . به نظر نمی رسید که تغییر خاصی تو دفتر به وجود اومده باشه . جز اینکه دو سه تا از صندلی های کنار دیوار رو کشونده بودن وسط اتاق . به سمت دفتر آقای مدیری رفتم که اون سمت دفتر بود . در رو باز کردم . هیچ فرق خاصی با قبلش نکرده بود . آبدارخونه مونده بود . در آبدارخونه رو باز کردم و با دیدنبدن بیهوش بیابان نورد وحشتزده شدم . آخه این بنده خدا رو دیگه چرا بیهوش کرده بودن ؟ رفتم یه لیوان آب از شیر برداشتم و پاشیدم روش . کمی سزرش رو تکون داد . خیالم جمع شد که حالش خوبه . از آبدارخونه خارج شدم شروع کردم به گشتن میزهای تو دفتر . میز آقای حاجی مثل همیشه خالی بود . چیزی که سرنخ به حساب بیاد روش وجود نداشت . کشوی اول میزش قفل بود . کشوی دوم رو باز کردم و همین که نگاهم به چیزی که توش بود افتاد از خنده روده بر شدم . یه ظرف غذای نقره ای که روش یه مارک خارجی خورده بود و از شدت تمیزی برق می زد . احتمالا این ظرف غذا و زنگ مدرسه همدم تنهایی های آقای حاجی بودن . کشو رو بستم و از اینکه به این فکر افتاده بودم که می تونم از روی میز آقای حاجی سر نخی گیر بیارم خودم رو سرزنش کردم . رفتم سر میز تمه سگ . چند تا برگه تو در تو روی میزش بود . خواستم یه نگاه سرسری بهشون بندازم . همینطور که داشتم از روی برگه ها می گذشتم یه برگه نظرم رو جلب کرد . اسم چند تا از معلم ها رو روش نوشته بودن و آخر همشون اسم آقای مدیری آقای حاجی و آقای منطقی بود . همه اسم ها خط خورده بودن غیر از این سه تا اسم آخر . حتما یه رابطه ای بین اسم های اسم های این برگه و اتفاق های اون روز وجود داشت . یه نگاهی به بقیه برگه انداختم و در بالای صفحه با یه جمله عجیب به عنوان تیتر مواجه شدم . نوشته بود : " آ . خ . حاکم مدارس منتخب " یه مشکلی وجود داشت . نمی دونم چی . اما همون چیزی که تو کل جریانات امروز از درونم من رو راهنمایی کرده بود بهم می گفت این برگه می تونه سرنخ خوبی باشه . اون رو تا کردم و گذاشتم تو جیب پشتم . چشمم به ساعت روی دیوار افتاد . ده دقیقه به یک بود . یعنی حدود بیست دقیقه از زمانی که به بچه ها زنگ زده بودم می گذشت . دیگه الانا باید پیداشون می شد . با بد بختی دوباره از سوراخ در رد شدم و بعد از پایین رفتن از پله ها وارد حیاط مدرسه شدم . حیاط خالی حس بدی به آدم می ده . عجیه . آقا هژیر کجا بود ؟ نکنه سر اون بنده خدا هم بلایی اورده باشند . به طرف خونش که اونور حیاط بود رفتم و چند دفعه در زدم . آقا هژیر ... با صدای بلند اسمش رو فریاد زدم . ولی انگار خونه نبودن . شاید به اون هم امروز مرخصی دادن و فرستادنش خونه فک و فامیلش . از پله های کنار دیوار بالا رفتم و روی پشت بوم توالت ها قرار گرفتم . از اون بالا سرم رو چرخوندم تا ببینم کسی اومده یا نه . نه . کسی این اطراف نبود . باید چند دقیقه دیگه منتظر می موندم . با خودم گفتم بد شد تلفن رو اونجوری رو آقای مهاجر قطع کردم . ممکن بود ناراحت شده باشه . با اینکه می دونستم بی خودی چهارده تومن پول بی زبون داره از جیبم میره یه اس ام اس بهش زدم . اینجوری هم اون از ناراحتی و نگرانی احتمالی در میومد هم وقت می گذشت . پیام کوتاه ! رو نوشتم و فرستادم . بعد از این که ارسال شد همین که سرم رو بلند کردم دیدم دو نفر از دور دارن میان . بیشتر دقت کردم . نمی شد از اونجا تشخیص داد کیه . اما وقتی یه کم نزدیکتر شدند کلاه i 3 و نفر بقلیش که همون اسموکر خودمون بود به راحتی قابل تشخیص بود . خوشحال شدم . نمی تونم انکار کنم . هم از اینکه پایه بودن و اومدن . هم از اینکه بعد از شش ساعت تنهایی وحشتناک حالا دوستام رو پیش خودم داشتم . کم کم اونها هم من رو دیدند و در حالی که از دیدن من روی پشت بوم تعجب کرده بودن شروع به دویدن کردند . به پایین دیوار مدرسه که رسیدند اسموکر با صدای نسبتا بلندی گفت : پیام اونجا چی کار میکنی ؟ من با صدای آرومی بهشون سلام کردم و گفتم : صبر کن همه بچه ها بیان . قصه اش طولانیه . حوصله ندارم چند بار بگم . الان دیگه پیداشون می شه . i 3گفت : خب حالا چرا نمیای پایین ؟ پیش خودم فکر کردم دیدم راست می گه . گفتم : در قفله . الان از دیوار میام . باید از دیوارهای کناری حیاط خارج می شدم . به خاطر وجود تپه در اون سمت دیوارها ارتفاع کمتر شده بود . از توری های روی دیوار به سختی بالا رفتم . درد دستم خیلی آروم گرفته بود و من به خاطر این اتفاق خوب خدا رو شدیدا شکر کردم . از اون سمت توری پایین اومدم . پام رو روی لبه دیوار گذاشتم و از ارتفاع حدود یک و نیم متری پریدم پایین . فرود خوبی داشتم . به موقع پاهام رو خم کردم . فقط کف دستم با کشیده شدن روی یکی از خارهای روی زمین کمی خراش برداشت . سریع از تپه پایین اومدم و به اسموکر و i 3 پیوستم . اما انگار اونها حواسشون به من نبود . به یه جای دیگه نگاه می کردن . خوب که دقت کردم دیدم دارن به یه موتور نگاه میکنن که داشت به سمت مدرسه میومد . من ترسیدم . نکنه یکی از اونها برگشته باشه . اگه اینطور باشه تو بد دردسری میفتیم . اما در همین لحظه i 3 گفت : اون مولانا نیست که رو موتور نشسته ؟ من که هم خوشحال بودم هم متعجب گفتم : مثل اینکه حق با توئه . اسموکر به سرعت گفت : اونی هم که پشتش نشسته پسر شجاعه . چند لحظه بعد موتور در کنار ما ترمز کرد و ایستاد . مولانا با خنده از موتور پیاده شد و به همه سلام کرد . اما از قیافه پسر شجاع معلوم بود که از شدت ترس داره حالش به هم می خوره . به زور از رو موتور اومد پایین و خم شد لب جوب و بالا اورد . همه به سرعت از اون محل فاصله گرفتیم . من گفتم : چه سلام علیک گرمی . واقعا انتظار این همه گرما رو یه جا نداشتم . پسر شجاع که رنگش شده بود مثل گچ به مولانا اشاره کرد و گفت : به این کثافت بگید . به من می گه پیام گفته زود برسید . مثل گاو می روند . نزدیک بود هر دومونو به کشتن بده . مولانا هم با خونسردی لبخند زد و براش دست تکون داد . در همین موقع یک ماشین تویوتا کمری آبی با سرعت سرسام آوری از سر کوچه پیچید و پس از حدود ده متر تیکاف جلوی ما متوقف شد . کالین از ماشین پیاده شد و کمری دوباره با همان سرعت عجیب این بار پرواز کرد . این چندمین بار در این چند دقیقه بود که کف می کردیم . کالین با خنده با همه دست داد و کنار من ایستاد . حالا همه منتظر یک نفر دیگه بودیم . پرنس . معمولا زود خودش رو می رسوند . اما حتما داره خودش رو کاملا آماده میکنه و این ممکنه یه کم معطلش کرده باشه . اما انتظار ما به یک دقیقه هم نکشید که پرنس از تپه پایین اومد و به سمت مدرسه حرکت کرد و ... شمشیرش در دستش بود . کالین با خنده گفت : اه اه . جون مادرت این زیادی قضیه رو جدی گرفته . من با جدیت گفتم : کار خوبی کرده . بهتره شما هم این کار رو بکنید چون قضیه واقعا جدیه . پسر شجاع خندید . من بهش حق می دادم . اون چیزهایی رو که من دیده بودم و می دونستم رو ندیده بود . پرنس به ما رسید و با همه دست داد . پسر شجاع با همون خنده گفت : واسه چی شمشیر اوردی ؟ پرنس با خنده خاص خودش جواب داد : پیام گفت . اینجا چه خبره ؟ و همه روشون رو به سمت من برگردوندن و منتظر توضیح من شدند . قلبم شروع کرد به تند تند زدن . باید قضیه رو طوری تعریف می کردم که تاثیر گذار باشه . سعی کردم بهترین کلمات رو برای شروع انتخاب کنم و شروع کردم : آقای خاله داره مسئولای مدرسه رو یکی یکی و به طور پنهانی می گیره و زندانی می کنه . نمی دونم دقیقا چه قصدی از این کار داره ولی می دونم هر کاری که داره انجام میده دیگه به آخراش رسیده و احتمالا امروز کارش به نتیجه می رسه . تمه سگ همدستشه و اونها امروز آخرین طعمه هاشون رو گرفتند . یعنی آقای حاجی و آقای منطقی و اونارو در حالی که بیهوش بودن از مدرسه خارج کردند . بهت و حیرت در قیافه تک تک بچه ها دیده می شد . خوشحال شدم . تاثیر گذار بود . من به قیافه تک تکشون نگاه کردم . i 3 در حالی که هنوز در بهت اولیه بود گفت : تو این چیزا رو از کجا می دونی ؟ من گفتم : امروز دیدم . خیلی اتفاقی . اما اونها نمی دونن که من می دونم . مولانا پرسید : چه طوری دیدی ؟ و من به سرعت یک بار ماجرای اون روز رو از اول تا آخر براشون گفتم . وقتی حرفام تموم شد پرنس در حالی که گیج به نظر میومد گفت : حالا باید چی کار کنیم ؟ من سریع جواب دادم : واضحه . باید بریم دنبالشون . نباید وقت رو تلف کنیم . ممکنه بلایی سرشون بیارن. کالین گفت : اما ما که نمی دونیم ویلای آقای خاله کجاست ؟ پرنس جواب داد : این که مشکلی نداره . پیداش می کنیم . - چه جوری ؟ من گفتم : تقسیم میشیم . من ومولانا با موتور می ریم . شما هم یه ماشین در بست بگیرید و پشت سر ما بیاین . i 3 گفت : دربست چرا ؟ پولتون اضافی کرده ؟ من ماشین بابامو می پیچونم . همه خندیدند . من گفتم : عالیه . پس بجنبین که تا همین حالا هم خیلی دیر شده . یک ساعت بعد در جاده لواسون من و مولانا با موتور جلو می رفتیم و پرنس و کالین و پسر شجاع و اسموکر در پرشیایی که i 3 راننده اش بود پشت سر ما میومدند ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 4:33 PM توسط پیام |
|
|
نمی دونم چقدر منتظر موندم . نه می دونستم چه ساعتی اومدم مدرسه و نه می دونستم از چه ساعتی این پشت قایم شدم . پس نگاه کردن به ساعت هیچ ارزشی نداشت جز اینکه الکی حواسمو پرت می کرد . شاید اگر هی به ساعت نگاه می کردم کم کم خسته می شدم و احتمال داشت این خستگی باعث بشه از تصمیمم صرفنظر کنم . روی تیکه ای از زمین پشت آبخوری که خشک بود نشستم . اول هاش هر دقیقه سرم رو میچرخوندم و یواشکی نگاهی به در آینه ای و پنجره دفتر مینداختم . اما با گذشت زمان کم و کمتر شد و حالا چند دقیقه ای می شد که سرم رو برنگردونده بودم . اما به هیچ وجه دلم نمی خواست نا امید بشم . چون به خواست خودم نیومده بودم که بخوام با خواست خودم از اینجا برم . هنوز دلم بهم می گفت باید این پشت بمونم . نشسته بودم . سعی کردم با یه چیزی ذهنم رو مشغول کنم تا حوصله ام بیشتر از این سر نره . سوال های دیوونه کننده ای تو مخم بال بال می زد . سعی کردم تو ذهنم بررسیشون کنم . چرا ؟ چرا امروز همینطوری تعطیل شده ؟ در همه جا قفله ؟ آقای خاله تو دفتره ؟ و شیشه های دفترو مات کردند تا توش دیده نشه ؟ اگه امروز مدرسه تعطیله چه دلیلی وجود داره که آقای خاله تو مدرسه باشه ؟ هیچ چیز جور در نمیومد . ولی خب چه اتفاقی میتونه افتاده باشه ؟ قابل بررسی نبود . مخم داشت می ترکید . همه چیز رو هم تلنبار شده بود . دلم می خواست با یکی صحبت کنم . کار سختی نبود چون موبایلم همراهم بود . اما دلم نمی خواست بهش نگاه کردم . ممکن بود نگاهم به ساعت بیفته . دلم نمی خواست اینجوری بشه . اما دیگه واقعا مغزم داشت دود می کرد . اشکالی نداره ... اشکالی نداره .... . موبایل توی جیب کیفم بود . زیپ کیفم رو باز کردم و درش اوردم . همین که اومدم قفل موبایل رو باز کنم دیدم یه میس کال داشتم . شماره شو که زدم دیدم اسموکره . بهش زنگ زدم . بعد از دو سه تا بوق گوشی رو برداشت . من هم که از اینکه داشتم با یکی حرف میزدم خوشحال بودم گفتم : الو . سلام اسموکر جون . - سلام پیام . خوبی ؟ - قربونت . تو چطوری ؟ - منم بد نیستم . چرا گوشیتو بر نداشتی ؟ - آخه یه جایی بودم نمیتونستم جواب بدم . حالا چی کار داشتی ؟ - هیچی . میخواستم بگم حالا که تعطیل شده با بچه ها یه جایی بریم . -شرمنده . من الان جایی ام نمیتونم بیام . - باشه . موردی نداره . باشه واسه یه وقت دیگه . - آره . راستی تو از کجا فهمیدی مدرسه تعطیله ؟ - نمی دونم . فیضه دیگه . برنامه هاش همه از سه ماه قبل معلومه . - آره . راست می گی . کسی به تو زنگ زد ؟ - آره . تمه سگ . - خب چی گفت ؟ - هیچی . انگار خیلی عجله داشت . سریع سلام کرد و بعد گفت آقا اسموکر من از دبیرستان تماس می گیرم . فردا مدرسه تعطیله . - همین ؟ - آره . ولی خب خیلی ضایع شدم . صداش خیلی عجیب غریب بود . اول فکر کردم تویی داری سر کارم میذاری . به خاطر همین بهش فحش دادم . اما وقتی فهمیدم واقعا خودشه نزدیک بود پشت تلفن از ترس غش کنم . حالا به نظرت من چی کار کنم ؟ صداش عجیب غریب بود ؟ چرا ؟ چرا نباید بشه تمه سگ با اون صدای تابلوش روتشخیص داد ؟ چی باعث تغییر صداش شده ؟ - الو ... پیام . رو خطی ؟ - آره ... آره .... ببین من دیگه باید برم . گوش کن ببین چی میگم . دم دست باش . ممکنه باهات کار داشته باشم . اگر به هر شکلی باهات تماس گرفتم سعی کن سریع خودتو به اونجایی که میگم برسونی . ممکنه برات میس کال بندازم . اونوقت یعنی مشکلی پیش اومده . بقیه بچه ها رو خبر کن و دنبالم بگردید . میتونید از مدرسه شروع کنید . خب دیگه کاری نداری ؟ - چه اتفاقی افتاده پیام ؟ - هیچی . دیدمت بهت میگم . من باید برم . خداحافظ . و گوشی رو قطع کردم . چند ثانیه به گوشی نگاه کردم . دو دقیقه صحبت کرده بودم . میشد حدودا هشتاد تومن . خیلی بد شد . ناگهان دلم ریخت . حدود ده دقیقه ای می شد که به دفتر نگاه نکرده بودم . یعنی ممکنه این دفعه اتفاقی افتاده باشه ؟ به آرومی سرم رو از بقل دیوار آبخوری بیرون اوردم و به دفتر نگاه کردم . نه . همون شکلی بود . اتفاقی نیفتاده بود . با ناراحتی سرم رو برگردوندم و دوباره به همون حالت نشستم . دیگه واقعا خسته شده بودم . اما نامید ... نه. من ناامید بشم ؟ عمرا ... . اون دو دقیقه ای که با اسموکر صحبت کرده بودم خیلی سر حالم کرده بود . شاید بد نبود اگر با یکی صحبت می کردم . من آدم سمجی هستم . اما اینبار دلم می خواست با یکی صحبت کنم که بتونه یه کم کمکم کنه و من رو از این آویزونی در بیاره . اما کی ؟ کی میتونه کمکم کنه ؟ کی می دونه تو این خرابشده چه خبره ؟ دوباره موبایل رو برداشتم و شروع کردم به گشتن بین اسم های توی دفترچه تلفنش . شماره آقای پارچه چی رو داشتم . شاید اون بدونه اینجا چه خبره . اما من نمیتونم خیلی باهش راحت باشم و حرفامو بهش بزنم . از رو اسمش گذشتم . چند نفر دیگه بودن اما از رو اسم اونها هم گذشتم . همینطور پایین تر میومدم که با دیدن یکی از شماره ها به خنده افتادم . شماره آقای خاله رو داشتم . بد نبود بهش زنگ بزنم و بگم ببخشید آقای خاله . شما نمیدونید چرا امروز مدرسه تعطیله ولی شما تو مدرسه هستید ؟ .. با مزه می شد . از روش گذشتم . چند تا اسم پایین تر رفتم . که با دیدن دو تا حرف m انگلیسی وایسادم . عجیبه که از همون اول یادش نیفتاده بودم . آقای مهاجر . من از سوم راهنمایی هر مشکلی برام پیش میومد با اون در میون میذاشتم و ازش راهنمایی میخواستم . اون هم با حرف هاش خیلی عالی از پس این کار بر میومد . به هر حال اون معلم این مدرسه هم هست . ممکنه بدونه اینجا چه خبره . هر چند بعیده . حد اقل میتونه کمکم کنه و بهم بگه چی کار کنم . اما یه چیزی از درونم میگفت پول موبایل زیاد میشه ... خفه شو ... دکمه تماس رو فشار دادم و گوشی رو در گوشم گذاشتم . یه بوق .. دوتا .. ناگهان صدای آقای مهاجر از اونور خط اومد که فهمیده بود منم و گفت : به سلام . خوبی پیام ؟ من که با شنیدن صداش خوشحال شده بودم و بی صبرانه دلم می خواست تمام سوال هامو ازش بپرسم گفتم : سلام آقا مهاجر . حال شما خوبه ؟ - ممنون . از کجا داری زنگ می زنی ؟ مگه مدرسه نیستی ؟ - نه . امروز مدرسه تعطیله . - چرا ؟ - من نمی دونم . زنگ زدم از شما بپرسم . - منم نمی دونم ..... چیزی شده ؟ صدات خیلی نگران به نظر میرسه . - آره خب . راستش من نمی دونستم امروز مدرسه تعطیله و مثل همیشه حدود ساعت هفت رفتم مدرسه ... و همه ماجرا رو براش تعریف کردم . اون هم فقط گوش کرد و بر خلاف همیشه تا تموم شدن حرف هام هیچ سوالی نپرسید . وقتی حرفام تموم شد چند ثانیه ای ساکت بود . من از اینکه بالاخره حرفام رو به یکی زده بودم احساس سبکی خوبی می کردم . البته بهش نگفته بودم که من هنوز تو مدرسه ام و منتظرم ببینم چه اتفاقی قراره بیفته . بالاخره بعد از چند ثانیه آقای مهاجر با صدای آرامی گفت : تو هیچکس دیگه ای رو تو مدرسه ندیدی ؟ - نه - توی دفتر کس دیگه ای نبود ؟ - نمی دونم . آخه آقای خاله خیلی سریع در رو بست . - من احتمال می دم چند نفر دیگه هم تو دفتر هستند . حتما جلسه ای چیزی دارند . - آخه چه جلسه ای که به خاطرش مدرسه رو تعطیل کردند و شیشه های دفتر رو هم مات کردند تا توش دیده نشه ؟ - نمی دونم . حالا تو چرا اینقدر شور می زنی ؟ - دلم میخواد بدونم آقای خاله داره چی کار می کنه . مطمئنم همه چیز زیر سر اونه . و با گفتن این حرف ناخود آگاه سرم رو به طرف دفتر برگردوندم . - راستش من خبر خاصی ندارم . اما سعی میکنم .... اما من دیگه چیزی نمی شنیدم . در آینه ای ساختمون باز شده بود و آقای خاله در آستانه در ایستاده بود . با دیدن چهره اش خون تو رگ هام منجمد شد . انگار روح از بدنش بیرون کشیده شده بود . به سرعت سرم رو برگردوندم و تو دلم شروع به دعا خوندن کردم . چند لحظه بدون هیچ حرکتی گذشت . هیچ صدایی شنیده نمی شد . جرئت نداشتم دوباره سرم رو برگردونم . و چند لحظه بعد صدای قدم های سنگینی رو شنیدم که به آبخوری نزدیک می شد . خدایا ... اگر من رو پیدا می کرد چی می شد ؟ - الو ... الو .... پیام . روخطی ؟ گوشی رو قطع کردم . باید سریع تر یه جایی رو برای قایم شدن پیدا می کردم . اما کجا ؟ اگر توی یکی از توالت ها می رفتم بدون شک آقای خاله حرکت در ها رو می دید و می فهمید من اونجام . باید همونجا یه کاری می کردم . تق ... تق... تق صدای قدم های آقای خاله که نزدیک و نزدیک تر می شد مثل پتک توی سرم می کوبید . به سرعت خودم رو تا کردم و چپیدم زیر سینک یکی از دستشویی ها . فقط در صورتی آقای خاله من رو پیدا نمی کرد که از بالا نگاه کنه . اگر پشت دیوار آبخوری می آمد صد در صد من رو می دید و ... فقط داشتم دعا می کردم . و لحظه ای بعد سایه سر آقای خاله روی زمین روبه روم افتاد . دیگه جرئت نفس کشیدن هم نداشتم . اون دقیقا بالای سرم بود . چند ثانیه سرش رو به این طرف و اون طرف چرخوند . خدا رو شکر در همه توالت ها باز بود و اون با نگاه کردن از همون پشت مطمئن شد من توی یکی از اونها قایم نشدم . چند لحظه دیگر اطراف رو نگاه کرد و وقتی مطمئن شد کسی اون پشت نیست به سمت ساختمون برگشت . خدایا شکرت . منو ندید . دیگه داشت گریه ام می گرفت . از ترس به خودم میلرزیدم . چند لحظه بعد صدای آقای خاله رو شنیدم که با صدای بلندی فریاد زد و گفت : پسره رفته . و از در آینه ای وارد ساختمون شد . من تمام نیروم رو جمع کردم و به سختی سرم رو از پشت دیوار بیرون آوردم تا ببینم چه اتفاقی در حال رخ دادنه . هیچکس در حیاط نبود . در آینه ای هم بسته بود . داشتم دیوونه می شدم . دیوونه . که در آینه ای به طور ناگهانی باز شد و با دیدن کسانی که از در خارج شدند فهمیدم که حدسم درباره اینکه در مدرسه خبرهاییه درست از آب در اومده . آقای خاله در حالی که به سختی بدن بیهوش آقای حاجی رو روی زمین میکشید از در خارج شد . او بدن آقای حاجی رو از مدرسه خارج کرد . لحظه ای بعد صدای تالاپی به گوش رسید و آقای خاله دوباره وارد مدرسه شد . صدای تمه سگ از داخل ساختمون مدرسه به گوش رسید که فریاد میزد : آقا خاله بدو دیگه . من تکی نمی تونم این رو بیارم . آقای خاله دوباره وارد ساختمون شد و لحظه ای بعد همراه با تمه سگ از در خارج شد . هر کدوم یک طرف بدن یه نفر دیگه رو گرفته بودند و به سختی به سمت در مدرسه حملش می کردند . به نظر میومد بیهوشه . چون بالا و پایین رفتن شکمش دیده می شد . کی بود ؟ از این زاویه مشخص نبود . در آخر به هر بدبختی بود بدنش رو از مدرسه خارج کردند . برای دومین بار صدای تالاپی به گوش رسید و بعد از اون صدای بسته و قفل شدن در مدرسه . با شنیدن صدای بسته شدن در به سرعت از جام بلند شدم . از نردبون کنار دیوار بالا رفتم و از روی پشت بام توالت ها به حالت دراز کش بیرون رو نگاه کردم . یک وانت آبی رنگ جلوی مدرسه پارک بود . بدن های بیهوش رو پشت وانت گذاشته بودند و در اون لحظه آقای خاله و تمه سگ در حال کشیدن ملافه روی اونها و بستنشون با طناب بودند . چشمم از روی آقای خاله روی صورت نفر دوم افتاد . نزدیک بود از ناراحتی داد بزنم . اون آقای منطقی بود . از ترس و ناراحتی داشت اشکم در میومد . در همون لحظه صدای آقای خاله به گوش رسید که گفت : باید سریع تر راه بیفتیم . تمه سگ جواب داد : کجا میریم ؟ آقای خاله در حالی که بر رو ی صندلی کنار راننده میشست گفت : لواسون . میریم ویلای من . و در رو بست .تمه سگ هم به سرعت پشت فرمون ماشین پرید و لحظه ای بعد دود غلیظی از اگزوز ماشین بلند شد و پس از اون ماشین با سرعت بالایی از جا پرید و از مدرسه دور شد . من که هنوز از دیدن آقای منطقی در اون حال متحیر بودم . به سختی از جام بلند شدم . نباید وقت رو تلف می کردم . سریع موبایلم رو از جیبم در اوردم و شماره اسموکر رو گرفتم . گوشی رو برداشت . - سلام پیام . چی شد ؟ کجایی ؟ - هر جا هستی خودت رو با آخرین سرعت برسون مدرسه . به پسر شجاع و i 3 و مولانا و کالین هم بگو . حد اکثر تا نیم ساعت دیگه همتون اینجا باشین . باشه ؟ - باشه باشه . - دمت گرم . بای گوشی رو قطع کردم و یه شماره دیگرو گرفتم . لحظه ای بعد صدای دوستم رو از اونور خط شنیدم . - الو . سلام پیام . - سلام بر پرنس . فورا پاشو بیا مدرسه . - ای بابا . یه روز از شرش خلاص شدیم ها . ولمون کن . - یه قضیه جنایی اتفاق افتاده . مربوط به آقای خاله است . - خدایی میگی ؟ تا بیست دقیقه دیگه اونجام . - دمت گرم . میبینمت . شمشیرت رو هم بیار . این یه شوخی برای وقتی بود که میخواستیم یه کار ترسناک بکنیم . گوشی رو قطع کردم . یک دقیقه . چهل تومن دیگه به پول موبایلم اضافه شد . سرم رو بلند کردم و در حالی که از اون بالا به پل روی اتوبان امام علی چشم دوخته بودم منتظر رسیدن دوستام موندم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 بهمن1385ساعت 6:50 PM توسط پیام |
|
|
آروم از پله ها بالا رفتم . حیاط مدرسه خالی بود . خالی خالی . این عادی بود . اما وقتی به دلت بد اومده باشه دیگه هر چیزی بهش دامن میزنه . چیزهایی که قبلا عادی به نظر میومدند میتونه تا سر حد جنون بترسوندت . حالا من داشتم این حس رو با تمام وجودم تجربه میکردم . چند لحظه صبر کردم . بعد آروم به سمت آبخوری رفتم . شاید اگر آبی به دست و صورتم میزدم یه کم حالم بهتر میشد . یه مشت آب . دومشت . نه هیچ فرقی نکرد . سرم رو زیر شیر بردم و بعد از چند لحظه بالا اومدم . داشتم به موهام دست میکشیدم تا خشکشون کنم که یهو یه چیزی توجهمو جلب کرد . لور دراپه های دفتر کیپ کیپ بودن . معمولا تو اون ساعت حتی پنجره دفتر هم باز بود و آقای حاجی و تمه سگ به نوبت میومدن و از اون بالا حیاط رو کنترل می کردن . اما امروز ... یه لحظه با خودم فکر کردم . نکنه زود رسیدم ؟ احتمالش خیلی کم بود . یعنی در حد احمقانه . ولی الان هر فکری که قضیه رو منطقی جلوه بده آرومم می کنه . پس زود رسیدم . برای آخرین بار سرم رو تکون دادم تا آبی که بین موهام بود بریزه و به سمت در آینه ای ورودی ساختمون مدرسه که دقیقا اونور حیاط و روبه روی دفتر بود حرکت کردم .
شروع به بالا رفتن از پله ها کردم . سکوت . همه جا ساکت بود . حتما زود اومدم دیگه ! به شدت در جستجوی یکی از بچه ها یا مسئولین مدرسه بودم که یهو با دیدن صحنه روبه روم از شدت تعجب نزدیک بود شاخ در بیارم . شیشه های پنجره های کنار دفتر رو مات کرده بودند . طوری که به هیچ وجه دفتر قابل مشاهده نبود . حتی نمیشد فهمید که چراغ هاش روشنه یا نه . اما روشن بود . می شد این رو از نوری که از زیر در بیرون می زد فهمید . این دیگه هیچ جوره عادی نبود . راهروی کنار دفتر رو تا آخر رفتم و پیچیدم دست چپ تا برم تو کلاسمون . دستگیره رو چرخوندم . اما در باز نشد . قفل بود . از پنجره روی در کلاس نگاهی به داخلش انداختم . کسی نبود . چراغ ها هم خاموش بود . رفتم سراغ کلاس بقلی . اون هم قفل بود . همینطور دو تا کلاس اولا . رفتم طبقه بالا . هر سه تا کلاس سوم ها قفل بود . پیش دانشگاهی ها . اونم مثل بقیه . یعنی مدرسه تعطیله ؟ امکان نداشت . حد اقل برای پیش ها تعطیل نبود . به فکرم زد برم یه سری هم به اتاق مشاورها و بقیه مسئولین مدرسه بزنم . در اتاق مشاور پیش دانشگاهی ها باز بود . اما توش هیچکس نبود . رفتم تا به دفتر معلم ها یا همون معلم دونی یه سری بزنم . اما درش قفل بود . رفتم به طرف اتاق مشاور سوم ها . قفل بود . اتاق تربیتی . قفل بود . یعنی آقای پارچه چی هم در مدرسه نبود ؟ دلهرم به اوج رسید . پاهام از ترس سست شده بود . اما با هر بدبختی ممکن از پله ها پایین رفتم . اتاق مشاور اول ها هم قفل بود . به سمت اتاق مشاور خودمون رفتم . می ترسیدم همینطوری برم تو . پس در زدم . هیچ صدایی نیومد . دستم رو دور دستگیره در محکم کردم و به سمت پایین حرکت دادم ... قفل بود . سرم از شدت ترس سنگین شده بود . اما هنوز دلیل این همه ترس رو نمی دونستم . انگار ذرات ترس توی هوا شناور بود و با هر نفسی که می کشیدم به تک تک ذرات بدنم فشار وارد می کرد . حالا فقط یک جا مونده بود . به سمت دفتر حرکت کردم . پاهام میلرزید . میخواستم در بزنم . دستم رو بلند کردم ام ترس بهم اجازه این کار رو نمی داد . باید در بزنم . شاید کسی اون تو باشه که بتونه من رو از این سر در گمی نجات بده . خودم هم می دونستم این کار دیوونگیه . اما این بار دلم رو زدم به دریا و دو بار آروم به در ضربه زدم . سکوت . هیچ صدایی نبود . شاید زیادی آروم زده بودم . این بار کمی محکم تر در زدم . اما باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد . نمی دونستم چی کار کنم . دیگه فقط یه فکر تو سرم بود . این که هرچه سرععتر از این قبرستون برم . این بهترین کار بود. اما کیفم رو کجا گذاشته بودم ؟ دنبالش گشتم و خیلی سریع پیداش کردم . زیر پنجره اتاق آقای منطقی بود . رفتم که هر چه سریعتر برش دارم و بزنم به چاک . وقتی اومدم کیفم رو بردارم چشمم از پنجره اتاق به جالباسی افتاد و لباسی که بهش آویزون بود نظرم رو به خودش جلب کرد . این به این معنی بود که یه نفر تو مدرسه است . اما کی ؟ بیشتر که دقت کردم تونستم پالتو و شالگردن آقای خاله رو تشخیص بدم . آقای خاله تو مدرسه بود . این اولین بار بود که از بودن آقای خاله تو مدرسه خوشحال می شدم . اما اعتراف می کنم که تو اون لحظه واقعا خوشحال بودم . حالا کجا بود ؟ فقط یه جا می تونست باشه . دفتر . باید صداش می زدم . آره باید این کارو می کردم .... آقای خاله ... با صدای بلندی این کلمه رو فریاد زدم . اما فقط صدای خودم بود که توی مدرسه خالی پیچید . همه جا ساکت بود . اما اون تو مدرسه بود . مطمئن بودم . پس دوباره صدا زدم ... آقای خاله ... باز هم هیچی . ترس دوباره داشت برمی گشت . ولش کن . باید سریع تر از این خراب شده برم . کیفم رو رو دوشم انداختم و به سمت راهپله حرکت کردم . همین که پام رو روی سومین پله گذاشتم صدایی شبیه چرخیدن کلید توی قفل از پشت سرم شنیدم . به سرعت به سمت دفتر برگشتم و لحظه ای بعد در دفتر به آرامی باز شد و آقای خاله از دفتر خارج شد و خیلی سریع در رو پشت سرش بست . این که تو مدرسه بود خوشحالم میکرد . اما با دیدن قیافش خوشحالیم ادامه پیدا نکرد و کامل از بین رفت . سلام کردم . اون هم با چشم های قرمز پف کردش خیره به من نگاه کرد و گفت : مگه اینجا لات خونست که اینجوری داد و هوار راه انداختی ؟ من که داشتم سعی می کردم قیافه مظلومی به خودم بگیرم جواب ندادم . آقای خاله که حالا دوباره تن صداش عادی شده بود گفت : شما برای چی امروز اومدی مدرسه ؟ من هم که سعی می کردم صدام آروم به نظر برسه گفتم : مگه نباید میومدم ؟ - مگه دیشب بهت زنگ نزدن ؟ - من دیشب خونه نبودم . دروغ گفتم . من همه دیشب رو خونه بودم . کسی زنگ نزده بود . منتظر واکنش آقای خاله موندم . آقای خاله که به نظر میومد هر لحظه ممکنه از کوره در بره با آرامشی ساختگی گفت : باشه باشه . حالا خیلی سریع برو خونتون . مدرسه امروز تعطیله . با تعجب سر تکون دادم و گفتم : چرا ؟ آقای خاله که دیگه عصبانی شده بود گفت : این حرف ها به تو مربوط نیست . خیلی دارم تحملت می کنم ها ! منم برگشتم که برم . اما چند تا پله پایین نرفته بودم که دیگه دلم طاقت نیاورد . برگشتم و رو به آقای خاله گفتم : ببخشید . چرا شیشه های دفتر رو مات کردید ؟ آقای خاله با فریاد بلندی گفت : پسره فضول . گفتم برو خونه . من که حالا بیشتر از آقای خاله می ترسیدم تا وضعیت مدرسه برگشتم و سریع از پله ها پایین رفتم . در آینه ای رو باز کردم و تمام طول حیاط رو دویدم تا سریع تر از مدرسه خارج بشم . از پله های جلوی در اصلی مدرسه پریدم . از در خارج شدم و دوباره شروع به دویدن کردم .
هنوز خیلی از مدرسه دور نشده بودم که یه فکری به ذهنم رسید . سرعتم رو کم کردم و وایسادم . حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است . چرا ؟ اصلا دلیلش رو نمی دونستم . فقط دلم می گفت نرم . برگردم و یه جا قایم شم . آقای خاله راست می گفت . من خیلی فضولم . پس به حرف دلم گوش کردم . برگشتم و پشت آبخوری تو حیاط مخفی شدم . و منتظر موندم تا ببینم چه اتفاقی تو این مدرسه در حال رخ دادن است . و بعدا به خاطر این شجاعت احمقانه به خودم لعنت فرستادم ...... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 بهمن1385ساعت 7:15 PM توسط پیام |
|
|
صبح یه روز دوشنبه بود . دوشنبه ها زنگ اول امتحان داشتیم . اون روز امتحان درس آقای خاله رو داشتیم . معمولا امتحاناش سخت نیست . اما من جون باهاش مشکل شخصی داشتم میخواستم نمره ام کم نشه . به خاطر همین شب قبلش خیلی خونده بودم . حالا هم آماده بودم که دوباره ۲۰ رو بگیرم تا دهنش مثل قبل بسته بمونه . با این فکر از خواب پاشدم . همین که از روی تختم اومدم پایین احساس عجیبی بهم دست داد . یه جور حس دلشوره . خب حتما مال امتحان بوده . کارام رو کردم و آماده شدم . که از خونه خارج بشم . درو باز کردم . همین که پامو از در بیرون گذاشتم حس دلشورم ۱۰ برابر شد . یه حسی بهم میگفت امروز مدرسه نرم . اما مگه میشد ؟ اگه امتحان نمیدادم نمره ام صفر رد میشد و این به معنی یه دردسر حسابی با آقای خاله بود . پس راه افتادم . هر چه توی خیابونا جلوتر میرفتم حسی که بهم میگفت نرو مدرسه شدیدتر میشد . سوار تاکسی شدم . تو راه داشتم یه سری از مطالبی که دیشب خونده بودم رو دوره می کردم . کم کم اون حس داشت ضعیف تر میشد . اما به محض اینکه پام رو از ماشین بیرون گذاشتم دوباره اون حس به سراغم اومد . حتی قوی تر از قبل . خواستم دوباره درسم رو دوره کنم بلکه بتونم یه ذره فراموشش کنم . اما نشد . جواب نمی داد . دیگه به مدرسه نزدیک شده بودم . برای رسیدن به مدرسه باید از روی یه پل رد می شدم که از روش مدرسه دیده میشد . مدرسه روی یه تپه جلوتر از پل قرار داشت. سمت چپش یه ساختمون در حال ساخته و سمت راستش تپه ادامه داره و با شیب ملایمی به اتوبان امام علی میرسه . از روی پل مدرسه شبیه یه قلعه به نظر میومد . اون روز هم مثل همیشه بود . تو اون لحظه اصلا فکر نمی کردم که چند ساعته بعد با چه صحنه هایی مواجه میشم .
از پل رد شدم و به سمت تپه سرازیر شدم . وقتی به مدرسه رسیدم دیدم در باز بود . حتی لنگه دیگرش هم باز بود . تا حالا ندیده بودم که هر دو لنگه در با هم باز باشه . به خودم گفتم تو دیوونه ای پسر . آخه چه مشکلی میتونه وجود داشته باشه ؟ همه چیز عادیه . اما دلم از شدت دلشوره پیچ میخورد . چرا ؟ نمیدونم . راه افتادم . داشتم از در وارد مدرسه میشدم که یهو به نظرم رسید یه چیزی تغییر کرده . برگشتم . پشتم به مدرسه بود . شاید چون ریوی آقای مدیری تو پیاده رو جلوی مدرسه پارک نبود . شایدم چون آقا هژیر سرایدار مدرسه سیگار به دست کنار باغچه جلوی دیوار مدرسه وا نساده بود . نه هیچکدوم . از فکر هژیر که همیشه یه دستش سیگار و دست دیگش یه موبایل سامسونگ دوربین دار ضایع بود و مشغول بود به عکس گرفتن از خودش به خنده افتادم . بنده خدا اجازه نداشت تو مدرسه دود و دم راه بندازه به خاطر همین همیشه میرفت لبه باغچه چسبیده به دیوار بیرون مدرسه و ................. باغچه .... آره خودشه . باغچه جلوی مدرسه یه تغییری کرده . چند تا از گل ها کنده شده و خاک اون تیکه هم جا به جا شده بود . خیلی عجیبه . شاید هژیر میخواسته گل کاری جدید بکنه . آخه نزدیک بهاره . اما دلم با این دلیل ها قانع نمیشد . روم رو برگردوندم و با ترس وارد مدرسه شدم . ... و چند ساعت بعد داشتم آرزو میکردم که کاش این کارو نکرده بودم .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 10:2 PM توسط پیام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
LOGARITM
گاهی مسائل به ظاهر پیچیده با معکوس نگاه کردن ، ساده و قابل حلند . مانند گرفتن لگاریتم در یک مسئله پیچیده ریاضی ! |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 تیر 1388 فروردین 1388 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
دیوانگی در فیض عکس فوتبال دست نوشته معرفی کتاب خاطرات من شهر در دست سوسک ها |
| لوگو |
|
|
RSS
|