![]() |
![]() |
|
| ONLY BARCELONA ONLY LIONEL MESSI |
|
این برای اولین بار در تاریخ لانه اصلی سوسک ها اتفاق میفتاد که در یک روز دو جلسه همگانی آن هم با حضور تمامی سوسک ها برگزار می شد . شب هنگام بود و در حالی که بسیاری از سوسک ها در خواب بودند فراخوان همگانی در لانه اعلام شد . بلافاصله سیل عظیم سوسک های بهت زده در حالی که از شنیدن دومین فراخوان در طول یک روز گیج و وحشتزده شده بودند به سمت تالار اصلی حرکت کردند . چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که همه سوسک ها وارد تالار اصلی شدند و در جایگاه خودشان استقرار یافتند . سوسک ها درباره علت این فراخوان به تندی با یکدیگر بحث میکردند که ناگهان خبری خوفناک به سرعت برق دهن به دهن در میان سوسک ها چرخید و لحظه ای بعد سوسک ها با شنیدن این خبر ، وحشتزده سکوت کردند و منتظر ماندند تا ببینند چه پیش خواهد آمد . " سوسک جوانی از خانواده خاخاس در خانه روی لانه به قتل رسیده بود . " حالا این وحشت بود که به سرعت در ذهن سوسک ها ریشه می دواند . همه آنها منتظر بودند تا ببینند برخورد شاه رامان با این قضیه چگونه خواهد بود . مطمئنا او آنقدر عصبانی بود که سنت ها را نادیده گرفته و برای دومین بار در طول یک روز تمام سوسک ها را در تالار اصلی گرد هم جمع کرده بود . پس از پخش شدن خبر حالا سکوت همه جا را فرا گرفته بود . درب روی سکوی تالار با صدای بلندی باز شد و در مقابل چشم های گشاد شده از وحشت و حیرت سوسک ها اولین کسی که از در وارد شد ، خود شاه رامان بود . بدون محافظ . شاه رامان برای دومین بار طی چند دقیقه سنت ها را زیر پا گذاشته بود . چه خبر بود ؟ سوسک هایی که از بهت و حیرت در آمده بودند از جایشان بیرون آمدند و به پادشاهشان ادای احترام کردند . در ابتدا اینگونه به نظر می رسید که شاه قصد سر تکان دادن به نشان جواب احترام سوسک ها را داشته باشد ، اما لحظه ای بعد سر خود را هر چند کوتاه تکان داد و سوسک ها کمی آسوده تر سر جای خود نشستند . حداقل در این یک مورد سنت ها رعایت شده بود . چند لحظه ای سکوت محض تمام تالار را در خود فرو برد . همه سوسک ها در انتظار شنیدن سخنان شاه رامان بودند . اما رامان بزرگ نیز سکوت پیشه کرده بود و با نگاه سردش جای جای تالار را از نظر می گذراند . سوسک ها کم کم زیر نگاه نافذ شاهشان احساس معذب بودن پیدا می کردند . عده ای از آنها نگاهشان را به زمین دوخته بودند و بقیه نیز با نگرانی به یکدیگر نگاه می کردند . فقط یک نفر بود که مستقیم در چشمان رامان خیره شده بود . شاه رامان پس از اینکه تمام تالار را از نظر گذراند به آرامی سری تکان داد و در حالی که هیجان حاضران در تالار به بیشترین حد ممکن رسیده بود ، شروع به صحبت کرد تا صدای حبس شدن نفس از جای جای تالار به گوش برسد : " دوستان من . سوالی از شما دارم . آیا شما شرایطی را که من قبل از شروع دوران پادشاهیم مطرح کردم و گفتم اگر آنها را حتی یک نفر از شما نپذیرد من پادشاه نمی شوم را به یاد دارید ؟ آیا همه شما آن شروط را نپذیرفتید ؟ " بار دیگر سکوت برقرار شد . پس از چند لحظه ادامه سکوت از سوی رامان ، سوسک ها کم کم متوجه شدند که شاهشان منتظر جواب از سوی آنهاست و به صورت پراکنده فریاد زدند : " پذیرفتیم ، شاه رامان " رامان ادامه داد : " آیا از آن شرایط این نبود که در میان ما اعتماد کامل وجود داشته باشد ؟ " سوسک ها که از سخنان شاهشان متعجب شده بودند این بار با آمادگی قبلی یک صدا فریاد زدند : " بله شاه رامان " رامان ادامه داد : " من پای قول خودم بودم . در طول حکومتم حرف تک تک شما را گوش دادم و بدون بررسی از کنار آن نگذشتم . شما هم قرار بود در عوض این کار از فرمان های من اطاعت کنید . همه شما " بار دیگر سکوت . به تدریج سوسک ها متوجه منظور شاهشان می شدند و تعجب جای خود را به وحشت می داد . رامان با تاخیر انداختن در صحبت هایش به شکل ماهرانه ای رعب و وحشت را در فضای تالار به اوج رساند . هنگامی که رامان دوباره شروع به صحبت کرد تمام سوسک ها با شنیدن طنین صدایش متوجه موضوع جدیدی شدند . آنها تا به حال شاهشان را اینگونه خشمگین ندیده بودند . این رامان بزرگ و مهربان بود که حالا به خاطر سرپیچی از فرمان اینگونه به خشم آمده بود . او کوچکترین مجازاتی برای کسی در نظر نگرفته بود . حتی صدایش را نیز بلند نکرده بود . علت ترس مردم از رامان ، اقتدار ذاتی او بود . آنها تازه این موضوع را درک کرده بودند و پیش خود آرزو می کردند که ای کاش تا پایان حکومت رامان متوجه آن نمی شدند . صدای رامان بزرگ به طور ناگهانی سکوت تالار را شکست : " من اهل صادر کردن فرمان های بیهوده نیستم . بار ها این مطلب را به شما ثابت کرده ام . یا لا اقل اینطور فکر می کنم . اصلا دوست ندارم مردم را مجبور به کاری بکنم . مگر اینکه مسئله بسیار مهمی در میان باشد که با جان و مال شما مردم در ارتباط مستقیم باشد . آنوقت است که من برای جلوگیری از آسیب به شما و لانه مان هر کاری انجام می دهم . مانند امروز صبح . فکر کردید جلوگیری از رفتن شما به خانه روی لانه سودی به حال من دارد ؟ نخیر دوستان . نخیر . فقط به خاطر حفظ جان شما بود . چیزی که در طول حکومتم همیشه از آن متنفر بودم و خواهم بود ، مرگ یک سوسک است . و حالا این اتفاق افتاده است . به خاطر بی توجهی به یک فرمان به خاطر بی اعتمادی . " دوباره سکوت . انگار رامان به خوبی می دانست چگونه از احساسات مردم به عنوان ابزار استفاده کند . به موقع می توانست کاری کند که همه او را دوست داشته باشند . و یا مانند لحظاتی پیش کاری می کرد که تک تک سوسک ها با نگاه کردن به او لرزه بر اندامشان بیفتد . و در مواقعی مثل همین حالا با سکوتش می توانست مردم را از کارشان شرمنده کند . تمام سوسک ها پس از شنیدن سخنن رامان حالا سعی می کردند چشم هایشان را از پادشاهشان بدزدند . حتی به یکدیگر هم نگاه نمی کردند . با این که می دانستند سانسوس ، سوسک جوانی که ساعاتی قبل کشته شده بود ، از خانواده خاخاس بوده اما حرف های رامان همه را خجالت زده کرده بود . شاه رامان آهی کشید . و با بی حوصلگی صحبت هایش را از سر گرفت : " این اتفاق به هیچ وجه از ذهن من پاک نخواهد شد . دستوری که صبح امروز صادر کردم حاصل تلاش های بی وقفه من و بسیاری از سوسک های دیگر بود . و ما خیلی زود نتیجه تلاش هایمان را دیدیم . من به قول خودم عمل می کنم . مجازاتی برای خانواده خاخاس به رم بی مسئولیتیشان در نظر نمی گیرم . همچنین برای بیبرس جوان ، برادر سانسوس ، که همراه او به خانه روی لانه رفت و با شانس احمقانه ای جان سالم به در برد . به نظر من برای خانواده خاخاس و بیبرس ، از دست دادن یک عضو جوان و یک برادر همراه ، بدون اینکه حتی جسدش را ببینند به عنوان مجازات کافیست . " صدای شیون مادر سانسوس بلند شد . همسرش سعی می کرد او را آرام کند ، اما صحبت های رامان به شدت او را منقلب کرده بود و داغ پسر از دست رفته اش را دوباره تازه کرده بود . رئیس خانواده خاخاس هم با شرم سرش را پایین انداخته بود . اما حال بیبرس به هیچ وجه قابل تشخیص نبود . او با چشمانی سرد و بی روح مستقیم به شاه رامان خیره شده بود . شاه رامان از جای خود بلند شد . تعداد کمی از سوسک ها نای بلند شدن و ادای احترام به شاه برایشان مانده بود . رامان در همان حال ایستاده گفت : " به هر حال همانطور که گفتم هرگز این اتفاق از ذهن من پاک نخواهد شد . باید اعتراف کنم که تا حد زیادی نا امید شدم . فقط امیدوارم بیشتر نشود . هر چند که به این هم امیدی نیست . " و سپس رامان سلانه سلانه همانطور که تنها وارد شده بود تنها از تالار خارج شد . و سوسک ها آنقدر ناراحت ، نگران و شرمسار بودند که تا ساعتی بعد تالار را ترک نکردند . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 تیر1386ساعت 2:55 PM توسط پیام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
LOGARITM
گاهی مسائل به ظاهر پیچیده با معکوس نگاه کردن ، ساده و قابل حلند . مانند گرفتن لگاریتم در یک مسئله پیچیده ریاضی ! |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 تیر 1388 فروردین 1388 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
دیوانگی در فیض عکس فوتبال دست نوشته معرفی کتاب خاطرات من شهر در دست سوسک ها |
| لوگو |
|
|
RSS
|