تبليغاتX
لگاریتم
ONLY BARCELONA ONLY LIONEL MESSI
سلام به همگی

من رو ببخشید که دیر به دیر به روز می کنم . این روزها واقعا سرم شلوغه . باور کنید . به هر حال نزدیک امتحاناس دیگه . اما با این همه داستان جدیدم رو شروع کردم . کار داره خوب پیش میره . تنها مشکلی که وجود داره تایپ کردنشه که خیلی وقت گیره . با این همه امروز قسمت اول رو زدم . امیدوارم خوشتون بیاد . حتما نظرتون رو راجع به داستان بگید . هر چی که هست . انتقاد کنید .چند تا نکته راجع به داستان هم هست که بد نیست بهتون بگم :

۱- این داستان با داستان قبلی فرق می کنه . نوع نوشتنش . شخصیتاش و خیلی چیزای دیگش .

۲- تو این داستان دست به یه ریسک بزرگ زدم . شخصیت اول داستان من یه دختره . تمام تلاشم رو دارم می کنم تا خوب از آب در بیاد . اگر ایرادی توش میبینین بگید . به هر حال خواستم یه تنوعی بشه . هم برای خودم و هم برای شما

۳- دارم تمام تلاشم رو می کنم که به بهترین شکل ممکن این داستان رو بنویسم . ممکنه دیر به دیر بزنم تو وبلاگ . این به خاطر اینه که دلم نمی خواد با عجله کار کنم . به جاش هر دفعه که می زنم تو وبلاگ طولانی می زنم تا خوندنش یه کم طول بکشه .

۴- هر قسمتی که می زنم تو وبلاگ یه فصل به حساب میاد . این قسمت فصل اول بود . قسمت بعدی میشه فصل دوم و ...

۵- ممکنه موقع امتحانات کمتر فرصت داشته باشم . من رو ببخشید .

۶- نظر به هیچ وجه فراموش نشه . ( برای داستان نظر بذارید )

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 1:3 AM  توسط پیام | 

فصل اول

 

الهام برای چندمین بار از خواب پرید . چشمانش می سوخت . به سختی آنها را باز کرد و به ساعت دیواری اتاقش که در کنار پنجره نصب کرده بود و در آن لحظه با نور مهتاب روشن شده بود نگاه کرد . متوجه شد که هنوز یک ساعت نشده که به رختخواب رفته است . کلافه شده بود . با اینکه در طول روز خیلی خسته شده بود ، حالا به هیچ وجه خوابش نمی برد . در طول این یک ساعت مدام در رختخوابش غلت زده بود و چندین بار هم مثل همین حالا از خواب پریده و در رختخوابش نشسته بود . او حالا دیگر مطمئن بود که یک شب دیگر را باید تا صبح بیدار بماند . الهام به خوبی می دانست چگونه از پس این کار بر بیاید . بلافاصله از جا بلند شد و به طرف دستشویی بیرون اتاق رفت تا آبی به صورتش بزند . اما همین که دستگیره در را در دست گرفت ، انگار دلهره و نگرانی که در خواب به سراغش آمده بود دوباره در درونش زنده شد . دستگیره در را رها کرد . فعلا از آب زدن به سر و صورتش منصرف شد . او دلیل این ترس را می دانست . اما حتی دوست نداشت به آن فکر کند . پیش خودش احساس هراسی آمیخته با خجالت داشت . چیزی که خوب می دانست چیست او را آزار می داد .اما خودش نیز وقتی به یاد آن ترس قدیمی میفتاد شرمنده می شد.

الهام رویش را از در برگرداند و به دور تا دور اتاقش نگاه کرد . اولین شب حضورش در این اتاق را سپری می کرد . آنها صبح همان روز از خانه قبلیشان به این خانه اسباب کشی کرده بودند . الهام خانه قدیمیشان را خیلی دوست داشت . وقتی شنید قرار است از آن خانه بروند آنقدر ناراحت شد که تا چند روز قادر نبود حتی به مدرسه برود . او به هیچ وجه قصد جدا شدن از اتاق کوچک و دنج خود در خانه قبلیشان را نداشت . احساس دلبستگی نسبت به آن داشت . هنگام شادی در آن اتاق می خندید و وقتی از شدت غصه دلش دیگر تاب نمیاورد در آن اتاق گریه می کرد . وقتی مشکلی برایش پیش میامد ، ساعت ها در اتاقش می نشست و به دنبال راه حل می گشت و بالاخره آن را پیدا می کرد . چه شب های بسیاری که در آن اتاق تا صبح بیدار مانده بود و بسیاری کارهای دیگر که باعث می شد الهام آن اتاق را مانند تنها دوست صمیمیش ، سارا ، دوست داشته باشد . اما او حالا در اتاق جدیدش و در شهری دیگر به سر می برد . حال و روزش چندان تعریفی نداشت چرا که تازه یک روز بود که از خانه محبوبش و از سارا جدا شده بود .

بار دیگر با حسرت نگاهی به دور تا دور اتاقش انداخت . این اتاق بسیار بزرگتر از اتاق قبلیش بود و پنجره بزرگ آن نمای زیبایی از شهر را به نمایش می گذاشت . سقف اتاق بلند بود و لوستر کریستالی که از آن آویزان بود با لامپ های کوچک اما فراوانش اتاق را غرق نور می کرد . یک شومینه زیبا هم در سمت دیگر اتاق تعبیه شده بود که در این فصل ، یعنی تابستان ، استفاده ای از آن نمی شد . اما الهام مطمئن بود که برای گرم کردن اتاق در فصل سرما کافی خواهد بود . خانه در شمال شهر و بر روی یک بلندی مشرف به آن بنا شده بود . و هوای خنک ناشی از این ارتفاع ، خانه را از کولر و وسایل خنک کننده بی نیاز می کرد .

الهام میز تحریر ، تخت ، کمد ، آینه قدی و سایر وسایلش را صبح آن روز در اتاق چیده بود و فردا نیز قصد داشت قاب عکس هایش را به دیوار بزند . اما احساسش به او می گفت اتاق آنقدر بزرگ است کهبا وجود قاب عکس ها باز هم خالی به نظر خواهد رسید . با خود فکر کرد : باید منتظر گذر زمان باشم . و ببینم که این اتاق چگونه پر خواهد شد .

احساس کرد چیزی درونش می جوشد . هیجان . شروع به قدم زدن در اتاق کرد . نمی توانست بایستد .  یکی از چیزهایی که او را به هیجان میاور فکر کردن به آینده بود . الهام عاشق این کار بود . او همیشه در رویا سیر می کرد . او قبل از اینکه به این خانه بیاید از آن متنفر بود . اما حالا احساسش تغییر کرده بود . این بار با صدای آرام و خطاب به اتاقش شروع به حرف زدن کرد : " اتاق فوق العاده ای هستی . مطمئنم با گذشت زمان تو را نیز مانند اتاق قبلیم دوست خواهم داشت . تو جا برای کار زیاد داری . "

از اینکه این احساس را نسبت به خانه و اتاق جدیدش داشت خوشحال بود . واقعا هم خانه فوق العاده ای بود . یک خانه دو طبقه بسیار بزرگ که بر روی یک تپه مشرف به شهر ساخته شده بود . نمای خانه سیمان سفید بود که باعث می شد خانه زیر نور خورشید مانند الماسی غول آسا بدرخشد . چمن های یک دست در اطراف خانه نیز بر جذابیت های آن افزوده بود . جالبترین نکته در رابطه با این خانه آن بود که تمام وسایل زندگی از قبل در آن وجود داشت و پدر الهام مجبور نشد برای پر کردن خانه وسایل جدید بخرد . اما چیزی در مورد این خانه وجود داشت که الهام را نگران می کرد . این که خانه ای با این شرایط استثنایی ، قیمتی ارزان داشت و علاوه بر این ها از دو سال پیش خالی مانده بود بسیار مرموز بود . الهام نمی توانست در آن خانه راحت باشد . مثل همیشه اولین کسی که الهام احساسش را با او در میان گذاشت برادر بزرگترش ، شایان بود . او نوزده سال داشت و دو سال از الهام بزرگتر بود . امسال هم کنکور داشت .  الهام بیشتر اوقات حرف هایش را با او در میان می گذاشت و از او کمک می خواست . کم پیش میامد که شایان در کمک به خواهر کوچک ترش کوتاهی کند . اما شایان اینبار در جواب حرف های الهام بلند بلند خندید و گفت : " تو دیوونه ای . زیادی کتاب های تخیلی می خونی . روت تاثیر منفی گذاشته . باید از خوشحالی بال بال بزنی که در خونه مجللی مثل این زندگی می کنی . یادم باشه به مامان بگم کمتر واسه این کتاب های تخیلی بهت پول بده . "

اما خیال الهام هرگز با این حرف آسوده نشد . وضع مالی پدرش بد نبود . اما او به خوبی می دانست که پدرش هرگز پول خرید خانه فوق العاده ای مثل این را نداشت . وقتی افکارش را با پدرش در میان گذاشت در جوابش اخمی از او تحویل گرفت و پدر به او گفت : " این خونه به هر دلیلی قیمتش از اونی که باید باشه خیلی پایین تره . اما این احتمالا به خاطر بیرون شهر بودنشه . اما به نظر من برای زندگی جای فوق العاده ایه . ما شانس اوردیم که چنین جایی رو برای زندگی گیر آوردیم . تو هم به جای این حرف ها باید خدا رو شکر کنی . "

و سپس الهام رو تنها گذاشت و به سراغ کار کسل کننده نصب پرده ها پرداخت .

الهام دوباره به ساعت دیواری اتاق نگاه کرد . و وقتی متوجه شد که حدود یک ساعت در اتاق قدم زده و فکر کرده یکه خورد . با خود فکر کرد پشت میز تحریرش بنشیند و چیزی بنویسد . اما نمی دانست که قلم و کاغذ را کجا گذاشته است . نگاهی به دور و اطراف انداخت . احساس تشنگی شدیدی داشت . دیگر تاب تحمل نداشت . اتاق او طبقه بالا بود و آشپزخانه در طبقه پایین قرار داشت . اما او می ترسید به آشپزخانه برود . به همان دلیلی که از رفتن به دستشویی می ترسید . و به یک دلیل ریشه ای . الهام از سوسک وحشت داشت . یک نوع آلرژی حاد نسبت به هر گونه سوسک کوچک و بزرگ . نمی توانست این ترس را درون خود بکشد . هم خودش و هم خانواده و اطرافیانش چندین بار برای این کار سعی کرده بودند . اما تلاش هایشان بی نتیجه مانده بود . و از بخت بدش همین امروز صبح در آشپزخانه با سوسک بسیار بزرگی مواجه شده بود .

به همین دلیل از رفتن به آنجا می ترسید . اما اینبار واقعا تشنه بود . باید آب می خورد . به آرامی در اتاقش را باز کرد . نوری که از اتاق به بیرون راه یافت قسمتی از راهرو را که روبهرو به در بود روشن کرد . الهام قبل از بستن در اتاق به آرامی چراغ راهرو را روشن کرد تا مسیر پیش روی خود را ببیند . سپس به آرامی در را بست و پاورچین پاورچین از جلوی اتاق شایان و اتاق دیگری که هنوز خالی بود گذشت و به سمت راه پله رفت . می ترسید که دوباره با یک سوسک مواجه شود . هر چند آن روز صبح پدر الهام بلافاصله پس از شنیدن جیغ بلند دخترش سوسک را کشت و از خانه بیرون انداخت اما ... الهام خودش می دانست که ترسش از سوسک ها غیر طبیعیست . الهام به آشپزخانه رسید . حواسش را جمع کرده بود که مبادا سد و صدایی راه بیندازد چرا که اتاق پدر و مادرش درست در کنار آشپزخانه بود و او دوست نداشت آنها را از خواب بیدار کند . در حالی که از ترس نبضش با سرعت بالایی می زد دستگیره در را به آرامی پایین چرخاند و در را باز کرد . قلبش محکم در سینه می کوبید . بلافاصله پس از باز شدن در با بیشترین سرعت تمام فضای آشپزخانه را برای دیدن سوسک از نظر گذراند و وقتی خیالش از این بابت راحت شد نفسی که در سینه حبس کرده بود با آسودگی بیرون داد . قدم در آشپزخانه گذاشت و همانطور که به سمت یخچال می رفت از اینکه مادرش فراموش کرده بود چراغ را خاموش کند خوشحال بود . الهام لیوان را از روی کابینت کنار یخچال برداشت و آن را از آب خنک درون پارچ پر کرد و یک نفس آن را سر کشید . بلافاصله خنکی آرامش دهنده ای را درون خودش حس کرد . با خود فکر کرد یک لیوان دیگر از آب پر کند و با خودش به اتاق ببرد تا اگر دوباره تشنه شد مجبور نباشد دوباره به آشپزخانه برگردد . به سرعت لیوان را دوباره از آب پر کرد و سپس برگشت تا از آشپزخانه خارج شود . اما با دیدن صحنه مقابلش از ترس تعادلش را از دست داد . لیوان از دست الهام افتاد و پس از برخورد با زمین خرد شد و آب درون آن به سر و روی الهام پاشید . دو سوسک بسیار بزرگ روی یکی از کابینت ها بودند . الهام به حدی ترسیده بود که حتی قدرت جیغ کشیدن هم نداشت . احساس کسی را می کرد که در بین تعداد زیادی از دشمنانش گیر افتاده . هر لحظه ممکن بود از حال برود . الهام چند لحظه دیگر را بدون اینکه چشم از آن موجودات پلید بردارد گذراند تا اینکه در آشپزخانه با صدای بلندی باز شد و الهام پدرش را دید که در آستانه در ایستاده بود . از چهره اش مشخص بود که با صدای شکستن لیوام از خواب پریده و و با نگرانی به دنبال منشاء صدا گشته تا به آشپزخانه رسیده است . الهام با دیدن پدرش بغض کرد و لحظه ای بعد با گریه به سمت پدر دوید و خود را در آغوش او انداخت . پدر الهام که حالا از اینکه می دید اتفاقی برای کسی نیفتاده بسیار خوشحال شده بود مثل همیشه با مهربانی شروع به نوازش موهای بلند و لخت دخترش کرد . مادر الهام هم که هیجان فراوانی را پشت سر گذاشته بود ، حالا به آرامی لبخند می زد و برای آرامش دادن به دخترش دست های او را می فشرد . الهام از روی شانه پدرش با چشمانی پف کرده از اشک به شایان نگاه می کرد که با چهره ای بهت زده بر روی پاگرد راه پله ایستاده بود و به صحنه پیش رویش خیره شده بود . الهام که از کار خودش خجالت زده بود به برادرش لبخند زد و با صدای گرفته ای گفت : " معذرت می خوام . خمون مشکل قدیمی پیش اومد . "

شایان که کم کم داشت از سر در گمی خارج می شد با خنده سری تکان داد و در حالی که از پله ها پایین میامد به خواهرش گفت : " اوه . باید خودم می فهمیدم . حالا بی خیال روایط عاطفی شو و با من بیا و جای سوسک ها رو نشونم بده تا از شرشون خلاص بشیم . تازه داشت چشمام گرم می شد . "

الهام با این حرف شایان احساس شرمندگی کرد و از آغوش پدرش بیرون آمد . با قدم هایی کوتاه پیش رفت و در آستانه در آشپزخانه قرار گرفت و یکراست به جایی که آن دو سوسک را دیده بود نگاه کرد . بدون اینکه چشم از آن صحنه بردارد گفت : " اوناهاشن . اونجان . روی اون کابینت کنار یخچال . لعنتی ها "

و سپس به سرعت از جلوی در کنار رفت . حالا شایان بود که باید وارد عمل می شد . او یک لنگه دمپایی برداشت و وارد آشپزخانه شد . الهام که در دل به برادرش به خاطر این همه شجاعت درود می فرستاد ، خدا خدا می کرد که شایان هر چه سریعتر آن دو موجود چندش آور را هلاک کند . پدر و مادرش هم هنوز کنار او ایستاده بودن و نگاه معنی دارشان را به الهام و به هم دوخته بودند .  این سکوت اضطراب آور دوام چندانی نداشت چرا که ناگهان صدای کوبیده شدن دمپایی به کابینت به گوش رسید و لحظه ای بعد صدایی دیگر . دمپایی چندین بار پشت سر هم با زمین برخورد کرد . اینطور به نظر میامد که یکی از سوسک ها در حال فرار است و شایان با دمپایی قصد دارد آن را نابود کند . اما هر بار اشتباه می کرد . صدای کوبیده شدن دمپایی با فحش های شایان که نثار سوسک سرکش می کرد قطع شد . لحظه ای بعد شایان از آشپزخانه خارج شد و با لحن ناراحتی گفت : " آشغال ها بالدار بودن . یکیشون با همون ضربه اول مرد اما تا اومدم اون یکی رو بزنم پرید رو زمین یه کم دوید و بعد هم پرواز کرد و از پنجره رفت بیرون . چه چیزای ستمی بودن ها . حق داشتی بترسی الهام . "

الهام نگاه نگرانش را به برادرش دوخت که حالا به دستشویی می رفت تا دست هایش را بشوید . لحظه ای بعد پدرش با لحن قاطعی گفت : " خب عزیزم . تموم شد . حالا دیگه چیزی برای ترسیدن وجود نداره . بهتره بریم بخوابیم . "

و به سمت اتاق خوابش رفت . مادر الهام هم دخترش را بوسید و سپس به سمت آشپزخانه رفت تا قبل از خواب خرده شیشه ها و آثار به جا مانده از سوسک بد اقبال را از کف آشپزخانه پاک کند . حالا الهام با جدا شدن از آغوش پدرش دیگر احساس امنیت نمی کرد . در دلش آشوبی به پا شده بود . اتفاقات آن شب بدتر از هر زمان دیگری او را ترسانده بود . به نظرش چیز عجیبی در این اتفاقات امشب بود . به سختی از پله ها بالا رفت و در طول راهرو به سمت اتاقش پیش رفت بدون اینکه لحظه ای از احساس وحشتناکی که داشت رهایی پیدا کند . در اتاقش را باز کرد و روی تختش ولو شد . افکارش بی نتیجه مانده بود . هر چه فکر می کرد نمی فهمید دلیل این همه ترس چیست . او پیش از این در موقعیت های مشابه قرار گرفته بود اما هیچگاه تا این حد وحشت نکرده بود . سعی کرد به چیز دیگری فکر کند . اما تمام موضوعاتی که به ذهنش می رسید سرشار از ترس و دلهره و نگرانی بودند . اولین شب حضورش در خانه جدید با یک اتفاق وحشتناک همراه بود . و از همه بدتر اینکه حالا دیگر نمی توانست به این خانه اعتماد کند . سوسکی که صبح دیده بود و این دو سوسکی که امشب در آشپزخانه با آنها رو به رو شده بود باعث ایجاد افکار ترسناکی در ذهنش می شد . مثلا اینکه شاید در جایی از این خانه سوسک ها لانه کرده اند . با این فکر دل الهام زیر و رو شد . ترس غیر طبیعیش از سوسک ها باعث می شد با فکر کردن به این موضوع احساس تهوع کند . الهام به همان شکل خوابیده خود را روی تختش صاف کرد و ملحفه را تا روی صورتش بالا کشید . می انست که با این ذهن پریشان سخت می تواند به خواب برود .

امشب یک سوسک از دست شایان فرار کرده بود . اما در بدبینانه ترین افکار الهام هم نمی گنجید که آن سوسک ، شهر را تا مرز نابودی بکشاند .

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 0:49 AM  توسط پیام | 

سلام

اول از همه یه معذرت ویژه بدهکارم . از اینکه حدود ده روز وبلاگ رو به روز نکردم . من رو ببخشید . اینکه بگم درس و کار و زندگی زیاد بود و وقت نکردم بنویسم بهونست . کم کاری از خودم بود . سعی می کنم دیگه تکرار نشه . شما هم ندید بگیرید .

این پست ویژه رو به مناسبت نمایشگاه کتاب می زنم . پس تا از دهن نیفتاده بخونیدش .امیدوارم مورد استفادتون قرار بگیره .

چند روزی از آغاز به کار بیستمین دوره نمایشگاه کتاب می گذره . یک روز بعد از شروع به کار نمایشگاه یعنی پنجشنبه سیزدهم بود که من و چند تا از دوستام رفتیم به مصلای تهران که محل جدید برپایی نمایشگاه است . یه نکته مهم هم براتون بگم که یه راه خوب برای رفتن به مصلی با مترو است که ایستگاهش توی خود مصلاست . خلاصه اینکه حیف شد محل نمایشگاه رو تغییر دادن . نمایشگاه بین المللی خیلی بهتر بود .

صحن اصلی مصلا محل برگزاری نمایشگاه است . دور تا دور اون و در ساختمون های مصلی سالن های مختلف رو با چادر های بزرگ از هم جدا کردن . بگذریم . این چیز ها رو خودتون که رفتید می بینید .

کتاب های توپی رو که توی معرفی کتاب قسمت قبلی گفتم رو می تونید از انتشارات قدیانی ( کتاب های بنفشه ) بخرید . وقتی وترد سالن 15 که اسمش سالن کودکه شدید ( به اسمش دقت نکنید ! ) باید برید سمت چپ . پارچه بزرگ این انتشارات کاملا مشخصه .

بیشتر کتاب هایی که توی معرفی کتاب گفتم رو می تونید تو این غرفه پیدا کنید و با تخفیف ویژه نمایشگاه بخرید . علاوه بر کتاب های قبلی چند کتاب جدید هم اومده که بهترین هاش رو میگم :

1- بک : در ادامه سه جلد قبلی نبرد با شیاطینه که توسط دارن شان نوشته شده . طبق گفته خواننده ها از سه جلد قبلی قشنگ تره .

2- چهارگانه جان کریستوفر

- وقتی سه پایه ها به زمین آمدند

- کوه های سفید

- شهری از طلا و سرب

- برکه آتش

این چهارگانه فوق العاده قبلا توسط انتشارات مدرسه به چاپ رسیده بود و حالا انتشارات قدیانی هم با کیفیت بسیار بالاتری اون رو به چاپ رسونده .

چند تا کتاب جدید دیگه هم به چاپ رسیده که با سر زدن به نمایشگاه خودتون مطلع میشید .

یه انتشارات دیگه هم هست که تازه باهاش آشنا شدم . انتشارات زهره . چند تا از کتاب هی با حالی که تا حالا خونده بودم از همین انتشارات بوده . مثل : سابریل ، راز داوینچی و ...

جالب اینه که اکثر کتاب های این انتشارات پس از مدتی توقیف می شه که این نشان دهنده جذاب و جنجالی بودن محتوای کتاب هاست .

انتشارات زهره در نمایشگاه امسال هم با دست پر آمده . از مهمترین تازه های آن می توان به دو کتاب جدید دن براون ( نویسنده رمان جنجالی راز داوینچی ) اشاره کرد . من خودم هنوز به این انتشارات سر نزدم ولی در اولین فرصت می رم . به شما هم توصیه می کنم برید.

کتاب های تازه زیادی که ارزش خوندن دارن امسال تو نمایشگاه عرضه شده . بخونید و لذت ببرید .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 0:20 AM  توسط پیام | 

سلام

من رو ببخشید که نتونستم به قولم عمل کنم . باور کنید من تمام تلاشم رو کردم که هر چه سریعتر داستان شهر در دست سوسک ها رو شروع کنم . اما این چند روز اونقدر سرم شلوغ بود که نشد .

به امید خدا امروز ، تا چهار پنج ساعت دیگه ، داریم با مدرسه می ریم مشهد . تا یکشنبه که بر می گردیم نمی تونم وبلاگ رو به روز کنم . اما مطمئن باشید که بعد از اردو با دست پر بر می گردم .

 1- دو قسمت از داستان شهر در دست سوسک ها تقریبا آماده است و بلافاصله بعد از رسیدن می زنم تو وبلاگ .

2- خاطرات اردو رو که احتمالا باید خیلی توپ باشه به همراه عکس هاش میزنم .

3- نمایشگاه کتاب هم چهارشنبه دوازده اردیبهشت شروع میشه . می خوام با فعال کردن بخش معرفی کتاب یه حالی بهتون بدم .

پس تا بعد

ما را نیز از دعای خیر خود محروم ننمایید ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 2:9 PM  توسط پیام | 

سلام

خیلی خوشحالم . پس سریع میرم سر اصل مطلب که خیلی هم زیاد نیست .

یه سوژه جدید و توپ برای نوشتن داستان پیدا کردم . همین . تمامش همین بود . نمیدونید وقتی به ذهنم زد چقدر خوشحال شدم . لحظه شماری می کنم که بتونم نوشتنش رو شروع کنم . منتظر اولین فرصتم که وقتم خالی بشه و شروع کنم . دعا کنید خالی بشه . به محض اینکه قسمت اولش رو نوشتم می زنم تو وبلاگ . منتظر باشید ...

در ضمن این یکی هیچ ربطی به مدرسه نداره . پس همه می تونن با خیال راحت بخوننش . البته شایدم ربط داشته باشه ولی اونقدر نیست که رو داستان تاثیر مستقیم داشته باشه .

موضوعش رو بهتون نمیگم چون فکر می کنم اگر خودتون متوجه بشید حالش خیلی بیشتره . فقط اسمش رو بهتون می گم . هر چند اسمش خیلی تابلوئه و به راحتی می شه داستان رو از روش فهمید ولی مطمئنم هر کس چیز متفاوتی به ذهنش خواهد اومد و اونوقت خوندن داستان جذابیت بیشتری پیدا می کنه . می تونید تو بخش نظرات بگید که موضوع داستان از نظر شما چیه . اسم داستان اینه :

 

شهر در دست سوسک ها !

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 0:3 AM  توسط پیام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
LOGARITM
گاهی مسائل به ظاهر پیچیده با معکوس نگاه کردن ، ساده و قابل حلند . مانند گرفتن لگاریتم در یک مسئله پیچیده ریاضی !

نوشته های پیشین
شهریور 1388
تیر 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آرشیو موضوعی
دیوانگی در فیض
عکس
فوتبال
دست نوشته
معرفی کتاب
خاطرات من
شهر در دست سوسک ها
لوگو


 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان