تبليغاتX
لگاریتم
ONLY BARCELONA ONLY LIONEL MESSI

نسل جدیدی از رمان های نوجوانان حدود پنج سال است که وارد بازار کتاب ایران شده است . این رمان ها بیشتر مضمون های علمی تخیلی دارند و نویسندگان خوش ذوق آنها داستان های بسیار جذاب و پر کشششان را معمولا در چند جلد مرتبط با هم به چاپ می رسانند . تقریبا تمام نویسندگان این گونه کتاب ها خارجی هستند .

مهمترین ویژگی این رمان ها کشش بالای داستان آنهاست . و  منتشر شدن این رمان ها در چند جلد که مکمل یکدیگر هستند باعث افزودن بر جذابیت آنها شده . 

من یکی از هواداران پر و پا قرص این گونه رمان ها هستم . و تا به حال بیش از پنجاه جلد از رمان های نوجوانان مختلف با نویسندگان متفاوت را خوانده ام . در این بخش لیست بهترین هایشان را در اختیارتان قرار می دهم  و در قسمت های بعدی به طور اختصاصی به هر یک خواهم پرداخت . شرط می بندم که از خوندشون پشیمون نمیشید .

*1- هری پاتر : شش جلد – جی کی رولینگ – جلد هفتم که جلد آخر این کتاب محسوب می شود تابشتان امسال منتشر خواهد شد .

2- سرزمین اشباح : دوازده جلد – دارن شان

3- نبرد با شیاطین : سه جلد – جلد های بعدی در دست چاپ است .

4- در جست و جوی دلتورا : هشت جلد – امیلی رودا

5- سرزمین سایه های دلتورا : سه جلد – امیلی رودا

6- اژدهایان دلتورا : چهار جلد – امیلی رودا

7- سه گانه های جان کریستوفر ( نام نویسنده ) : جمعا نه جلد

8- غارهای فراموشی : تک جلدی – جان کریستوفر

*9- آخرین گودال ( گودال ها ) : تک جلدی – لوییس سکر

10- ته کلاس ... ردیف آخر ... صندلی آخر : تک جلدی – لوییس سکر

11- سابریل : تک جلدی – گارت نیکس

12- نیروی اهریمنی اش : پنج جلد – فیلیپ پولمن

.

.

.

اگر کتاب های دیگری هم پیدا کردم که مثل اینها ارزش خواندن داشته باشند ، در بخش معرفی کتاب ، بهتون معرفی میکنم .

کتاب های زیبا خیلی زیادند . امیدوارم بخوانید و لذت ببرید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 4:10 PM  توسط پیام | 
من و دوستام ... توچال

من و دوستام ... توچال

من و آقای انصاری معلمم ... کلکچال

این عکس ها رو به مناسبت تولدم زدم .

یکشنبه بیست و ششم فروردین ساعت ۳ بعد از ظهر ... تولدم مبارک

+ نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386ساعت 2:17 AM  توسط پیام | 
امروز تولد یکی از بهترین دوستامه . اون تو درست کردن این وبلاگ و خیلی چیزهای دیگه کمک های زیادی به من کرده . پس از طرف خودم و شما بهش می گم :

تولدت مبارک کوشای عزیز

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 0:45 AM  توسط پیام | 

این یادداشتیه که ساعت سه نصفه شب جمعه هفدهم فروردین ، با حال عجیب غریبی نوشتم :

" امشب قسمت آخر ترش و شیرین رو دوباره تکرار کرد . من از آهنگش خیلی خوشم میاد ولی هیچ وقت فرصت ضبط کردنش رو پیدا نکردم . تا امشب که همه چیز دم دستم بود . هم واکمن ، هم موبایل . از فرصت استفاده کردم و روی هر دوش ضبط کردم . وقتی می خواستم برم تو رختخواب موبایل رو برداشتم تا برای صبح کوکش کنم . اما قبلش یه بار دیگه آهنگ ترش و شیرین رو گذاشتم تا لذت ببرم . چراغ ها رو خاموش کردم ، پتو رو روی خودم کشیدم و چشم هام رو بستم . آهنگ من رو به یاد آهنگ سریال قبلی عطاران مینداخت که خودش و مدرس می خوندن . اون هم عالی بود . یه لحظه ذهنم رفت به یه سال و نیم پیش و یرگشت . یک سال و نیم گذشت . و من حس می کنم تنبلی کردم . کارهای زیادی می تونستم بکنم که نکردم . شاید اگه تو یه روستا بودم که جنگل های کنارش تا دامنه کوه ها می رفت ، الان با تمام حیوانات جنگلش دوست بودم و قله کوه هاش برام تکراری شده بود . اما توی شهر زندگی می کنم . یه شهر بزرگ و شلوغ . همه چیز فرق می کنه . حالا هدفای دیگه ای دارم . دلم می خواد چند تا کار رو با هم بکنم و دوست دارم تو همشون هم موفق بشم و به نتیجه برسم . خیلی امید دارم اما به همون اندازه هم از اینکه یه وقت بهشون نرسم نگرانم . میتونم . مطمئنم . باید تلاش کنم . من خیلی می خوابم . شب می خوابم . روزهای تعطیل تا ظهر می خوابم . تو مدرسه می خوابم . بعد از ظهر ها دو سه ساعتی می خوابم و بعد دوباره شب هم می خوابم . الان احساس کردم حیف نیست نوجوونیم رو با خواب هدر بدم ؟ تا الان فکر می کردم خواب خیلی حال می ده . اما الان احساس می کنم اشتباه کردم . باید پاشم . بدوم . بدوم تا به همه کارهام برسم . چون خیلی کار عقب مونده دارم .

فوتبال . بزرگترین آرزوم تو زندگی همینه . اول دلم میخواد تو بازی استقلال و پرسپولیس برای استقلال بازی کنم و گل بزنم . بعد تو جام جهانی برای ایران بازی کنم و از همه مهمتر تو بارسلونا در مقابل رئال و چلسی . دلم می خواد چلسی رو با گل خودم حذف کنم . بارسلونا . می رسم . بهش می رسم . مطمئنم ...

از یه طرف دلم می خواد بنویسم . کتاب . داستان تخیلی . هزار جور سوژه تو ذهنمه . هر دفعه شروع می کنم نصفه میمونه . آخرین سوژه هفته پیش به ذهنم زد . کتاب توپی میشه . چاپش می کنم . دوست دارم نوجوون ها از کتاب های من لذت ببرند . همون طور که من روحم با خوندن کتاب های جان کریستوفر ، لوییس سکر ، دارن شان ، امیلی رودا ، جی کی رولینگ و ... به پرواز در میاد . کاری نداره . به این یکی هم میرسم ....

از یه طرف هم درسم خوبه . حیفه بهش بی محلی کنم . هیچ وقت به این که دانشمند و دکتر و مهندس بشم فکر نکردم . چون راستش خوشم نمیاد . ولی فکر می کنم آخرش به اینها هم می رسم . البته راجع به کنکور جدا هیچ نظری ندارم .

ذهنم شلوغه . دارم می ریزم بیرون . نمی خوام بخوابم . الان ساعت سه شبه . احتمال نود درصد فردا سر همه کلاس ها جز ورزش خوابم . ولی نمی خوام بخوابم . می خوام بدوم . می خوام تو بارسلونا بازی کنم . قبل از اینکه مسی از بارسلونا بره . می خوام کنارش بازی کنم . من پاس بدم و اون بکنتش تو گل . بزرگترین آرزومه . آخر بازی هم بریم طرف تماشاچی هایی که فریاد خوشحالیشون نیوکمپ رو منفجر کرده و براشون دست تکون بدیم .

می خوام سریعتر کتابم چاپ بشه . کتاب من .

رویا نیست . واقعیتش می کنم . با تمام وجود سعی می کنم . می دونم خدا هم کمک می کنه . روش حساب می کنم . بذار از فرصتم استفاده کنم . بعدا وقت واسه خوابیدن زیاده . نمی خوابم ... "

و بعدش خوابیدم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 2:46 AM  توسط پیام | 

بازی استقلال و پرسپولیس در روز جمعه برگزار شد و با نتیجه مساوی یک یک هم به پایان رسید . آمار و ارقام بعد از بازی همه نشان از برتری تیم پرسپولیس در این بازی می داد . تو برنامه نود هم کارشناس برنامه استقلال رو به نوعی تحقیر کرد و از پرسپولیس به عنوان یک تیم قدرتمند نام برد . البته از پشیمانی این کارشناس در آخر برنامه بگذریم که به خاطر برخورد بسیار خوب مربی استقلال در مقابل حرف های او بود . و ...

اما همه چیز در نود دقیقه یک مسابقه نیست . بلکه شرایط قبل از مسابقه و شرایط بعد از مسابقه به همراه نود دقیقه هست که تیم برتر رو مشخص می کنه . و این تیم استقلال بود که پیروز این مسابقه بود و سر بلند از زمین خارج شد .

اثبات این حرف اصلا کار سختی نیست و با در کنار هم گذاشتن شرایط استقلال و پرسپولیس در قبل و بعد  و هنگام مسابقه به راحتی قابل درک هست .

اول به شرایط تیم پرسپولیس قبل از دربی می پردازیم :

تیم پرسپولیس طبق گفته مربی خودشون دیگه از قهرمانی در لیگ کاملا نا امید شده بود و تمام تمرکزش رو روی این بازی گذاشته بود . بازیکنان این تیم تمام نیروشون رو روی این بازی گذاشته بودند و بدون اینکه فکر دیگری تو سرشون داشته باشن تمام فکرشون روی این بازی بود . پرسپولیسیها تمام بازیکنانشون رو در اختیار داشتند و هیچ مصدوم یا محرومی نداشتند . و علاوه بر تمام این ها یکی از بهترین بازیکنان ایران یعنی حسین کعبی رو از این بازی در تیم خودشون قرار داده بودند . خلاصه اینکه تمام شرایط برای این تیم قبل از دربی مهیا بود و اونها به جز پیروزی در این مسابقه هیچ فکر دیگری در سر نداشتند .

اما شرایط قبل از دربی برای استقلال :

این تیم در کورس قهرمانی قرار داشت و نمیتونست تمام نیروش رو برای این بازی بگذاره . بازیکنان این تیم علاوه بر تمرکز بر روی این بازی نیم نگاهی هم به جام داشتند . برای استقلال این مسابقه فقط یک دربی نبود بلکه گامی در راه قهرمانی این تیم به حساب میومد . به خاطر همین استرس دو چندان بر روی بازیکنان این تیم قرار داشت . استقلال یک مصدوم اصلی از ابتدای فصل داشت که کلیدی ترین بازیکن این تیم در فصل قبل بود . مجتبی جباری . که با بد شانسی دوباره مصدوم شد و دربی را از دست داد . همچنین استقلال کاپیتان با ارزش خود یعنی محمود فکری را در این بازی به دلیل مصدومیت در اختیار نداشت که همین باعث بروز مشکل در این تیم می شد . و بزرگترین ضربه روحی ممکن به این تیم وارد شده بود که همون اعلام حذف این تیم از باشگاههای آسیا بود . این عامل به تنهایی می تونه یک تیم رو از پا در بیاره . و در آخر هم کادر مدیریتی این باشگاه بود که مشخص نبود چه کسی مدیر عامل خواهد شد و وضعیت تمام باشگاه نا مشخص بود .

دو تیم استقلال و پرسپولیس با این شرایط در برابر هم صف آرایی کردند .

اما شرایط هنگام بازی :

من به عنوان یکی از هواداران استقلال در استادیوم حاضر بودم . کلا هشتاد هزار نفر در استادیوم حاضر بودند که از این تعداد حدود هفتاد درصد پرسپولیسی و سی در صد استقلالی بودند . با این همه هواداران متعصب استقلال هرگز نگذاشتند این کمبود به چشم بیاد . این وضعیت ورزشگاه بود . اگر نگاهی به بازیکنان دو تیم هم بیندازیم یار دیگر شرایط بهتر پرسپولیس مشخص می شود . پرسپولیس از وجود بازیکنانی چون کعبی ، نیکبخت ( کثیف ) ، معدنچی ، باقری ، اسدی و آشوبی که به اعتقاد من بهترین بازیکن این تیم بود بهره می برد . در مقابل استقلال به جز اکبر پور که چندان خوب نبود ، انصاریان ( متعصب ترین ) ، کاظمی و طالب لو که بهترین بازیکن دربی شناخته شد بازیکن شاخصی نداشت .

و در آخر شرایط بعد از مسابقه :

استقلال با این مساوی چهل و شش امتیازی شد و با تیم صدر نشین هم امتیاز شد و همچنان از مدعیان اصلی قهرمانی به حساب می آید . از سوی دیگر این تیم فاصله تحقیر آمیزش با پرسپولیس یعنی دوازده امتیاز را حفظ کرد .     

اگر تمام این شرایط را در کنار هم بگذاریم به راحتی می توان گفت که برنده واقعی دربی جمعه استقلال بود . شک نکنید .
+ نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 10:14 PM  توسط پیام | 

                                                                                                                                         سلام

یه هفته از تعطیلات گذشت و نزدیک یک هفته دیگه به پایانش مونده . امیدوارم تعطیلات به همتون خوش گذشته باشه . واسه من که هیچ جالب نبود . البته تا اینجاش . یه جورهایی نمیشه اسمش رو گذاشت تعطیلات . شاید اگر ده فروردین استقلال پرسپولیس رو بزنه اونوقت بگم تعطیلات بهم خوش گذشته . این یه هفته اصلا حوصله تایپ مطلب نداشتم . البته بروز نشدن یه دلیل دیگه هم داشت . بعد از قسمت آخر دیوانگی در فیض به نظرم اومد تا چند روز مطلب جدیدی نزنم تا توجه همه به داستان جلب بشه که خب ، اونهایی که باید می خوندند خوندند . حالا امروز می خوام خاطره باحال کوه رفتن با آقای انصاری ، معلم دینی مدرسمون ، رو براتون تعریف کنم . تو عکسی که براتون گذاشتم تمام بچه ها و آقای انصاری هستند . عکس رو هم یکی از بچه های سوم گرفته که اسمش علیرضاست و بچه خیلی باحالیه . قیافشم کپی پسر عمه منه . حالا بی خیال پسر عمه من شید و خاطره رو بشنوید :

ساعت پنج صبح آخرین جمعه سال 85 بود . قرارمون با آقای انصاری بین ساعت پنج و نیم تا یه ربع به شش صبح تو میدون رسالت بود . اونجوری که بچه ها دیروز توی کلاس می گفتند احتمالا بیست نفری میومدند . آقای انصاری هم گفته بود فقط پنج نفری که اول برسند رو با پراید خودش می بره و بقیه باید با اتوبوس یا تاکسی بیان . من هم که کسی نیستم که این فرصت ها رو از دست بدم . سریع آماده شدم و طوری حرکت کردم که راس ساعت پنج و نیم اونجا بودم . آقای انصاری در حالی که در ماشینش باز بود توی اون نشسته بود . در کمال تعجب من اولین نفری بودم که رسیده بودم سر قرار . سلام علیک کردیم و خلاصه تا یه ربع به شش صبر کردیم . از اون بیست نفری که می گفتند ما صد در صد میایم فقط شش نفر اومده بودند . عجیب بود . به هر حال شش نفری خودمون رو چپوندیم توی ماشین آقای انصاری و حرکت کردیم . طوری نشسته بودیم که کسی خبر نداشت دست و پاش کجاست . رفتیم به سمت پارک جمشیدیه تا بریم کلکچال . از ماشین ریختیم بیرون ( چون تو اون حالت کسی توان عادی پیاده شدن رو نداشت . ) تا ایستگاه اول رو با هر بدبختی بود پا به پای آقای انصاری رفتیم . تو راه هیچ توقفی نداشتیم . و حدود چهل دقیقه راه تا ایستگاه اول رو یه کله طی کردیم . تازه با اصرار ما تو ایستگاه اول حدود سه دقیقه استراحت کردیم . یه آبی خوردیم و دوباره راه افتادیم . من هر وقت به این کوه میومدم تا همینجاش بالا میومدم و از اینجا به بعد راه رو بلد نبودم . به خاطر همین تمام سعی خودم رو کردم تا از آقای انصاری عقب نیفتم . یا هر طور که بود تو دیدرسم باشه که ببینم داره کدوم وری میره . مسیر رو ادامه دادیم تا به جایی رسیدیم که دیگه جاده از خاک نبود . بلکه از برفی بود که توسط هزاران پا کوبیده و حالا سفت و مسطح شده بود . وقتی به برگشت فکر می کردم ترس برم می داشت . میگم چرا . خلاصه . نیم ساعت دیگه راه رفتیم تا بالاخره به یه ایستگاه دیگه رسیدیم و از برخورد آقای انصاری این طور به نظر میومد که اینجا آخرشه و باید بریم پایین . رفتیم لب یه پرتگاه که نمای بسیار زیبایی از تهران داشت و از طبیعت لذت بردیم . هوا هم عالی بود . مشغول عکس گرفتن از طبیعت و از همدیگه بودیم که با دیدن آقای انصاری که با یه کیسه پر رانی از بوفه خارج شد خر کیف شدیم . طوری که نزدیک بود خودمون رو از پرتگاه پرت کنیم پایین . خلاصه رانی رو خوردیم و وقت پایین رفتن شد . وقت بدبختی های من . من به زمین خوردن تو کوه مشهور بودم . مخصوصا موقع پایین اومدن . من تو زمین صاف و خشک هم گاهی وقت ها می خوردم زمین . چه برسه حالا که شیب در تمام مناطق بیش از سی چهل در جه بود و زمین هم پوشیده از یخ بود . با کلی سلام و صلوات پایین رفتن رو شروع کردم . حدود پنج دقیقه رفتم و وقتی که سرم رو بلند کردم دیدم همه دارن با تعجب من رو نگاه می کنن . من هم تعجب کردم و دنبال دلیل تعجبشون گشتم و بعد از چند لحظه فکر کردن متوجه شدم که تا حالا زمین نخوردم و همین باعث تعجب اونها و من شده بود . یه کم به اطرافم نگاه کردم و فهمیدم چرا زمین نخوردم . کفشام . من اون روز کفش های کوهم رو پوشیده بودم . همیشه موقع کوه رفتن یادم می رفت بپوشمشون . اما اون روز بر حسب اتفاق پوشیده بودمشون . خوشحال شدم وقضیه رو به بقیه گفتم . اونها هم از اینکه یه سوژه خنده از دستشون پریده بود ناراحت بودند . اما به خوبی جلوی من آبرو داری کردند . از همون ابتدای پایین اومدن من و بهروز و آرمان و سرتیپ خیلی از آقای انصاری، غفارزاده و علیرضا عقب موندیم . اما پایین اومدنش واقعا خوش گذشت . به هر ترتیب به آقای انصاری و بقیه رسیدیم . از کوه پایین اومدیم و دوباره با همون حالت قبلی توی ماشین نشستیم . به پیشنهاد آقای انصاری رفتیم به یه حلیمی توی خیابون نیاوران . قرار شد دنگی باشه . حلیمش عالی بود . خستگی کوه رو از تنمون در کرد . اما بهتر از اون این بود که آقای انصاری نگذاشت کسی دست تو جیبش کنه و همه رو خودش حساب کرد . ما هم که بسیار شرمسار شده بودیم از مغازه خارج شدیم و سوار ماشین شدیم . با همون وضعیت اسف بار . همش نگران بودیم منکرات یا همون پلیس ارشاد به خاطر طرز نشستنمون بهمون گیر نده . تو راه کلی خندیدیم . آقای انصاری کلی لطف کردن و هر کدوممون رو نزدیک خونه پیاده کردند . آخرین اتفاق جالبی که افتاد هم جریمه شدن آقای انصاری توسط پلیس بود . البته چهار هزار تومن . ما هم مرام گذاشتیم و پولش رو طوری که آقای انصاری متوجه نشه گذاشتیم لای برگ جریمه رو داشبورد ماشینش . البته وقتی من از ماشین پیاده شدم فهمید و خواست پول رو برگردونه اما ما قبول نکردیم . آره دیگه . اینم کل ماجرا بود . من کوه زیاد رفتم اما این یکی خیلی حال داد . جاتون خالی بود . میخواستم فیلمش رو براتون بذارم نشد . این عکس رو به جاش گذاشتم .

تا مطلب بعدی که راجع به بازی استقلال پرسپولیس خواهد بود خداحافظ .

( از راست : بهروز – سرتیپ – خودم – آقای انصاری – آرمان – غفار زاده )

یه خاطره با حال 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 2:52 PM  توسط پیام | 

سلام

بالاخره سال ۱۳۸۶ از راه رسید و یه صفحه جدید تو دفتر زندگیمون باز شد . امیدوارم سال ۱۳۸۶ سال موفقیت های بزرگ برای تو باشه و تو اون به هر چی که می خوای برسی .

تو هم آرزو کن سال ۱۳۸۶ سالی باشه که انتظار به پایان برسه و آقامون بیاد .

 حول حالنا الی احسن الحال

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 3:41 AM  توسط پیام | 

آقای خاله همچنان داشت ما رو تهدید می کرد . من به سرعت یه اس ام اس سر کاری نوشتم و آماده فرستادن اون شدم . وقتی مطمئن شدم که همه بچه ها از قضیه با خبر شدند دکمه ارسال رو فشار دادم و در همون حال تو دلم اشهد می خوندم . اولین کسی که اس ام اس رو گرفت آقای خاله بود . چند لحظه بعد تمه سگ و آقای دایی هم اون رو دریافت کردند . همین که هر سه مشغول خوندن شدند من فریاد زدم : حالا

و هر کدوم از بچه ها به سمت یکی از اونها حمله ور شدند . من تمام سعیم رو کردم که در اون لحظه فقط روی آقای دایی تمرکز کنم . در این کار موفق بودم و در یک حرکت ناگهانی با مشت به صورت آقای دایی کوبیدم . آقای دایی با خوردن این ضربه کمی گیج شد و تا اومد به خودش بیاد با چند ضربه پیاپی از سوی من و پرنس به زمین افتاد . سرم رو چرخوندم . همه بچه ها موفق شده بودند . نقشه گرفته بود . با فریاد به پرنس گفتم : گروگان ها رو باز کن .

و پرنس دوباره با همون حرکت چرخشی بسیار سریع و بی نظیر همه رو باز کرد . گروگان ها که اینبار خیلی زود متوجه باز شدن طناب ها شده بودند ، به سرعت از جا بلند شدند و همراه با بقیه بچه ها از در اتاق فرار کردند . اما هنوز به در پشتی نرسیده بودیم که با صدای تیر اندازی در جا خشکمون زد . دیگه اینجای ماجرا رو پیشبینی نکرده بودیم . قضیه خطری شده بود . به نظر میومد در اون لحظه همه دارن به یه چیز فکر می کنند .... احتمال کشته شدن وجود داره . با شنیدن صدای دومین تیر من فریاد زدم : پراکنده شید . جدا از هم به سمت در باغ فرار کنید . سریعتر .

انگار همه منتظر بودند چون همین که حرفم تمام شد همه به سرعت از رد خارج شدند و به سمت در باغ فرار کردند . من هم با آخرین سرعتی که می تونستم پا به فرار گذاشتم . با سرعت بالایی گام بر می داشتم . از بقیه خبر نداشتم . اگر از در باغ عبور می کردیم ، احتمال نجاتمون ده برابر می شد . فقط کافی بود به اون در لعنتی برسیم . اما در همون لحظه تیری که درست کنار پام روی زمین خورد باعث شد تعادلم رو از دست بدم و با صورت روی چمن های باغ بیفتم . دیگه امکان نداشت بتونم از جام پاشم . فقط امیدوار بودم بقیه نجات پیدا کنن . صدای دویدن کسی رو از پشت سرم می شنیدم و لحظه ای بعد دست نیرومندی من رو از روی زمین بلند کرد . چهره آقای دایی رو در مقابلم دیدم . اون اسلحش رو روی سرم گذاشته بود و داشت من رو به ساختمون بر می گردوند . دیگه توان ترسیدن هم نداشتم وگرنه صحنه خیلی ترسناکی بود . آقای دایی من رو با خشونت دنبال خودش می کشید . یک لحظه صدای زنگ موبایلش به گوش رسید . من رو روی زمین پرت کرد و موبایلش رو جواب داد . از صحبت هاش سر در نمیاوردم . انگار رمزی صحبت می کرد . اما خمین که موبایل رو قطع کرد با خنده به من گفت : خب دیگه . کارتون تمومه . تا چند دقیقه دیگه رفیقات رو هم می گیریم و اونوقت موقع خوشی ماست .

و با صدای بلندی خندید .

آقای دایی من رو به آشپزخونه برد و دست و پام رو بست . خودش هم روی یک صندلی نشست و شروع کرد به بازی کردن با کلتش . منتظر بود که رفقاش با بقیه گروگان ها بیان . من از حال عادی خارج شده بودم . نمی دونستم دقیقا چه اتفاقاتی داره میفته . و وقتی به خودم اومدم که دیدم نا خواسته شروع به صحبت کردم . بدون اینکه روی کلمات و عبارات فکر کنم .

- کی باورش می شه ؟

آقای دایی با تعجب سرش رو بلند کرد و به من نگاه کرد . من ادامه دادم : کی باورش می شه ؟ کی ؟

آقای دایی با بی تفاوتی گفت : چی رو ؟

- این که آقای دایی تو چنین کاری دست داشته باشه .

چند لحظه هر دو در سکوت به هم نگاه کردیم . من گفتم : نه نه . هیچکس باور نمی کنه . هیچکس .

آقای دایی که انگار ناراحت شده بود گفت : خفه می شی یا حتما باید بهت پوزبند بزنم ؟

من تازه به خودم مسلط شده بودم . حالا می دونستم که این تنها راهه . پس بدون اینکه به حرفش توجه کنم ادامه دادم : آخه شما دیگه چرا ؟ شما که این همه از بهشت و جهنم حرف می زدید دیگه چرا ؟ شما که این همه می گفتید از خدا خوف دارید دیگه چرا ؟ نه نه . من می دونم که این کار شما نیست . برادرتون شما رو وارد این کار کرده . اون داره همه رو بازی می ده و از شما به عنوان یه مهره برای این بازی کثیفش استفاده می کنه . اما تعجب می کنم . شما آدمی نبودید که به این راحتی بشه از تون سوء استفاده کرد . این کاری که شما الان دارید انجام می دید یه جور حق الناسه . شما کسی نیستید که به این راحتی حق الناس به گردنش بیفته . نمی دونم برای چی این کار رو کردید . نمی دونم آقای خاله به شما چی گفته . نمی دونم . یعنی برادرتون اونقدر براتون مهمه که به خاطرش حق الناس بکنید ؟

آقای دایی به فکر فرو رفته بود . انگار تیری که در تاریکی رها کرده بودم به هدف نشسته بود . چند لحظه بعد آقای دایی با صدای آرامی گفت : من نمی دونم . اون به من گفت این کار به نفع هممونه . گرچه من از اول هم زیاد راضی به انجام این کار نبودم . اما ... نمی دونم .

من که می دیدم حرفام داره تاثیر می ذاره ادامه دادم : چرا . شما خوب می دونید . نذارید ازتون سوء استفاده بشه . هنوز دیر نشده . شما می تونید برگردید .

- اما چطوری ؟

- چطوریش با خودتونه . تا قبل از اینکه بقیه بیان تصمیم بگیرین . تکلیفتونو با خودتون روشن کنید . یا برادرتون ، یا رضای خدا .

خودم با حرفام حال کردم . آقای دایی شدیدا به فکر فرو رفت . من هم تو اون مدت از خدا می خواستم به دلش بندازه که برگرده .

و در یک لحظه رویایی آقای دایی سرش رو بلند کرد و گفت : تو درست می گی . من تا حالا اشتباه کردم . اما از حالا به بعد دیگه نه .

و از جاش بلند شد و به سمت من اومد تا دست و پام رو باز کنه . من که از خوشحالی می خواستم داد بزنم گفتم : خیلی خوشحالم که راه درست رو انتخاب کردید . اما باید با نقشه پیش بریم .

آقای دایی متوقف شد و منتظر شنیدن بقیه حرف من موند .

- ما نباید تابلو بازی در بیاریم . شما کاملا عادی رفتار کنید . انگار نه انگار اتفاقی افتاده . وقتی آقای خاله و تمه سگ با گروگان ها برگشتند شما وارد عمل بشید . اول عادی باشید . اما سر یه فرصت مناسب سعی کنید آقای خاله رو یه جوری گیر بندازید . تمه سگ هم با ما . اینطوری بهتره .

و وقتی دیدم آقای دایی با حرکت سرش حرفم رو تایید کرد خیالم راحت شد .

قرار شد دست های من رو الکی ببندیم و وقتی آقای دایی وارد عمل شد من هم بقیه رو آزاد کنم و با هم بریزیم سر تمه سگ .

چند دقیقه بعد آقای خاله و تمه سگ همراه با بقیه گروگان ها از راه رسیدند . من با دیدن وضعیت بچه ها به وحشت افتادم . مولانا دست راستش رو محکم چسبونده بود به بدنش و کاملا مشخص بود که داره درد می کشه . از گوشه لب پرنس هم خون می چکید . اما قیافه اش کاملا عادی بود . بقیه بچه ها هم یا لباس هاشون پاره شده بود یا سر و صورتشون زخم شده بود . آقای حاجی و آقای مدیری با قیافه هایی درهم در کنار ما روی زمین نشستند اما آقای منطقی با اینکه دو دستی چشم هاش رو گرفته بود ، باز هم به شدت از چشم هاش اشک میومد . حالش هیچ خوب نبود . من جا خوردم . با این وضع ممکن بود نشه از پس تمه سگ بر اومد . آقای دایی هم که مثل من تعجب کرده بود از آقای خاله پرسید : اینها چرا اینجوری شدن ؟ چی کارشون کردی ؟

آقای خاله با خونسردی گفت : هیچی بابا این بچه ها یه کم تخس بازی در اوردن زدمشون . منطقی هم یه کم بیش از حد مقاومت کرد ، منم اشک آور رو صاف زدم تو چشمش . همین .

و سپس به من نگاه کرد و گفت : این چرا هیچیش نیست ؟ نزدیش ؟

و وقتی جوابی از آقای دایی نشنید گفت : بهتر که نزدی . خیلی وقت بود تحملش کرده بودم . حالا وقتشه که خودم یه حال اساسی بهش بدم .

همین که خواست با لگد به من ضربه بزنه آقای دایی با ته کلت محکم زد تو کمرش و باعث شد از درد فریاد بکشه و بیفته رو زمین . من هم معطل نکردم و به سرعت بلند شدم و شروع به باز کردن دست های پرنس کردم که به نظر سالم تر از بقیه بود . تو این مدت تمه سگ با آقای دایی در گیر شده بود و آقای خاله هم داشت از زمین بلند می شد .

پرنس آزاد شد . یک لحظه سر جاش ایستاد و بعد به طور ناگهانی شمشیرش رو از غلاف بیرون کشید و در مسیری دایره ای شروع به حرکت کرد . دیگه همه بچه ها آزاد شده بودند . باید تقسیم می شدیم . من با فریاد گفتم : i 3 ، پسر شجاع و کالین برید کمک آقای دایی . من و پرنس و اسموکر هم حساب تمه سگ رو می رسیم . نذارید نفس بکشن .

در این بین مولانا گفت : پس من چی ؟

من که دیگه فرصت بگو مگو نداشتم گفتم : تو با این دستت کاری نمی تونی بکنی .

اما تقریبا بلافاصله با دیدن لانچیکویی که مولانا از کمرسش در اورد از گفته ام پشیمان شدم . چشمکی به هم زدیم و مولانا هم به کمک آقای دایی رفت .

در این سمت من و اسموکر رو در روی تمه سگ بودیم و پرنس با شمشیر آخته اش دور ما می چرخید و موجب به هم خوردن تمرکز تمه سگ می شد . چند لحظه ای به همین شکل گذشت تا اینکه اولین حرکت از سوی اسموکر انجام شد . او به سرعت به سمت تمه سگ هجوم برد اما قبل از اینکه به اوبرسد مسیرش را عوض کرد و از او دور شد . سپس دوباره از طرفی دیگر این حرکت را تکرار کرد . چند بار دیگر هم این کار را تکرار کرد . پرنس همچنان می چرخید . تمه سگ گیج شده بود . ناگهان دلیل این حرکت اسموکر را فهمیدم . و لحظه ای بعد من هم کار اسموکر را انجام می دادم . تمه سگ دیگه کاملا گیج شده بود . کم کم داشت عصبی می شد و مدام پشت دستش را به سبیل هایش می کشید . و بالاخره قاطی کرد . فریاد بلندی کشید و به سمت من حمله ور شد . اما پرنس که انگار منتظر همین حرکت بود نوک شمشیرش را جلوی پای تمه سگ به زمین زد و در جا روی دسته شمشیرش یک پشتک بسیار سریع زد و همزمان شمشیرش را از زمین بیرون کشید و همراه با آن درست پشت تمه سگ فرود آمد و بدون درنگ با تمام قدرت شمشیرش را به کمر او زد . تمام این کارها در یک ثانیه انجام شد و باید تمه سگ در اثر این ضربه شمشیر نصف می شد . من وحشت کرده بودم . قرار نبود کسی کشته بشه اون هم با این وضع . اما در مقابل ما تمه سگ بدون اینکه خونی از بدنش ریخته بشه ، بیهوش ، به زمین افتاد . من با نگاهی سرشار از پرسش و حیرت به پرنس نگاه کردم . پرنس در مقابل خندید و گفت : ارزشش رو نداشت که خونش با شمشیر پرنس ریخته بشه . من شمشیر رو کند کرده بودم که یه وقت اتفاق بدی نیفته . مثل الان . انگار فکر خوبی کرده بودم . نه ؟

من نمی دونستم در اون لحظه چطور از پرنس تشکر کنم .فقط خندیدم . اسموکر هم خندید . پرنس هم جوابمونو با خنده داد . سپس با هم به بقیه بچه ها نگاه کردیم و با دیدن صحنه نبردشون با آقای خاله به خنده افتادیم . آقای خاله با قیافه ای آش و لاش در یک سمت روی زمین افتاده بود و از درد به خودش می پیچید . در طرف دیگه هم آقای دایی و بچه ها مولانا رو گرفته بودند که قاطی کرده بود و همچنان لانچیکو به دست می خواست به زدن آقای خاله ادامه بده . آقای منطقی ، آقای مدیری و آقای حاجی هم با تعجب به جریانات داخل اتاق نگاه می کردند . من هم در دل بسیار خوشحال بودم و خدا رو شکر می کردم که در این موقعیت دارم میخندم . چون ممکن بود ماجرا خوب پیش نره و مطمئنا اون وقت خیلی بد می شد .

حدود یک ساعت بعد ، آقای خاله و تمه سگ با دست و پای بسته وسط اتاق نشسته بودند . آقای حاجی رفته بود به مدرسه تا کارها رو راست و ریس کنه . i 3 هم آقای منطقی و موبانا رو برده بود به درمونگاه برای مداوا . من و پرنس و کالین و پسر شجاع هم در گوشه ای از اتاق در کنار هم ایستاده بودیم و به آقای خاله و تمه سگ چشم دوخته بودیم . آقای دایی دم در ایستاده بود . نمی شد فهمید خوشحاله یا ناراحت . به هر حال اون تصمیم بزرگ و سختی گرفته بود . آقای مدیری هم در اتاق قدم می زد . فضای اتاق سنگین شده بود . هیچکس حرف نمی زد . سکوت داشت کم کم آزار دهنده می شد که آقای مدیری اون رو شکست : آقای خاله . می خوام قبل از اینکه پلیس بیاد خودت برام همه چیز رو روشن کنی . من اصلا نمی دونم این کارها برای چیه . پس از همین جا شروع کن . بگو داری چی کار می کنی .

آقای خاله با صدای آرومی گفت : پیر مرد ساده . فکر کردی کارهای به این مهمی رو بهت می گم ؟

و سپس پوزخند زد . آقای مدیری که ناراحت شده بود با نفرت به او نگاه کرد . در همین موقع چیزی در ذهن من جرقه زد . در حالی که برگه ای رو که از روی میز تمه سگ برداشته بودم از جیبم در میاوردم به سمت آقای مدیری و آقای خاله رفتم . برگه رو جلوی آقای خاله تکون دادم و گفتم : نمی خوای صحبت کنی نکن . این برگه همه چیز رو روشن می کنه .

آقای خاله که انگار با دیدن برگه رم کرده بود فریاد زد : این برگه رو از کجا اوردی پسره آشغال . از تو فضول تر تو این دنیا نیست . بدش به من او ن برگه رو .

اما نمی تونست بیش از یکی دو سانت از جاش تکون بخوره . من در حالی که تو صورت آقای خاله نگاه می کردم و لبخند می زدم برگه رو به آقای مدیری دادم و گفتم : بفرمایید .

و برگشتم سر جام .

آقای خاله که حالا نا امید شده بود با ناراحتی به زمین چشم دوخته بود و تند تند نفس می کشید . آقای مدیری یک بار از اول تا آخر برگه رو با دقت خواند و در حالی که از شدت تعجب دهانش باز مانده بود سرش را از روی برگه بلند کرد و به آقای خاله چشم دوخت و گفت : آ . خ . حاکم مدارس منتخب . پس آ . خ تویی . باورنکردنیه .

و با بهت و حیرت به آقای خاله چشم دوخت .

چند لحظه بعد ادامه داد : خبر تغییر در کادر و روش کار چند تا از مدارس مهم تو این دو سه سال اخیر به گوشم رسیده بود . می دونستم که داره یه اتفاقاتی میفته . اما تو خواب هم نمی دیدم که یه همچین کسی این کار ها رو انجام داده . اما یه سوال دیگه . تو هیچ مدرسه ای گروگان گیری نشده بود . چرا اینجا این کار رو کردی ؟

آقای خاله که سکوت رو بی فایده می دید شروع به صحبت کرد : هیچ مدرسه ای در مقابل اقدامات من بیش از یک سال دوام نمیاورد . من در مدت یک سال کارهای لازم رو تو اون مدرسه می کردم . بعد یه نفر رو از طرف خودم اونجا مسئول می کردم و خودم به عنوان یه مخالف با تغییرات ایجاد شده از اون مدرسه بیرون میومدم و می رفتم به مدرسه بعدی . من پنج مدرسه از شش مدرسه منتخب رو تحت اختیار خودم در اورده بودم و این مدرسه آخریش بود . اگر اینجا رو هم می گرفتم کار تمام بود . من شش مدرسه منتخب رو در اختیار داشتم و به راحتی می تونستم رئیس کل مدارس تهران باشم بدون اینکه کوچکترین اسمی از من به جا بمونه . اما اینجا کارم یه کم بیش از حد طول کشید . این کار باید پارسال تمام می شد . اما یکی از بچه های فضول این مدرسه بدون اینکه بدونه داره چی کار می کنه باعث شد من رو از مقام خودم تو مدرسه برکنار کنند . اون موقع سخت ترین روزهای کار من بود . به هر بدبختی بود یه شغل دیگه تو مدرسه گرفتم . اما دیگه اون قدرت و نفوذ قبل رو نداشتم . هر کاری می خواستم بکنم بلافاصله اون پسر ، که حالا دوستاش هم باهاش بودن ، به کمک یکی از معلم ها سد راهم می شدند . دیگه داشت دیر می شد . به خاطر همین مجبور شدم شما ها رو اینجوری بترسونم و کاری کنم که از من حساب ببرید .

آقای مدیری که از شنیدن ماجرا متعجب شده بود از آقای خاله پرسید : توی این لیست اسم چند تا از معلم ها هم هست . اونها چی کاره بودن ؟

آقای خاله ادامه داد : اسامی معلم های مزاحمه . همشون رو خیلی راحت از سر راه برداشتم جز یکی دوتاشون . مجبور شدم برای اون یکی دوتا بیرون مدرسه مشکلاتی ایجاد کنم تا یه کم ذهنشون از مدرسه دور بشه .

دوباره سکوت حاکم شد . من به فکر فرو رفتم که از صبح تا حالا چه گذشت . ناگهان یاد چیزی افتادم . با هیجان رو به آقای خاله پرسیدم : من امروز توی باغچه رو به روی مدرسه یه تغییری دیدم . خاک یه تیکه جا به جا شده بود و گل هاش ...

اما آقای خاله نگذاشت حرفم تمام بشه و گفت : می گم فضولی بگو نه . آره . اون هم کار ما بود . شب قبلش هر چی به هژیر گفتیم از مدرسه بره بیرون نرفت . ما هم مجبور شدیم شبونه از اونجایی که توی فضول دیدی یه تونل بکنیم و بریزیم تو خونش . ما اون و خونوادش رو بردیم خونه یکی از اقوامش و تهدیدش کردیم که اگه برگرده یا به کسی چیزی بگه برای خونوادش اتفاق بدی میفته .

آقای مدیری با تعجب گفت : عجب

و دیگه کسی چیزی نگفت .

حدود یه ربع بعد در باز شد و i 3 به همراه مولانا و آقای منطقی وارد شدند . دست مولانا رو گچ گرفته بودند و یکی از چشم های آقای منطقی رو هم بسته بودند . غیر از این مشکل دیگری پیش نیامده بود . آقای مدیری با خوشحالی گفت : حال همتون خوبه ؟

و وقتی همه جواب مثبت دادند ادامه داد : عالیه . تا چند دقیقه دیگه هم پلیس می رسه و اینها رو با خودش می بره .

همه خوشحال شدند و چند تا از بچه ها هورا کشیدند . ناگهان i 3 همه رو ساکت کرد و گفت : خب . حالا که همه چی به خیر و خوشی تموم شد و همه هم سلامتند . ماشین هم که هست . بیاین همه با هم بریم شمال .

همه خندیدند . کالین گفت : تو هم خوشحالی ها .

من با شوخی به آقای منطقی اشاره کردم و گفتم : الان آمار کلی عقب افتادیم . به جای این حرف ها برید جزوه های آمارتونو بیارید .

و همه زدند زیر خنده . اما ناگهان آقای منطقی گفت : اتفاقا پیشنهاد بدی هم نیست .

و در حالی که همه با تعجب به اونگاه می کردند ادامه داد : البته شمال که نه . ولی میریم همین جا کنار سد می شینیم ناهار می خوریم . (  ~ )

و بچه ها با هورا کشیدن تشکر خودشون رو از آقای منطقی نشان دادند .

در همین لحظه موبایل من زنگ زد . روی گوشی اسم آقای مهاجر افتاده بود . با خوشحالی گفتم : سلام علیکم . آقای مهاجر . حال شما چطوره ؟

آقای مهاجر گفت : علیک سلام . نگران شدم . شما امروز ...

اما من نگذاشتم ادامه بده و گفتم : بی خیال ماجرای امروز بشید لطفا . همین الان به خوبی و خوشی تموم شد . مفصل هم هست . اگر می خواید بشنوید تا یک ساعت دیگه بیاین میدون لواسون . قراره با بچه ها و آقای مدیری و آقای منطقی و آقای دایی بریم دم سد ناهار بخوریم .

آقای مهاجر که یقینا در اون لحظه قیافه اش دیدنی شده بود گفت : چی ؟ آقای مدیری ؟ آقای منطقی ؟ آقای دایی ؟ میدون لواسون ؟ ناهار ؟ دیوونه شدی پسر ؟

من با خوشحالی گفتم : نمی دونم . چقدر سوال می کنید . یه ساعت دیگه میدون لواسون .

و گوشی رو قطع کردم .

روم رو به سمت بچه ها کردم و گفتم : آهای چرا من رو اینطوری نگاه می کنید ؟ خیلی دارم تحملتون می کنم ها !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 3:40 AM  توسط پیام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
LOGARITM
گاهی مسائل به ظاهر پیچیده با معکوس نگاه کردن ، ساده و قابل حلند . مانند گرفتن لگاریتم در یک مسئله پیچیده ریاضی !

نوشته های پیشین
شهریور 1388
تیر 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آرشیو موضوعی
دیوانگی در فیض
عکس
فوتبال
دست نوشته
معرفی کتاب
خاطرات من
شهر در دست سوسک ها
لوگو


 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان