تبليغاتX
لگاریتم
ONLY BARCELONA ONLY LIONEL MESSI

ترس و دلهره به اوج خودش رسیده بود . می تونستم این ترس رو توی صورت تک تک بچه ها ببینم . اما مطمئنا هیچ کدومشون احساس من رو نداشتن . من علاوه بر ترس و دلهره ای که از اتفاقات پیش رومون یه حس دیگه هم داشتم . حسی که رو دوشم سنگینی می کرد . یه حسی که مثل خوره از تو ذره ذره وجودمو می خورد . حسی که بهم می گفت الکی خودم و دوستام رو به دردسر انداختم . می گفت اگر هر کسی از دوستام اتفاقی براش بیفته من مسئولم . عذاب وجدان . اما هیچ کدوم از اینها مانع توقف ما نمی شد . انگار دست قوی تری ما رو به جلو هل می داد . همون دستی که من رو در مدرسه نگه داشت و تا اینجا کشوند .

در سکوت پیش می رفتیم و فقط به جلو نگاه میکردیم . در ورودی اصلی یه در چوبی بزرگ بود که به شکل هنرمندانه ای روش کنده کاری شده بود . مطمئنا وارد شدن از این در مساوی با لو رفتن کارمون به حساب میومد . چون مرکز توجه افراد داخل ساختمون همین در بود و با کوچکترین صدایی که از این در به گوششون می رسید به سرعت ما رو پیدا می کردند . باید کار دیگه ای می کردیم . اما به موقعش . کم کم به در نزدیک شدیم . کنار راه پله ای که به در می رسید مخفی شدیم و با آرومترین صدای ممکن شروع به صحبت و بررسی اوضاع کردیم .

من گفتم : نمیتونیم از این در وارد بشیم . خیلی تابلوئه .

کالین گفت : آره درسته . سریع می فهمن یکی اومده .

مولانا گفت : پس چی کار کنیم ؟ یعنی میگید تو نریم ؟

من گفتم : من همچین حرفی نزدم . ما باید بریم تو . اما اینطوری نمی شه . به دردسر میفتیم .

پسر شجاع که از قیافش معلوم بود بد جوری داره به یه چیزی فکر می کنه گفت : صد در صد راه های دیگه ای برای وارد شدن به خونه هست .

مولانا گفت : نه بابا . چشم بسته غیب می گی ها .

اما پسر شجاع که به نظر می رسید حرف مولانا را نشنیده ادامه داد : : آره درسته . دو سه تا اتاق اینجا هست که همشون پنجره های بزرگ دارن . اگر مطمئن بشیم که توی اتاق کسی نیست وارد شدن از پنجره اش بی خطره .

چند لحظه همه به حرف پسر شجاع گوش کردند . حرفش منطقی بود . فقط خدا کنه شرایط جور باشه . من گفتم : تو درست می گی . اما قبلش خودت برو همه چیز رو بررسی کن . ببیناتاق ها خالیه یا نه . و بعدش هم پنجره ها رو چک کن که چه جوری میشه ازشون وارد شد . سریع برو .

پسر شجاع با سر جواب مثبت داد و به آرامی به سمت دیوار کناری ساختمون حرکت کرد .

انتظار در چنین شرایطی بدترین کار ممکنه . هزار جور فکر مختلف تو ذهنت میاد و میره که هر کدوم از قبلی وحشتناک تره . به هر بدبختی بود پنج شش دقیقه ای رو منتظر موندیم تا پسر شجاع برگشت . از قیافش معلوم بود که چیز به درد بخوری پیدا کرده . سر جای قبلیش نشست و گفت : دو تا اتاق هست که هر دوش خالیه . پنجره اتاق جلویی قفله اما قسمت بالایی پنجره اتاق دوم بازه . فقط تنها مشکلش بالا بودنشه .

مولانا گفت : مشکلی نداره . واسه همدیگه قلاب می گیریم .

و من با خوشحالی گفتم : ایول . بریم . پسر شجاع تو جلو برو . ما هم دنبالت میایم .

و همه پشت سر پسر شجاع به حرکت در اومدیم . پشت پنجره رسیدیم . مولانا گفت : من واستون قلاب میگیرم . خودم هم آخر میام . پاهای من خیلی باز میشه . می تونم بدون قلاب هم بیام . هر چی باشه من کمربند قهوه ای خال خال پشمی تکواندو رو دارم .

همه موافقت کردند . یکی یکی پاهامون رو روی دست مولانا میذاشتیم و از پنجره وارد اتاق می شدیم . همه کارشون رو عالی انجام دادن و کوچکترین سر و صدایی به وجود نیومد . دست آخر مولانا با یک حرکت زیبا روی پنجره پرید و با خم کردن بدنش سر ضرب از لای پنجره رد شد و خیلی نرم روی کف چوبی اتاق فرود اومد . اتاق نسبتا بزرگی بود . یک فرش دستباف وسط اتاق پهن بود و بقیه اتاق از چوب بود . یه دست مبل هم توی اتاق چیده شده بود و وسطشون هم یک میز شیشه ای قرار داشت . به نظر اتاق چای خوری میومد . از صاحب یه همچین ویلایی این سوسول بازی ها بعید نبود . به آرامی از بین وسایل اتاق رد شدیم و به در رسیدیم . من با صدای بسیار آرومی گفتم : من اول می رم بیرون ببینم این اطراف چه خبره . بعد بهتون خبر می دم .

دستم رو دور دستگیره در محکم کردم . قلبم انقدر شدید می زد که اگر کسی اونور در بود به محض باز شدن در صداش رو میشنید و من رو گیر مینداخت . به آرومی در رو باز کردم و سرم رو از لای اون بیرون بردم . در مقابلم یک راهروی نسبتا پهن قرار داشت که از یک طرف به در ورودی و از طرف دیگه به یه حال کوچک می رسید . رو به روی اتاق یک اتاق دیگر هم بود که درش بسته بود . صدایی شنیده نمیشد . با سر به بچه ها علامت دادم که دنبال من بیان و با هم از اتاق خارج شدیم . پاورچین پاورچین به سمت حال کوچک حرکت کردیم . خود حال خالی بود . اما در سمت چپ اون یک سالن بزرگ و بسیار زیبا قرار داشت که با دیدنش چند لحظه ای دهن هممون باز موند . یک سالن با سقف بلند و فرش بزرگ یک تکه . پنجره های بزرگ که چشم انداز فوق العاده ای از باغ رو به نمایش گذاشته بود . لوسترهای غول پیکر که در اون لحظه خاموش بودند و مطمئنا وقتی روشن میشدند بسیار با شکوه جلوه می کردند . یک شومینه بزرگ و دو سه دست مبلمان فوق العاده به همراه میزهای ناهرخوری هم در جای جای سالن به چشم می خورد . در انتهای سالن هم یک سینمای خانگی گذاشته بودند .

کالین با بهت گفت : مطمئنید درست اومدیم ؟ اینجا مال آقای خاله است ؟

من گفتم : بهش نمیاد یه همچین خونه ای داشته باشه . درست مثل بقیه چیزهایی که بهش نمیاد داشته باشه ولی داره .

مولانا گفت : به تو هم نمیاد ادیبانه حرف بزنی پسرم . پس مثل آدم حرف بزن .

در همین لحظه صدایی از پشت سر به گوش رسید . اونقدر محو تماشای اون سالن شده بودیم که از پشت سرمون غافل شدیم . هیچکس جرئت نکرد روش رو برگردونه . احساس ضعف همه وجودمو گرفت . کارمون تموم بود . از ترس به لرزه افتاده بودم که دست یه نفر از پشت شونمو گرفت و منو به سمت خودش چرخوند . چشمام رو بستم و منتظر موندم ببینم چه اتفاقی برام میفته . اما انگار خبری نبود . یه کم جرئتی که برام مونده بود رو جمع کردم و چشمام رو باز کردم .و ... قیافه پرنس رو در دو سانتی صورتم دیدم . جا خوردم و در جا عقب پریدم و به خودم خیلی فشار اوردم تا داد نزنم . هم خوشحال بودم و هم خیلی عصبی . خوشحال از اینکه لو نرفته بودیم و عصبی از دست پرنس و بقیه که با این کار احمقانشون ما رو اینطوری ترسونده بودن . با عصبانیت به پرنس گفتم : خب الاق . اگه من داد میزدم که هممون لو می رفتیم . اونوقت تک تکمون رو ... و حرفمو ناتمام گذاشتم .

پرنس با خنده گفت : خب دیگه . باید یاد بگیری .

اسموکر گفت : حالا اونو ول کنین . ما فهمیدیم کجان .

پسر شجاع با هیجان گفت : جدی می گی ؟

i 3 گفت : تو یه اتاقن . اون اتاقی که توشن غیر از درش یه پنجره هم از بیرون داره که همین الان بازش کردن . باید با نقشه و حساب شده عمل کنیم والا گیر میفتیم چون اونها زیادن .

من با تعجب گفتم : هان ؟ زیادن ؟ مگه غیر از آقای خاله و تمه سگ کس دیگه ای هم هست که با اونها باشه ؟ نکنه منظورتون آقای مدیریه ؟

پرنس جواب داد : نه . تو درست گفتی . آقای مدیری از گروگان هاست . اما غیر از اون یکی دیگه هم باهاشون همدسته .

- کی ؟

پرنس با ناراحتی جواب داد : آقای دایی .

و آه از نهاد من و کالین و پسر شجاع و مولانا بر اومد . آقای دایی دیگه شوخی بردار نیست . اون داداش آقای خاله بود که به گفته خودش کشتی گیر هم بوده . البته از هیکلش معلوم بود که دروغ نمی گه . با اخلاق و عقایدی که ما ازش دیده بودیم اینکار خیلی ازش بعید بود .

پرنس با جدیت گفت : حالا کسی نقشه ای داره ؟

من لحظه ای فکر کردم و راهی برای آزاد کردن گروگان ها به ذهنم رسید . با هیجان شروع به توضیح اون برای بچه ها کردم .: ببینید . با این وضع پیش اومده تا اونجایی که ممکنه نباید با گروگان گیرها درگیر بشیم . باید یه طوری دور از چشم اونها گروگان ها رو آزاد کنیم . من یه نقشه دارم . دو نفر از ما باید یه گوشه ای همین جا ها قایم بشن و اتاق رو زیر نظر بگیرن . بقیه هم میرن بیرون ساختمون و نزدیک پنجره اتاق مخفی میشن . بالاخره گروگان ها برای یه کاری از اتاق خارج میشن . هر وقت گروگان گیرها از اتاق خارج شدن اون دو نفر یه میسکال برای یکی از بچه های پشت پنجره میندازه و هر وقت مطمئن شد که اونها از اتاق کاملا دور شدن میس کال دوم رو میندازه . با میس کال دوم بچه ها از پنجره وارد میشن و گروگان ها رو آزاد می کنن . اون دو نفر هم از در پشتی خارج میشن . اگه شانس بیاریم نقشه میگیره و و با گروگان گیرها هم درگیر نمیشیم.

همه با سکوت به من نگاه میکردند.ترسیدم. احتمالا خیلی ضایع بوده. سریع گفتم:خب اگه خوب نیست مجبور نیستیم اجراش کنیم.

اما پرنس با خوشحالی گفت: دمت گرم. الحق که خرخونی.بالاخره این مخت یه جا بدرد خورد.

وهمه به آرامی خندیدند.

من که با دیدن عکس العمل بچه ها خودم رو در مقابل کارتونی از تی تاب می دیدم گفتم : پس وقت رو تلف نکنیم . کیا میمونن ؟

پرنس گفت : من و i 3 می مونیم .

کالین گفت : نه . تو باید بیای . تو آزاد کردن گروگان ها بهت احتیاج داریم .

همه حرف کالین رو تایید کردند . قرار شد اسموکر با i3 که هردوشون موبایل داشتن بمونن . بقیه هم بریم پشت پنجره و منتظر علامت بمونیم .

انتظار تو هوای آزاد راحت تر از یه جای خفه مثل خونست . همه پشت یه بوته بزرگ کنار پنجره نیمه باز اتاق دراز کشیده بودیم و منتظر علامت بچه ها بودیم . صدای قدم زدن کسی در اتاق به وضوح به گوش می رسید . گاهی اوقات هم افراد داخل اتاق چیزهایی به هم می گفتن که از اون فاصله صداهاشون مبهم بود و نمی شد فهمید که چی میگن . ما هم با هم حرف نمیزدیم چون میدونستیم کوچکترین صدایی میتونه باعث لو رفتن کارمون و به وجود اومدن یه دردسر خیلی بزرگ بشه . میدونستیم که اینجا با افرادی روبرو نیستیم که توی مدرسه معلم ما بودن بلکه با یه عده آدم طرفیم که برای رسیدن به هدفشون حاضرند هر کاری بکنند . مثلا گروگان گیری و شاید هم... قتل ... همین فکرها بود که شرایط رو برامون سخت میکرد . به خاطر همینه که میگم انتظار تو اون شرایط کشنده است .

تو افکار خودم بودم که یهو لرزش موبایل رو تو جیبم حس کردم . به سرعت نگاه کردم . یه میس کال . اسموکر بود . یعنی اونها از اتاق خارج شده بودن . حالا باید صبر می کردیم تا خوب دور بشن . به همه آماده باش دادم تا به محض رسیدن علامت دوم عملیات رو شروع کنیم . موبایل تو دستم بود . چشمم رو به صفحه دوخته بودم و گوشم رو تیز کرده بودم تا صداهای توی اتاق رو دقیق بشنوم . در همین موقع صفحه موبایل روشن شد و پس از یک ثانیه لرزش علامت میس کال دوم افتاد . به سرعت گفتم : حالا وقتشه .

و با حرکات منظم به ترتیب از پنجره وارد اتاق شدیم . با یه نگاه کلی به اتاق متوجه شدم همونیه که انتظارشو داشتم . گروگان ها رو وسط اتاق به هم بسته بودند . به شکلی که کوچکترین حرکتی نمی تونستن بکنن . هر سه اونها به هوش بودن و با چشم هایی که از حیرت ده برابر حالت عادی گشاد شده بود به ما چشم دوخته بودند . اما فرصت زیادی برای وقت تلف کردن های این جوری نبود . به سرعت در کنار گروگان ها نشستیم و شروع بع باز کردن طناب ها کردیم . تقریبا بلافاصله فهمیدیم که باز کردن اونها با دست غیر ممکنه . نقشه شکست خورده بود . به همین راحتی ...

اما پرنس که به نظر نمیومد ناامید شده باشه با دست به همه اشاره کرد که کنار برن . هیچ کس نمی دونست می خواد چی کار کنه . در یک لحظه پرنس شمشیرش رو از غلاف در اورد . گروگان ها به وحشت افتادند . اما قبل از اینکه کسی عکس العملی نشون بده پرنس با یک حرکت چرخشی فوق العاده سریع که با چشم دیده نمی شد به سمت گروگان ها حرکت کرد . فقط یک لحظه برق شمشیر در هوا پدیدار شد و لحظه ای بعد پرنس در آرامش کامل در کنار دیوار ایستاده بود و داشت شمشیرش رو در غلاف جا می زد . گروگان ها هنوز متوجه نشده بودند که چه اتفاقی افتاده . من با حیرت به گروگان ها چشم دوخته بودم . تمام طناب ها پاره شده و روی زمین افتاده بود . چند لحظه بعد گروگان ها هم متوجه قضیه شدند . اولین کسی که دست هاش رو به نشانه رهایی بالا برد آقای مدیری بود . آقای منطقی هم به سرعت خودش رو آزاد کرد و دهان بندش رو برداشت . ولی آقای حاجی بدون اینکه از جاش تکون بخوره فقط دهان بندش رو برداشت و با حالتی که چندان راضی به نظر نمی رسید به ما نگاه کرد . من که می دونستم هر لحظه ممکنه گروگان گیر ها برگردند به سرعت گفتم : دنبال من بیاین . نباید وقت رو تلف کنیم .

آقای مدیری و آقای منطقی به سرعت از جاشون بلند شدند . ولی آقای حاجی همچنان سر جایش نشسته بود . آقای مدیری با لحن تندی گفت : واسه چی نشستی آقای حاجی . پاشو . مگه نشنیدی چی گفت . باید سریعتر راه بیفتیم .

اما آقای حاجی که به ما اشاره می کرد گفت : این قضیه مربوط به مدرسه است . بچه ها نباید توش دخالت کنند .

آقای مدیری که حالا دیگه واقعا عصبی شده بود گفت : این قضیه واقعا جدیه . اونها ممکن بود ما رو بکشن . اونوقت تو اینجا نشستی و می گی بچه ها نباید دخالت کنن ؟ مهم نیست . اگه تو می خوای اونها بلایی سرت بیارن مشکلی نداره . ولی ما از اینجا می ریم . بعدش هم جلوی کاراشون رو می گیریم . بریم بچه ها .

او این جمله آخر رو با نگاه به ما گفت . من سریع گفتم : بریم . دنبال من بیاین .

و بلافاصله بچه ها و به دنبالشون آقای مدیری و آقای منطقی به دنبال من حرکت کردند . آقای حاجی هم با اکراه از رو زمین بلند شد و دنبال ما اومد . من از اینکه دیدم مسئولای مدرسه اینطوری از من اطاعت می کنن حس خاصی بهم دست داد . حس غرور با خوشحالی خیلی زیاد . حس بدست اوردن تعداد زیادی تی تاب . به هر شکل از پنجره عبور کردیم . قرار شد پرنس و پسر شجاع و کالین راه خروج رو به گروگان ها نشون بدن . من و مولانا هم منتظر i 3 و اسموکر موندیم . مشخص نبود برای چی هنوز نیومدن . ما به آرامی پشت یکی از بوته های کنار در پشتی مخفی شدیم و همه چیز رو زیر نظر گرفتیم . من کم کم داشتم نگران می شدم . به موبایل هر دوشون زنگ زدم اما گوشی رو بر نمی داشتن . در همون حالی که با نگرانی به در چشم دوخته بودم ناگهان موبایل تو دستم شروع به لرزیدن کرد . پیش خودم گفتم حتما کالینه میخواد بگه چرا نمیاین . اما به محض اینکه چشمم به اسم روی گوشی افتاد ضربان قلبم به سرعت بالا رفت و تمام تنم از شدت هیجان گرم شد . اسموکر بود . گوشی رو برداشتم : الو . اسموکر . کجایی پسر ؟ i 3  کجاست ؟ چرا نمیاین ؟ دیر شد ...

اما با شنیدن صدایی که از اونور خط اومد قلبم از تپش ایستاد . در یک لحظه وحشتناک صدای آقای خاله از اونور خط به گوش رسید که با صدای بی روحی گفت : به به... دهقان های فداکار . چقدر شما ها خوبید . چه قدر نترس و با شهامت هستید . از شجاعتتون خیلی خوشم اومد . مخصوصا تو . ازت خوشم اومد . اونقدر خوشم اومد که تصمیم گرفتم ببرمت خونمون و جای سگ ببندمت تو حیاط . حالا خوب گوش کن ببین چی می گم بچه جون . اگه می خواین دوستاتون سالم بمونن تا پنج دقیقه دیگه همتون با اونهایی که آزادشون کردید بیاین پشت در اصلی ساختمون . اینم بدونین که ما اسلحه داریم . اگه یه حرکت غلط بکنین اتفاقای وحشتناکی میفته . مفهومه ... خداحافظ عزیزم .

جمله آخر رو با حالت تمسخر گفت و گوشی رو قطع کرد . من خشکم زده بود . هر آن ممکن بود از حال برم . تمام توانم رو جمع کردم و شماره کالین رو گرفتم . گوشی رو برداشت و گفت : پیام . شماها کجایید ؟ می دونی اگه آقای خاله و بقیه برگردن و بفهمن چه بدبختی پیش میاد ؟

من با صدای گرفته ای گفتم : همتون سریع بیاین جلوی در اصلی ساختمون .

- چرا ؟

- بچه ها رو گرفتن و گفتن اگه می خواین سالم بمونن بدون هیچ حرکت اضافه همتون بیاین جلوی در اصلی . گفت اسلحه هم دارن .

- کی این حرف ها رو زد ؟

ومن در حالی که فلاکت از صدام می بارید گفتم : آقای خاله .

و در مقابل چشم های حیرت زده مولانا پخش زمین شدم و دیگه چیزی نفهمیدم .

وقتی چشمام رو باز کردم جلوی در ساختمون رو زمین خوابیده بودم . آقای منطقی داشت اسمم رو صدا می زد . قیافه نگران آقای منطقی رو بالای سرم دیدم . سرم رو چرخوندم . همه با نگرانی داشتن من رو نگاه می کردن . من با صدای ضعیفی گفتم : بچه ها ... بچه ها چی شدن ؟

آقای منطقی با صدای آرومی گفت : ما هم نمی دونیم . فعلا منتظریم ببینیم چی میشه . هنوز که جوابمون رو ندادن . (  ~ )

- من چه مدت بی هوش بودم ؟

- حدود یه ربع . اما باید سریعتر از جات بلند شی و آماده باشی . هر لحظه ممکنه اتفاقی بیفته .

در اون لحظه سخت ترین کار دنیا بلند شدن از روی زمین بود . انجام همین یه کار ساده شاید نزدیک به یه دقیقه طول کشید . تازه با کمک آقای منطقی . احساس می کردم پاهام دیگه تحمل وزنم رو ندارند و هر لحظه ممکنه دوباره زمین بخورم . سرم هم یه کم گیج می رفت . به هر سختی بود تعادلم رو حفظ کردم و کنار بقیه ایستادم و منتظر موندیم تا از توی ساختمون حرکتی انجام بشه . اونقدر هیجان و اضطراب بالا بود که کسی توان حرف زدن نداشت . سکوت سنگینی برقرار شده بود و هر کس داشت در مورد اتفاقاتی که ممکن بود چند لحظه بعد بیفته فکر می کرد . انگار صدای کار کردن مغزشون به گوش می رسید . اما ذهن من خالی بود . هیچ حس خاصی نداشتم . انگار دیگه چیزی برام مهم نبود . فقط از انتظار خسته شده بودم . کم کم داشتم بی طاقت می شدم که ناگهان صدای قفل در به گوش رسید و لحظه ای بعد در باز شد سه چهره آشنا در آستانه در ظاهر شدند . آقای خاله وسط قرار داشت . تمه سگ سمت راستش و آقای دایی هم سمت چپش و ... در دست آقای دایی یک کلت کمری قرار داشت که با اون ما رو هدف گرفته بود . آقای خاله با پوزخند گفت : فکر کردید با قهرمان بازی هاتون می تونید نقشه من رو خراب کنید ؟

و سپس به آقای مدیری و آقای منطقی و آ قای حاجی اشاره کرد و گفت : و شما سه تا . واقعا فکر کردید می تونید از دست من فرار کنید ؟

آقای منطقی که انگار یک کلمه از حرف های آقای خاله رو نشنیده بود گفت : بچه ها کجان ؟ ( ~ )

آقای خاله با صدای شادی گفت : نترس . تا چند لحظه دیگه شماها هم میرید پیششون .

من که از این برخورد آقای خاله جوش آورده بودم فریاد زدم : بگو بچه ها کجان لعنتی . بگو .

و آقای خاله که حالا پوزخند از چهره اش محو شده بود با لحن تندی گفت : خفه شو پسره پررو . تا همین حالا هم خیلی تحملت کردم . ارزشش رو نداری والا یه گوله حرومت می کردم .

من هم ترسیدم و دیگه چیزی نگفتم . آقای خاله ادامه داد : خب . حالا آقایون اگه دیگه حرفی ندارن لطف کنن و راه بیفتن .

آقای خاله این رو گفت و از جلوی در همراه با آقای دایی کنار رفت . تمه سگ هم جلو رفت تا ما رو به اونجا که قرار بود بریم ببره . حالا مغزم دیوانه وار به کار افتاده بود . دنبال یه راه برای خلاص شدن از این مهلکه می گشتم . اما انگار هر چی بیشتر فکر می کردم بیشتر نا امید می شدم .

بردنمون به همون آشپزخونه و کنار هم روی زمین نشوندنمون . i 3 و اسموکر رو بسته بودند . طناب به اندازه کافی نداشتن . به خاطر همین قرار شد آقای حاجی و آقای منطقی و آقای مدیری رو ببندن . از نظر اونها ما بی خطر بودیم . i 3 اسموکر رو باز کردند و با طناب اونها مسئولای مدرسه رو بستن . ما رو هم کنار دیوار روی زمی ن نشوندن .

آقای دایی و تمه سگ دم در ایستاده بودن . آقای خاله با حالتی عصبی در اتاق قدم می زد و یه بند حرف می زد :

بچه های احمق . با این کارها می خواستید چی رو ثابت کنید ؟ که چقدر شجاعید ؟ نه نه نه . این اسمش شجاعت نیست . خریته . خریت . و حالا باید تاوان پس بدید . گر چه می دونم همه این کارها زیر سر یه نفرتونه . اون شما ها رو اینجا کشونده . واسه این که با من مبارزه کنه . هه هه . شما ها رو احمق گیر اورده و ازتون سوء استفاده کرده . مطمئن باشید اگر هم به نتیجه می رسیدید همه چیز رو به اسم خودش تموم می کرد . خودش می شد سرور و از شما هم انتظار نوکری داشت . اما حالا که به نتیجه نرسیدید بلایی به سرتون میارم که از کرده هاتون پشیمون بشین . فکر کردید اینجا هم مدرسه است ؟ نه نه نه . کاری میکنم زجه بزنید . نمی کشمتون . اما کاری می کنم که خودتون آرزوی مرگ کنید ...

آقای خاله دیگه از حال عادی خارج شده بود و بدون اینکه به ما نگاه کنه مدام حرف می زد و ما رو تهدید می کرد . غافل از اینکه در این مدت من و کالین با اس ام اس با هم در ارتباط بودیم . البته طوری که آقای دایی و تمه سگ هم متوجه نشن . من با اس ام اس حرف هام رو مینوشتم و اون هم جواب می داد :

من گفتم : باید سریعتر یه کاری بکنیم . نقشه ای نداری ؟

کالین گفت : نه . ولی باید بجنبیم .

- باید یه حمله سریع بکنیم .

- دیوونگیه

- راه دیگه ای نداریم

- چه جوری حمله کنیم ؟

- با علامت من ، تو و پسر شجاع به سمت تمه سگ حمله کنید . i 3 ، اسموکر و مولانا هم به آقای خاله حمله می کنند . من و پرنس هم به سمت آقای دایی می ریم .

- اما اون تفنگ داره .

- چاره ای نداریم . من شماره هر سه تاشونو دارم . همزمان براشون یه اس ام اس بلند می فرستم . وقتی مشغول خوندن شدن من علامت میدم . اونوقت حمله می کنیم . تا من اس ام اس رو جور می کنم با اس ام اس به بچه ها خبر بده . سعی کن یه جوری به گوش پرنس و پسر شجاع هم برسونی . افتاد ؟

- آره . خیالت تخت

من شروع به نوشتن اس ام اس برای گروگان گیر ها کردم و کالین هم مشغول خبر دادن به بچه ها شد . 

 

   

+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 4:44 PM  توسط پیام | 
دیگه خیلی راجع به بازی ال کلاسیکو نمی گم. یا از هت تریک لیونل مسی که چه طور یه تنه  رئال مادرید رو در هم کوبید . فقط یه چیز :

لیونل مسی در بازی با رئال یک بار دیگه ثابت کرد که بهترین بازیکن حال حاضر جهانه . او با زدن سه گل در ال کلاسیکو ، مهمترین و پر بیننده ترین بازی باشگاهی اروپا و جهان ، همه چیز رو روشن کرد و با هت تریک رویایی که کرد دیگه جایی واسه بحث در رابطه با بهترین بودنش نگذاشت . پس فقط یه جمله :

لیونل مسی بهترین بازیکن جهان

مرد قدرتمند 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 7:41 PM  توسط پیام | 

تو جاده لواسون بودیم . ترسناک بود . پیچ های جاده لواسون همینطوریش وحشتناک هست . حالا که سوار موتور بودیم واویلا بود . حالا میفهمیدم پسر شجاع چی میگه . اما دل من از چیز دیگه ای پیچ می خورد . از فکر کردن به عاقبت این کار . غرق در افکار خودم بودم که با صدای مولانا که مجبور بود فریاد بزنه تا صداش به من برسه به خودم اومدم و گفتم : چی گفتی ؟

با فریاد گفت : چه جوری میخوایم ویلا رو پیدا کنیم ؟

- من میدونم خونه های ویلایی لواسون کجاست . اونجا پیدا کردن یه وانت آبی سخت نیست . دنبال یه ردپا ازشون میگردیم . اگر نبود از این و اون می پرسینم . بالاخره پیداشون میکنیم .

هرچند خودم هم از جوابی که دادم مطمئن نبودم .

- پیام ؟

- چیه ؟

- نمیخواد از کسی کمک بگیریم ؟

- نه . خودمون هفت نفریم .

- پیام ؟

- دیگه چیه ؟

- یه نگاه پشت سرت بنداز ببین بچه ها هستن .

همین که برگشتم i 3 نور بالای ماشبن رو انداخت تو صورتم و باعث شد سریع روم رو برگردونم . با خنده به مولانا گفتم : هستن . یه دقیقه بعد احساس کردم موبایلم تو جیبم می لرزه . در اوردم . sms بود . بازش کردم . اسموکر بود . نوشته بود : بچه جون حواست به خودت باشه . لازم نیست ما رو بپایی . من هم دوباره برگشتم که با خنده جوابش رو بدم . اما نوربالای ماشین دوباره باعث شد روم رو برگردونم . یه ربع بعد به میدون لواسون رسیدیم . همه پیاده شدند .

من گفتم : باید خیابون دست راست رو بریم تا به خونه های ویلایی برسیم . بعد هم دنبال یه ردی چیزی ازشون میگردیم . اگه پیدا نشد از یکی میپرسیم .

پرنس گفت : پس بهتره سریعتر بریم .

و همه با سر موافقتشون رو اعلام کردند .

چند دقیقه دیگه رفتیم تا به خونه های ویلایی رسیدیم . جای خیلی بزرگی بود . یک عالمه خونه . با دست به i 3 علامت دادم که وایسه . رفتم و از پنجره ماشین بهشون گفتم : من و مولانا کل منطقه دست راست این خیابون رو میگردیم . شما هم دست چپ رو . دنبال یه علامت ازشون باشید . یا یه وانت آبی . کارتون که تموم شد زنگ بزنید .

و به سمت موتور برگشتم و با مولانا به سمت راست پیچیدیم و در دلم برای خودمون آرزوی موفقیت کردم .

حدود بیست دقیقه ای طول کشید تا به همه کوچه پس کوچه های اون منطقه سرکشی کردیم . اما دریغ از یه سر نخ خشک و خالی . ته نخ هم نبود . چه برسه به سر نخ . اصلا نخ نبود . امیدم به بقیه بچه ها بود . چند دقیقه گذشت . من و مولانا ساکت کنار یه جوب نشسته بودیم و موتور هم کنارمون رو جک بود . به صدای ماشین ها گوش می دادیم که یهو موبایل زنگ زد . با هیجان موبایل رو از جیبم در اوردم و اسم اسموکر رو رو گوشی دیدم . جواب دادم : سلام . چی شد ؟

- هیچی

- یعنی هیچی پیدا نکردید ؟

- نه . هیچی . حالا چی کار کنیم ؟

- بیاین سر همون دو راهی که از هم جدا شدیم .

- باشه .

و گوشی رو قطع کردم .

سر دو راهی دور هم جمع شدیم . مشورت :

من گفتم : حالا باید از یکی بپرسیم .

- چی بپرسیم ؟

- باید بپرسیم خونه فلانی رو می شناسید یا نه .

و کالین گفت : یا اینکه امروز یه همچین کسایی رو دیدید ؟

- آره . خوبه

- پس راه بیفتیم .

دوباره ما با موتور جلوتر می رفتیم و بچه ها با ماشین دنبال ما میودند . به هر کس میرسیدیم ازش سوال میکردیم . ولی هیچکس جواب درستی بهمون نمی داد . نا امیدی . نا امیدی داشت وجود هممون رو میگرفت که ناگهان یک وانت آبی از سر کوچه پیچید . از هیجان قلبم اومد تو دهنم . یک لحظه به مولانا نگاه کردم و لحظه ای بعد بدون اینکه چیزی بگم موتور با تمام سرعت به حرکت در اومد . طوری که چند متری رو تک چرخ زد . ظرف چند ثانیه به وانت رسیدیم و با چراغ زدن متوقفش کردیم . من سریع پایین پریدم تا توی وانت رو یه نگاهی بندازم . اما با چهره یه آدم غریبه مواجه شدم که با تعجب به من چشم دوخته بود . من که این بار علاوه بر ناامیدی احساس ضعف بعد از هیجان رو هم داشتم تجربه می کردم گفتم : سلام . ببخشید اینطوری شد . ما دنبال کسی میگردیم که یه وانت آبی داره  . فکر کردم شما همون یارو هستید . ولی نبودید .

اون مرد با خنده گفت : این ماشین مال من نیست .

من با تعجب گفتم : پس مال کیه ؟

- مال آقای خاله .

برق از سه فازم پرید .

اون مرد ادامه داد : من همسایه اش هستم . در واقع مواقعی که تهرانه مراقبت از باغش هم با منه .  اون  امروز صبح از تهران اومد . اومد در خونه ما و به من گفت قراره براش مهمون خاصی بیاد . برا همین خوش نداره این لگن تو حیاطش باشه . گفت خیس کیته .

- چیه ؟

- یعنی ضایع

- آهان . خب . حالا ماشین رو به تو داد که ببریش کجا ؟

- خونش تو تهران .

- میتونی به ما بگی ویلاش کجاست ؟

- نه . نمیتونم .

- چرا ؟

- آخه من شما رو نمیشناسم .

 با دست به پرشیایی که بچه ها توش بودن اشاره کردم و گفتم : ما مهمون های آقای خاله هستیم .

اون بنده خدا هم که با دیدن ماشین باورش شده بود آدرس رو به ما داد و دو دقیقه بعد ما دم در ویلای آقای خاله کنار هم بودیم .

اسموکر گفت : خب این مرحله رو هم با موفقیت گذروندیم . حالا باید مرحله آخر رو اجرا کنیم . یعنی بریم تو و با رشادت گروگان ها رو نجات بدیم .

کالین گفت : گفتی رشادت یاد رشاد افتادم

مولانا گفت : اول یکی بگه چه جوری میخوایم از این در ... استغفرالله بریم تو .    

من گفتم : باید چند تا چیز جور کنیم بذاریم زیر پامون .

i 3 گفت : چی ؟ اینجا که چیزی نیست .

پسر شجاع که تا اون لحظه ساکت بود به حرف اومد و گفت : ماشین چطوره ؟

مولانا به سرعت جواب داد : خوبه .

اما از قیافش معلوم بود نه فهمیده پسر شجاع چی گفته نه خودش . چند لحظه همه ساکت بودند . هر لحظه ممکن بود کل جمع از خنده منفجر بشن . اما قبل از اون خود مولانا رو به پسر شجاع کرد و گفت : راستی تو چی گفتی ؟

و به این ترتیب قضیه رو با چند تا پوز خند تموم کرد . پسر شجاع رو به i 3 کرد و گفت : بدو برو ماشین رو بیار کنار دیوار پارک کن . از رو ماشین خیلی راحت می شه پرید رو دیوار .

همه به خاطر این فکر بکر پسر شجاع رو تحسین کردند . ای 3 سریع پشت فرمون پرید و ماشین رو ماهرانه در کنار دیوار پارک کرد . ما هم به ترتیب از روی سقف ماشین روی دیوار رفتیم و سپس با ایجاد کمترین سر و صدا روی چمن کف باغ آقای خاله پریدیم و پشت نزدیکترین بوته قایم شدیم .

من گفتم : یکی باید بره یه سر و گوشی آب بده .

اسموکر سریع داوطلب شد و گفت : من می رم .

من که انتظار چنین برخوردی رو ازش نداشتم به پشتش زدم و گفتم : ایول . فقط حواست رو حسابی جمع کن .

و همه براش آرزوی موفقیت کردیم و اون به سمت ساختمونی که در سمت دیگر باغ قرار داشت حرکت کرد .

هممون چند دقیقه پر اضطراب رو سپری کردیم تا اسموکر برگشت . دویده بود و به همین خاطر نفس نفس میزد . یه کم صبر کردیم تا حالش جا بیاد و بعدش من گفتم : خب . چی دستگیرت شد ؟

- خب غیر از در اصلی یه در دیگه هم پشت خونه هست . همه پرده ها رو کشیدن . همه چراغ ها هم خاموشه غیر از چراغ یکی از اتاق های قسمت راست ساختمون . رفتم نزدیک پنجره اون اتاق و گوشم رو تیز کردم . یه نفر داشت صحبت می کرد .

من با دلهره شدید گفتم : شناختیش ؟

اسموکر با حرکت سر جواب مثبت داد .

- خب کی بود ؟

- آقای ... آقای ...

پرنس با لحن تندی گفت : جون بکن دیگه . آقای کی ؟

- آقای مدیری

همه ساکت شدند . تک تکمون از این حرف اسموکر شوکه شده بودیم . آقای مدیری هم ؟

من با لحن سردی گفتم : نفهمیدی چی میگفت ؟

- نه . صداش اونقدر واضح نبود . تازه من وقتی فهمیدم کیه انقدر تعجب کردم که دیگه به اینکه چی میگه توجه نکردم . البته فکر میکنم داشت میخندید .

یعنی مدیر مدرسه هم با اونها بود ؟ امکان نداشت . اسم آقای مدیری توی لیست روی میز تمه سگ بود ....

رو به بچه ها کردم و گفتم : زود قضاوت نکنید . هنوز معلوم نیست که آقای مدیری با اونها باشه . شاید اون هم جزو گروگان ها باشه . به هر حال ما باید بریم تو . دو گروه میشیم . یه گروه با من از در جلو بیان و یه گروه هم با پرنس از در پشتی . با sms با هم ارتباط برقرار می کنیم و خبر ها رو به هم میدیم . موبایل هاتون رو silent کنید . مولانا و کالین و پسر شجاع با من بیان . i 3 و اسموکر هم با پرنس برن . بریم . به امید دیدار دوباره .

و دو گروه در جهت مخالف هم به حرکت در اومدند .
+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 2:47 PM  توسط پیام | 
حتما این قسمت رو مطالعه کنید :

۱ - من توی داستان هام هیچ منظور خاصی ندارم . شخصیت های داستان من کاملا خیالی هستند . پس خواهشا نه کسی به خودش بگیره نه برای کسی سو ء تفاهمی پیش بیاد .

۲ - یه کاری نکنید وبلاگ رو تعطیل کنم . ( با توجه به نکته بالا )

۳ - بارسلونا هم از لیگ قهرمانان حذف شد . البته با بد شانسی . حد اقلش اینه که اسم باخت از لیورپول رو این تیم نموند . من از اول طرفدار این دو تا تیم بودم که از شانس بدم خوردن به هم . حالا که بارسا حذف شده من طرفدار لیورپولم . اگر لیورپول هم حذف بشه مهم نیست . مهم اینه که چلسی قهرمان نشه . هر چند با توجه به نتیجه نظر خواهی وبلاگ مشخص شد که طرفدارای چلسی زیادن . می خواستم راجع به مطلب به این مهمی یه پست جدا بزنم ولی حوصلش رو ندارم . البته اگر بارسا برده بود حتما این کار رو میکردم .

۴ - وبلاگ من با اسم لگاریتم توی یکی از پر بیننده ترین سایت ها لینک شده . من هم این سایت رو با اسم دانلود جدیدترین آهنگ ها و فیلم های تلویزیون لینک کردم . حتما یه سر بهش بزنید .

۵ - مطلب راجع به اسم وبلاگ ( پایین همین مطلب ) رو حتما بخونید .

تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 8:38 PM  توسط پیام | 
سلام

فکر کردید من همینطوری عشقی اسم لگاریتم رو برای این وبلاگ انتخاب کردم ؟ شایدم چون یه کم عجیب غریبه . اما نه . من برای این کارم دلیل دارم . امروز می خوام این دلیل رو به شما بگم و یه کم از اسم وبلاگ حرف بزنم .

اول ببینیم تعریف لگاریتم در ریاضی چیه . شاید با همین تعریف همه چیز روشن بشه و دیگه نیازی به توضیحات اضافه نباشه :

تابع نمایی رو که یادتونه : ( y = ax ) این تابع یک تابع یک به یکه . و توابع یک به یک همگی معکوس پذیرند . " به معکوس تابع نمایی لگاریتم می گویند . " 

این مفهوم لگاریتم در ریاضیه . متوجه منظور من نشدید ؟ خب مثل اینکه نشدید . پس اجازه بدید بیشتر توضیح بدم . مهمترین مشخصه لگاریتم در تعریف یالا معکوس بودن اونه . در اصل لگاریتم یک معکوسه . حالا واقعا چه احتیاجی بوده که بیان تابع نمایی رو معکوس کنن تا به لگاریتم برسن ؟ تا اون جایی که من می دونم یکی از مشکلترین معادلات بی جواب مانده در ریاضی توسط یک دانشجوی آلمانی و با استفاده از لگاریتم گرفتن در یکی از مهمترین مراحل حل آن حل شده . پس گاهی برای یک معادله باید از لگاریتم استفاده کرد تا به جواب رسید .

اما به نظر من لگاریتم مفهومی فراتر از ریاضیات داره . مفهومی که با استفاده از اون میتونیم زندگیمون رو از این رو به اون رو کنیم . من از لگاریتم این برداشت رو کردم :

" گاهی بعضی از مسائل و مشکلات که به شکل گره کوری در زندگی هستند با معکوس نگاه کردن به راحتی قابل حل می شن . "

حالا دیگه فکر میکنم فهمیده باشید که چرا اسم این وبلاگ رو لگاریتم گذاشتم . ( به اونهایی که هنوز نفهمیدن تسلیت میگم . ) من دوست داشتم این وبلاگ رو تبدیل به جایی کنم که توش به راحتی بشه به همه چیز بر عکس همیشه نگاه کرد . هنوز هم دارم سعیم رو میکنم . به خاطر همینه که نظرات بقیه برام مهمه . چون دوست دارم ببینم نظر عکس بقیه چیه .

این هم از اسم وبلاگ . البته لگاریتم فقط اسم وبلاگ من نیست بلکه یکی از اهدافم توی زندگیمه . بالای میزم هم این اسم رو چسبوندم . به شما هم توصیه میکنم یه کم بیشتر به این مفهوم فکر کنید . کاش همه این طوری بودن و همه چیز رو از یه زاویه نگاه نمی کردن .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 8:25 PM  توسط پیام | 

نباید همونطور اون بالا می ایستادم . تا اومدن بچه ها یه نیم ساعتی وقت بود . باید می رفتم ببینم چه اتفاقی تو دفتر افتاده . از پله ها پایین رفتم و با احتیاط وارد ساختمون مدرسه شدم . از شیشه دفتر هیچی قابل دیدن نبود . باید می رفتم تو . اما ترسیده بودم . با اینکه می دونستم کسی مدرسه نیست باز هم دلشوره داشتم . نمیدونستم قراره با چی مواجه بشم . اما شاید سر نخی از اتفاقات پیچیده اون روز رو می تونستم تو دفتر پیدا کنم . باید می رفتم تو . دستم رو دور دستگیره در محکم کردم و در حالی که در دلم دعا می کردم دستگیره رو چرخوندم ... اما در باز نشد . حتما وقتی تمه سگ از دفتر خارج شده بود قفلش کرده . دو سه بار دیگه دستگیره رو چرخوندم حتی با تنه هم به در کوبیدم اما در باز نشد . نمی دونستم باید چی کار کنم . از یه طرف خوشحال بودم که یه بهانه برای تو نرفتن پیدا کردم و از یه طرف هم ناراحت بودم چون ممکن بود اون تو کسی به کمک احتیاج داشته باشه یا چیزی باشه که برای نجات آقای منطقی و آقای حاجی به کار بیاد . با این فکر یه بار دیگه لحظه ای که قیافه بیهوش آقای منطقی رو دیده بودم از خاطرم گذشت . و خودم رو آماده کردم که در رو بشکنم . دور خیز کردم تا جایی که پشتم به در شیشه ای سایت کامپیوتر چسبید . و در یک لحظه با سرعت به سمت در دویدم و با تمام قدرت خودم رو کوبیدم بهش . درد وحشتناکی بود . در که باز نشد هیچی کتفم چنان دردی گرفت که اشک ناخواسته تو چشمام حلقه زد . دو سه دقیقه کنار در دفتر نشستم و دستم رو تو بقلم گرفتم تا دردش آروم بگیره . بعد دو سه دقیقه کم کم بی حس شد . خب این بهتر از تحمل اون درد شدید بود . حالا می تونستم یه کم تکونش بدم اما هنوز مثل قبل نشده بود . نباید وقت رو تلف می کردم . به هر بدبختی بود از جام بلند شدم . در که باز نمی شد. باید کار دیگه ای می کردم . یه کم به دور و برم نگاه کردم و با دیدن پنجره کنار در به خودم لعنت فرستادم . آخه وقتی شیشه وجود داشت من چرا با این کار احمقانه کتفم رو داغون کردم ؟ حالا الان وقت این حرف ها نبود . باید سریعتر شیشه رو می شکوندم . الان سر و کله بچه ها پیدا می شد . تنها چیزی که برای شیشه شیکستن دم دست بود قفسه اشیای گمشده بود . اما مشکل این بود که با این کتف داغونم بلند کردنش امکان نداشت . تلاشم رو کردم . می تونستم بلندش کنم . اما در حد بیست سانت . به پنجره نمی رسید . اعصابم خورد شد . قاطی کرده بودم . در همون حال که به شانس آشغالم لعنت می فرستادم تمام اعصاب خردم رو تو پاهام جمع کردم و با تمام قدرت به در دفتر لگد زدم . در با صدای تق بلندی شکست . از این حرکت خودم متعجب شدم . اما لحظه ای بعد تعجبم تبدیل به لبخند شد . پام رو از در بیرون کشیدم و دو سه بار دیگه به اطراف شکستگی لگد زدم تا سوراخ روی در اونقدر گشاد شد که می تونستم ازش رد شم . به نظر نمی رسید که تغییر خاصی تو دفتر به وجود اومده باشه . جز اینکه دو سه تا از صندلی های کنار دیوار رو کشونده بودن وسط اتاق . به سمت دفتر آقای مدیری رفتم که اون سمت دفتر بود . در رو باز کردم . هیچ فرق خاصی با قبلش نکرده بود . آبدارخونه مونده بود . در آبدارخونه رو باز کردم و با دیدنبدن بیهوش بیابان نورد وحشتزده شدم . آخه این بنده خدا رو دیگه چرا بیهوش کرده بودن ؟ رفتم یه لیوان آب از شیر برداشتم و پاشیدم روش . کمی سزرش رو تکون داد . خیالم جمع شد که حالش خوبه . از آبدارخونه خارج شدم شروع کردم به گشتن میزهای تو دفتر . میز آقای حاجی مثل همیشه خالی بود . چیزی که سرنخ به حساب بیاد روش وجود نداشت . کشوی اول میزش قفل بود . کشوی دوم رو باز کردم و همین که نگاهم به چیزی که توش بود افتاد از خنده روده بر شدم . یه ظرف غذای نقره ای که روش یه مارک خارجی خورده بود و از شدت تمیزی برق می زد . احتمالا این ظرف غذا و زنگ مدرسه همدم تنهایی های آقای حاجی بودن . کشو رو بستم و از اینکه به این فکر افتاده بودم که می تونم از روی میز آقای حاجی سر نخی گیر بیارم خودم رو سرزنش کردم . رفتم سر میز تمه سگ . چند تا برگه تو در تو روی میزش بود . خواستم یه نگاه سرسری بهشون بندازم . همینطور که داشتم از روی برگه ها می گذشتم یه برگه نظرم رو جلب کرد . اسم چند تا از معلم ها رو روش نوشته بودن و آخر همشون اسم آقای مدیری آقای حاجی و آقای منطقی بود . همه اسم ها خط خورده بودن غیر از این سه تا اسم آخر . حتما یه رابطه ای بین اسم های اسم های این برگه و اتفاق های اون روز وجود داشت . یه نگاهی به بقیه برگه انداختم و در بالای صفحه با یه جمله عجیب به عنوان تیتر مواجه شدم . نوشته بود : " آ . خ . حاکم مدارس منتخب " یه مشکلی وجود داشت . نمی دونم چی . اما همون چیزی که تو کل جریانات امروز از درونم من رو راهنمایی کرده بود بهم می گفت این برگه می تونه سرنخ خوبی باشه . اون رو تا کردم و گذاشتم تو جیب پشتم . چشمم به ساعت روی دیوار افتاد . ده دقیقه به یک بود . یعنی حدود بیست دقیقه از زمانی که به بچه ها زنگ زده بودم می گذشت . دیگه الانا باید پیداشون می شد . با بد بختی دوباره از سوراخ در رد شدم و بعد از پایین رفتن از پله ها وارد حیاط مدرسه شدم . حیاط خالی حس بدی به آدم می ده . عجیه . آقا هژیر کجا بود ؟ نکنه سر اون بنده خدا هم بلایی اورده باشند . به طرف خونش که اونور حیاط بود رفتم و چند دفعه در زدم . آقا هژیر ... با صدای بلند اسمش رو فریاد زدم . ولی انگار خونه نبودن . شاید به اون هم امروز مرخصی دادن و فرستادنش خونه فک و فامیلش . از پله های کنار دیوار بالا رفتم و روی پشت بوم توالت ها قرار گرفتم . از اون بالا سرم رو چرخوندم تا ببینم کسی اومده یا نه . نه . کسی این اطراف نبود . باید چند دقیقه دیگه منتظر می موندم . با خودم گفتم بد شد تلفن رو اونجوری رو آقای مهاجر قطع کردم . ممکن بود ناراحت شده باشه . با اینکه می دونستم بی خودی چهارده تومن پول بی زبون داره از جیبم میره یه اس ام اس بهش زدم . اینجوری هم اون از ناراحتی و نگرانی احتمالی در میومد هم وقت می گذشت . پیام کوتاه ! رو نوشتم و فرستادم . بعد از این که ارسال شد همین که سرم رو بلند کردم دیدم دو نفر از دور دارن میان . بیشتر دقت کردم . نمی شد از اونجا تشخیص داد کیه . اما وقتی یه کم نزدیکتر شدند کلاه i 3 و نفر بقلیش که همون اسموکر خودمون بود به راحتی قابل تشخیص بود . خوشحال شدم . نمی تونم انکار کنم . هم از اینکه پایه بودن و اومدن . هم از اینکه بعد از شش ساعت تنهایی وحشتناک حالا دوستام رو پیش خودم داشتم . کم کم اونها هم من رو دیدند و در حالی که از دیدن من روی پشت بوم تعجب کرده بودن شروع به دویدن کردند . به پایین دیوار مدرسه که رسیدند اسموکر با صدای نسبتا بلندی گفت : پیام اونجا چی کار میکنی ؟

من با صدای آرومی بهشون سلام کردم و گفتم : صبر کن همه بچه ها بیان . قصه اش طولانیه . حوصله ندارم چند بار بگم . الان دیگه پیداشون می شه .

i 3گفت : خب حالا چرا نمیای پایین ؟

پیش خودم فکر کردم دیدم راست می گه . گفتم : در قفله . الان از دیوار میام .

باید از دیوارهای کناری حیاط خارج می شدم . به خاطر وجود تپه در اون سمت دیوارها ارتفاع کمتر شده بود . از توری های روی دیوار به سختی بالا رفتم . درد دستم خیلی آروم گرفته بود و من به خاطر این اتفاق خوب خدا رو شدیدا شکر کردم . از اون سمت توری پایین اومدم . پام رو روی لبه دیوار گذاشتم و از ارتفاع حدود یک و نیم متری پریدم پایین . فرود خوبی داشتم . به موقع پاهام رو خم کردم . فقط کف دستم با کشیده شدن روی یکی از خارهای روی زمین کمی خراش برداشت . سریع از تپه پایین اومدم و به اسموکر و i 3  پیوستم . اما انگار اونها حواسشون به من نبود . به یه جای دیگه نگاه می کردن . خوب که دقت کردم دیدم دارن به یه موتور نگاه میکنن که داشت به سمت مدرسه میومد . من ترسیدم . نکنه یکی از اونها برگشته باشه . اگه اینطور باشه تو بد دردسری میفتیم . اما در همین لحظه i 3 گفت : اون مولانا نیست که رو موتور نشسته ؟

 من که هم خوشحال بودم هم متعجب گفتم : مثل اینکه حق با توئه .

اسموکر به سرعت گفت : اونی هم که پشتش نشسته پسر شجاعه .

چند لحظه بعد موتور در کنار ما ترمز کرد و ایستاد . مولانا با خنده از موتور پیاده شد و به همه سلام کرد . اما از قیافه پسر شجاع معلوم بود که از شدت ترس داره حالش به هم می خوره . به زور از رو موتور اومد پایین و خم شد لب جوب و بالا اورد . همه به سرعت از اون محل فاصله گرفتیم . من گفتم : چه سلام علیک گرمی . واقعا انتظار این همه گرما رو یه جا نداشتم .

پسر شجاع که رنگش شده بود مثل گچ به مولانا اشاره کرد و گفت : به این کثافت بگید . به من می گه پیام گفته زود برسید . مثل گاو می روند . نزدیک بود هر دومونو به کشتن بده .

مولانا هم با خونسردی لبخند زد و براش دست تکون داد .

در همین موقع یک ماشین تویوتا کمری آبی با سرعت سرسام آوری از سر کوچه پیچید و پس از حدود ده متر تیکاف جلوی ما متوقف شد . کالین از ماشین پیاده شد و کمری دوباره با همان سرعت عجیب این بار پرواز کرد . این چندمین بار در این چند دقیقه بود که کف می کردیم . کالین با خنده با همه دست داد و کنار من ایستاد . حالا همه منتظر یک نفر دیگه بودیم . پرنس . معمولا زود خودش رو می رسوند . اما حتما داره خودش رو کاملا آماده میکنه و این ممکنه یه کم معطلش کرده باشه . اما انتظار ما به یک دقیقه هم نکشید که پرنس از تپه پایین اومد و به سمت مدرسه حرکت کرد و ... شمشیرش در دستش بود .

کالین با خنده گفت : اه اه . جون مادرت این زیادی قضیه رو جدی گرفته .

من با جدیت گفتم : کار خوبی کرده . بهتره شما هم این کار رو بکنید چون قضیه واقعا جدیه .

پسر شجاع خندید . من بهش حق می دادم . اون چیزهایی رو که من دیده بودم و می دونستم رو ندیده بود . پرنس به ما رسید و با همه دست داد . پسر شجاع با همون خنده گفت : واسه چی شمشیر اوردی ؟

پرنس با خنده خاص خودش جواب داد : پیام گفت . اینجا چه خبره ؟

و همه روشون رو به سمت من برگردوندن و منتظر توضیح من شدند . قلبم شروع کرد به تند تند زدن . باید قضیه رو طوری تعریف می کردم که تاثیر گذار باشه . سعی کردم بهترین کلمات رو برای شروع انتخاب کنم و شروع کردم : آقای خاله داره مسئولای مدرسه رو یکی یکی و به طور پنهانی می گیره و زندانی می کنه . نمی دونم دقیقا چه قصدی از این کار داره ولی می دونم هر کاری که داره انجام میده دیگه به آخراش رسیده و احتمالا امروز کارش به نتیجه می رسه . تمه سگ همدستشه و اونها امروز آخرین طعمه هاشون رو گرفتند . یعنی آقای حاجی و آقای منطقی و اونارو در حالی که بیهوش بودن از مدرسه خارج کردند .

بهت و حیرت در قیافه تک تک بچه ها دیده می شد . خوشحال شدم . تاثیر گذار بود . من به قیافه تک تکشون نگاه کردم . i 3 در حالی که هنوز در بهت اولیه بود گفت : تو این چیزا رو از کجا می دونی ؟

من گفتم : امروز دیدم . خیلی اتفاقی . اما اونها نمی دونن که من می دونم .

مولانا پرسید : چه طوری دیدی ؟

و من به سرعت یک بار ماجرای اون روز رو از اول تا آخر براشون گفتم . وقتی حرفام تموم شد پرنس در حالی که گیج به نظر میومد گفت : حالا باید چی کار کنیم ؟

من سریع جواب دادم : واضحه . باید بریم دنبالشون . نباید وقت رو تلف کنیم . ممکنه بلایی سرشون بیارن.

کالین گفت : اما ما که نمی دونیم ویلای آقای خاله کجاست ؟

پرنس جواب داد : این که مشکلی نداره . پیداش می کنیم .

- چه جوری ؟

من گفتم : تقسیم میشیم . من ومولانا با موتور می ریم . شما هم یه ماشین در بست بگیرید و پشت سر ما بیاین .

i 3 گفت : دربست چرا ؟ پولتون اضافی کرده ؟ من ماشین بابامو می پیچونم .

همه خندیدند . من گفتم : عالیه . پس بجنبین که تا همین حالا هم خیلی دیر شده .

یک ساعت بعد در جاده لواسون من و مولانا با موتور جلو می رفتیم و پرنس و کالین و پسر شجاع و اسموکر در پرشیایی که i 3 راننده اش بود پشت سر ما میومدند ... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 4:33 PM  توسط پیام | 

بازی های لیگ قهرمانان اروپا به مرحله یک هشتم رسید و در واقع میتونیم بگیم تازه شروع شد . با قرعه کشی بازی ها در این دور هیجان به اوج می رسه چون هر لحظه احتمال به وجود اومدن یک فینال زود رس هست . مثل پارسال که بارسلونا و چلسی که به اعتقاد همه باید در فینال به هم می خوردند در یک چهارم در مقابل هم قرار گرفتند و البته که بارسلونا با بازی درخشان مسی ورونا لدینیو و اتوئو به راحتی از سد چلسی گذشت و در پایان هم به مقام قهرمانی رسید .

اما امسال هم قرعه کشی فینالی زودرس رو این بار در مرحله یک هشتم رقم زد . قهرمان دو دور گذشته لیگ قهرمانان و قهرمان دور قبل این مسابقات این بار در مقابل هم قرار گرفتند تا دو بازی بسیار هیجان انگیز رو برگزار کنند . بارسلونا در برابر لیورپول

لیورپول در حال حاضر در لیگ انگلستان نتایج نسبتا خوبی بدست میاره و وضعیتش در جدول هم بد نیست . در واقع جدال سه تیم لیورپول و آرسنال و بولتون بر سر تصاحب عنوان سوم و چهارم لیگ جزیره است تا بتوانند در لیگ قهرمانان اروپا در سال آینده حاضر باشند . که در این بین شانس لیورپول و آرسنال از بولتون بیشتر است . اما لیورپول با تکیه بر بازیکنان بزرگ خود گام به دیدار مقابل بارسلونا خواهد گذاشت . امید اول این تیم در دیدار برابر بارسا به کاپیتان خود یعنی استیون جرارد خواهد بود . جرارد بازیکنی است که با تکیه بر نبوغ و هوش بسیار بالایش قادر به انجام هر کاری در زمین فوتبال هست . او این هوش را در دیدار فینال لیگ قهرمانان دو سال قبل مقابل میلان به همگان اثبات کرد و باعث شد لیورپول بازی سه صفر باخته را مساوی کند و پس از آن در ضربات پنالتی پیروز میدان و قهرمان لیگ قهرمانان شود . او در آن بازی یک گل زد و نقش واقعی یک کاپیتان در زمین را به همه نشان داد .

 ازدیگر بازیکنان خوب و آماده لیورپول در این فصل می توان به کراوچ مهاجم دو متری این تیم اشاره کرد . او با استفاده از قامت خود به نحو احسن از این امتیازش نسبت به مدافعان حریف استفاده می کند و گل های فراوانی را برای تیمش به ثمر می رساند . البته ناگفته نماند که او در بازی با پا هم تبهر بالایی دارد و در بازی های اخیر گل های زیبایی را با پا وارد دروازه حریفان کرده . با توجه به ضعف دفاع بارسا در توپ های هوایی کراوچ می تواند نقش موثری در مسابقه مقابل این تیم داشته باشد .

گارسیا .د کویت . آلنسو و ... از دیگر بازیکنان آماده لیورپول در این فصل هستند .

لیورپول با اندیشه های مربی خود رافا بنیتز فقط برای برد پا به میدان خواهد گذاشت اما در مقابل بارسا نمی توان برای این تیم شانس بالایی قائل شد .

در سوی دیگر مسابقه بهترین تیم باشگاهی جهان یعنی بارسلونا قرار دارد .

بارسلونا با ارائه بازی های تهاجمی و تماشاگر پسند در سال های اخیر دوباره فوتبال جهان را از حالت ماشینی خارج کرد و روح تازه ای در آن دمید . ترکیب بازی فانتزی بازیکنان این تیم با کار گروهی بسیار هماهنگ آنها موجب آن می شود که هیچ تیمی در مقابل بارسا دوام نیاورد . اوج این نوع بازی بارسا درمقابل چلسی در مرحله یک چهارم لیگ قهرمانان سال پیش بود . جلسی که از قبل می دانست در مقابل بازیکنان تکنیکی بارسلونا شانسی برای پیروزی ندارد قبل از بازی زمین استنفورد بریج را به آب بست تا با گل شدن زمین امکان بازی تکنیکی را از بازیزیکنان بارسا بگیرد . اما در آن مسابقه بارسا نه تنها دچار مشکل نشد بلکه یکی از تهاجمی ترین بازی هایش را به نمایش گذاشت و چلسی را در زمین این تیم شکست داد . بهترین بازیکن بارسا در آن مسابقه بی شک نابغه جوان این تیم یعنی لیونل مسی بود که با حرکات تکنیکی خود بارها از خط دفاع چلسی عبور کرد و موجب اخراج دل هورنو که مدافع رو به رویش در بازی به حساب می آمد شد .

اما بارسا در این فصل با وجود اینکه در صدر لالیگا قرار دارد بازی های خوبی به نمایش نمی گذارد . و بی شک دلیل آن مصدومیت دو تن از بهترین بازیکنان این تیم یعنی مسی و اتوئو بوده است . حالا با برطرف شدن مصدومیت هر دو این بازیکنان بار دیگر شاهد همان بازی های جذاب از بارسلونا خواهیم بود و اولین نمایش هم در مقابل لیورپول در نئو کمپ برگزار خواهد شد .

البته این روزها صحبت هایی مبنی بر درگیری اتوئو با رایکارد سر مربی بارسا به گوش می رسد . امیدوارم هر چه سریعتر این مسائل حل شود چون در حال حاضر بارسا هم به اتوئو نیاز دارد و هم به آرامش .

حالا رایکارد با در اختیار داشتن تمام مهره های کلیدی خود می تواند دوباره به بازی های بارسا روح بدهد و مانیز می توانیم دوباره با تماشای بازی های فوق العاده از بارسا و لیو مسی لذت ببریم .

دیدار رفت دو تیم بارسلونا و لیورپول چهارشنبه شب در نئو کمپ و دیدار برگشت نیز سه شنبه دو هفته بعد در آنفیلد برگزار خواهد شد و ما بعد از مدت ها می توانیم دوباره یک مسابقه فوتبال واقعی را تماشا کنیم .

(نظر خودم : بارسلونا با درخشش لیونل مسی قهرمان خواهد شد . )

 

بارسلونا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 11:52 AM  توسط پیام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
LOGARITM
گاهی مسائل به ظاهر پیچیده با معکوس نگاه کردن ، ساده و قابل حلند . مانند گرفتن لگاریتم در یک مسئله پیچیده ریاضی !

نوشته های پیشین
شهریور 1388
تیر 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آرشیو موضوعی
دیوانگی در فیض
عکس
فوتبال
دست نوشته
معرفی کتاب
خاطرات من
شهر در دست سوسک ها
لوگو


 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان