تبليغاتX
لگاریتم
ONLY BARCELONA ONLY LIONEL MESSI

نمی دونم چقدر منتظر موندم . نه می دونستم چه ساعتی اومدم مدرسه و نه می دونستم از چه ساعتی این پشت قایم شدم . پس نگاه کردن به ساعت هیچ ارزشی نداشت جز اینکه الکی حواسمو پرت می کرد . شاید اگر هی به ساعت نگاه می کردم کم کم خسته می شدم و احتمال داشت این خستگی باعث بشه از تصمیمم صرفنظر کنم . روی تیکه ای از زمین پشت آبخوری که خشک بود نشستم . اول هاش هر دقیقه سرم رو میچرخوندم و یواشکی نگاهی به در آینه ای و پنجره دفتر مینداختم . اما با گذشت زمان کم و کمتر شد و حالا چند دقیقه ای می شد که سرم رو برنگردونده بودم . اما به هیچ وجه دلم نمی خواست نا امید بشم . چون به خواست خودم نیومده بودم که بخوام با خواست خودم از اینجا برم . هنوز دلم بهم می گفت باید این پشت بمونم . نشسته بودم . سعی کردم با یه چیزی ذهنم رو مشغول کنم تا حوصله ام بیشتر از این سر نره . سوال های دیوونه کننده ای تو مخم بال بال می زد . سعی کردم تو ذهنم بررسیشون کنم . چرا ؟ چرا امروز همینطوری تعطیل شده ؟ در همه جا قفله ؟ آقای خاله تو دفتره ؟ و شیشه های دفترو مات کردند تا توش دیده نشه ؟ اگه امروز مدرسه تعطیله چه دلیلی وجود داره که آقای خاله تو مدرسه باشه ؟ هیچ چیز جور در نمیومد . ولی خب چه اتفاقی میتونه افتاده باشه ؟ قابل بررسی نبود . مخم داشت می ترکید . همه چیز رو هم تلنبار شده بود . دلم می خواست با یکی صحبت کنم . کار سختی نبود چون موبایلم همراهم بود . اما دلم نمی خواست بهش نگاه کردم . ممکن بود نگاهم به ساعت بیفته . دلم نمی خواست اینجوری بشه . اما دیگه واقعا مغزم داشت دود می کرد . اشکالی نداره ... اشکالی نداره .... . موبایل توی جیب کیفم بود . زیپ کیفم رو باز کردم و درش اوردم . همین که اومدم قفل موبایل رو باز کنم دیدم یه میس کال داشتم . شماره شو که زدم دیدم اسموکره . بهش زنگ زدم . بعد از دو سه تا بوق گوشی رو برداشت . من هم که از اینکه داشتم با یکی حرف میزدم خوشحال بودم گفتم : الو . سلام اسموکر جون .

- سلام پیام . خوبی ؟

- قربونت . تو چطوری ؟

- منم بد نیستم . چرا گوشیتو بر نداشتی ؟

- آخه یه جایی بودم نمیتونستم جواب بدم . حالا چی کار داشتی ؟

- هیچی . میخواستم بگم حالا که تعطیل شده با بچه ها یه جایی بریم .

-شرمنده . من الان جایی ام نمیتونم بیام .

- باشه . موردی نداره . باشه واسه یه وقت دیگه .

- آره . راستی تو از کجا فهمیدی مدرسه تعطیله ؟

- نمی دونم . فیضه دیگه . برنامه هاش همه از سه ماه قبل معلومه .

- آره . راست می گی . کسی به تو زنگ زد ؟

- آره . تمه سگ .

- خب چی گفت ؟

- هیچی . انگار خیلی عجله داشت . سریع سلام کرد و بعد گفت آقا اسموکر من از دبیرستان تماس می گیرم . فردا مدرسه تعطیله .

- همین ؟

- آره . ولی خب خیلی ضایع شدم . صداش خیلی عجیب غریب بود . اول فکر کردم تویی داری سر کارم میذاری . به خاطر همین بهش فحش دادم . اما وقتی فهمیدم واقعا خودشه نزدیک بود پشت تلفن از ترس غش کنم . حالا به نظرت من چی کار کنم ؟

صداش عجیب غریب بود ؟ چرا ؟ چرا نباید بشه تمه سگ با اون صدای تابلوش روتشخیص داد ؟ چی باعث تغییر صداش شده ؟

- الو ... پیام . رو خطی ؟

- آره ... آره .... ببین من دیگه باید برم . گوش کن ببین چی میگم . دم دست باش . ممکنه باهات کار داشته باشم . اگر به هر شکلی باهات تماس گرفتم سعی کن سریع خودتو به اونجایی که میگم برسونی . ممکنه برات میس کال بندازم . اونوقت یعنی مشکلی پیش اومده . بقیه بچه ها رو خبر کن و دنبالم بگردید . میتونید از مدرسه شروع کنید . خب دیگه کاری نداری ؟

- چه اتفاقی افتاده پیام ؟

- هیچی . دیدمت بهت میگم . من باید برم . خداحافظ .

و گوشی رو قطع کردم .

چند ثانیه به گوشی نگاه کردم . دو دقیقه صحبت کرده بودم . میشد حدودا هشتاد تومن . خیلی بد شد . ناگهان دلم ریخت . حدود ده دقیقه ای می شد که به دفتر نگاه نکرده بودم . یعنی ممکنه این دفعه اتفاقی افتاده باشه ؟ به آرومی سرم رو از بقل دیوار آبخوری بیرون اوردم و به دفتر نگاه کردم . نه . همون شکلی بود . اتفاقی نیفتاده بود . با ناراحتی سرم رو برگردوندم و دوباره به همون حالت نشستم . دیگه واقعا خسته شده بودم . اما نامید ... نه. من ناامید بشم ؟ عمرا ... . اون دو دقیقه ای که با اسموکر صحبت کرده بودم خیلی سر حالم کرده بود . شاید بد نبود اگر با یکی صحبت می کردم . من آدم سمجی هستم . اما اینبار دلم می خواست با یکی صحبت کنم که بتونه یه کم کمکم کنه و من رو از این آویزونی در بیاره . اما کی ؟ کی میتونه کمکم کنه ؟ کی می دونه تو این خرابشده چه خبره ؟ دوباره موبایل رو برداشتم و شروع کردم به گشتن بین اسم های توی دفترچه تلفنش . شماره آقای پارچه چی رو داشتم . شاید اون بدونه اینجا چه خبره . اما من نمیتونم خیلی باهش راحت باشم و حرفامو بهش بزنم . از رو اسمش گذشتم . چند نفر دیگه بودن اما از رو اسم اونها هم گذشتم . همینطور پایین تر میومدم که با دیدن یکی از شماره ها به خنده افتادم . شماره آقای خاله رو داشتم . بد نبود بهش زنگ بزنم و بگم ببخشید آقای خاله . شما نمیدونید چرا امروز مدرسه تعطیله ولی شما تو مدرسه هستید ؟ .. با مزه می شد . از روش گذشتم . چند تا اسم پایین تر رفتم . که با دیدن دو تا حرف m انگلیسی وایسادم . عجیبه که از همون اول یادش نیفتاده بودم . آقای مهاجر . من از سوم راهنمایی هر مشکلی برام پیش میومد با اون در میون میذاشتم و ازش راهنمایی میخواستم . اون هم با حرف هاش خیلی عالی از پس این کار بر میومد . به هر حال اون معلم این مدرسه هم هست . ممکنه بدونه اینجا چه خبره . هر چند بعیده . حد اقل میتونه کمکم کنه و بهم بگه چی کار کنم . اما یه چیزی از درونم میگفت پول موبایل زیاد میشه ... خفه شو ... دکمه تماس رو فشار دادم و گوشی رو در گوشم گذاشتم . یه بوق .. دوتا .. ناگهان صدای آقای مهاجر از اونور خط اومد که فهمیده بود منم و گفت : به سلام . خوبی پیام ؟

من که با شنیدن صداش خوشحال شده بودم و بی صبرانه دلم می خواست تمام سوال هامو ازش بپرسم گفتم : سلام آقا مهاجر . حال شما خوبه ؟

- ممنون . از کجا داری زنگ می زنی ؟ مگه مدرسه نیستی ؟

- نه . امروز مدرسه تعطیله .

- چرا ؟

- من نمی دونم . زنگ زدم از شما بپرسم .

- منم نمی دونم ..... چیزی شده ؟ صدات خیلی نگران به نظر میرسه .

- آره خب . راستش من نمی دونستم امروز مدرسه تعطیله و مثل همیشه حدود ساعت هفت رفتم مدرسه ...

و همه ماجرا رو براش تعریف کردم . اون هم فقط گوش کرد و بر خلاف همیشه تا تموم شدن حرف هام هیچ سوالی نپرسید . وقتی حرفام تموم شد چند ثانیه ای ساکت بود . من از اینکه بالاخره حرفام رو به یکی زده بودم احساس سبکی خوبی می کردم . البته بهش نگفته بودم که من هنوز تو مدرسه ام و منتظرم ببینم چه اتفاقی قراره بیفته .

بالاخره بعد از چند ثانیه آقای مهاجر با صدای آرامی گفت : تو هیچکس دیگه ای رو تو مدرسه ندیدی ؟

- نه

- توی دفتر کس دیگه ای نبود ؟

- نمی دونم . آخه آقای خاله خیلی سریع در رو بست .

- من احتمال می دم چند نفر دیگه هم تو دفتر هستند . حتما جلسه ای چیزی دارند .

- آخه چه جلسه ای که به خاطرش مدرسه رو تعطیل کردند و شیشه های دفتر رو هم مات کردند تا توش دیده نشه ؟

- نمی دونم . حالا تو چرا اینقدر شور می زنی ؟

- دلم میخواد بدونم آقای خاله داره چی کار می کنه . مطمئنم همه چیز زیر سر اونه .

و با گفتن این حرف ناخود آگاه سرم رو به طرف دفتر برگردوندم .

- راستش من خبر خاصی ندارم . اما سعی میکنم ....

اما من دیگه چیزی نمی شنیدم . در آینه ای ساختمون باز شده بود و آقای خاله در آستانه در ایستاده بود . با دیدن چهره اش خون تو رگ هام منجمد شد . انگار روح از بدنش بیرون کشیده شده بود . به سرعت سرم رو برگردوندم و تو دلم شروع به دعا خوندن کردم . چند لحظه بدون هیچ حرکتی گذشت . هیچ صدایی شنیده نمی شد . جرئت نداشتم دوباره سرم رو برگردونم . و چند لحظه بعد صدای قدم های سنگینی رو شنیدم که به آبخوری نزدیک می شد . خدایا ... اگر من رو پیدا می کرد چی می شد ؟

- الو ... الو .... پیام . روخطی ؟

گوشی رو قطع کردم . باید سریع تر یه جایی رو برای قایم شدن پیدا می کردم . اما کجا ؟ اگر توی یکی از توالت ها می رفتم بدون شک آقای خاله حرکت در ها رو می دید و می فهمید من اونجام . باید همونجا یه کاری می کردم .

تق ... تق... تق

صدای قدم های آقای خاله که نزدیک و نزدیک تر می شد مثل پتک توی سرم می کوبید .

به سرعت خودم رو تا کردم و چپیدم زیر سینک یکی از دستشویی ها . فقط در صورتی آقای خاله من رو پیدا نمی کرد که از بالا نگاه کنه . اگر پشت دیوار آبخوری می آمد صد در صد من رو می دید و ... فقط داشتم دعا می کردم . و لحظه ای بعد سایه سر آقای خاله روی زمین روبه روم افتاد . دیگه جرئت نفس کشیدن هم نداشتم . اون دقیقا بالای سرم بود . چند ثانیه سرش رو به این طرف و اون طرف چرخوند . خدا رو شکر در همه توالت ها باز بود و اون با نگاه کردن از همون پشت مطمئن شد من توی یکی از اونها قایم نشدم . چند لحظه دیگر اطراف رو نگاه کرد و وقتی مطمئن شد کسی اون پشت نیست به سمت ساختمون برگشت . خدایا شکرت . منو ندید . دیگه داشت گریه ام می گرفت . از ترس به خودم میلرزیدم .

چند لحظه بعد صدای آقای خاله رو شنیدم که با صدای بلندی فریاد زد و گفت : پسره رفته . و از در آینه ای وارد ساختمون شد .

من تمام نیروم رو جمع کردم و به سختی سرم رو از پشت دیوار بیرون آوردم تا ببینم چه اتفاقی در حال رخ دادنه . هیچکس در حیاط نبود . در آینه ای هم بسته بود . داشتم دیوونه می شدم . دیوونه .  که در آینه ای به طور ناگهانی باز شد و با دیدن کسانی که از در خارج شدند فهمیدم که حدسم درباره اینکه در مدرسه خبرهاییه درست از آب در اومده .

آقای خاله در حالی که به سختی بدن بیهوش آقای حاجی رو روی زمین میکشید از در خارج شد . او بدن آقای حاجی رو از مدرسه خارج کرد . لحظه ای بعد صدای تالاپی به گوش رسید و آقای خاله دوباره وارد مدرسه شد . صدای تمه سگ از داخل ساختمون مدرسه به گوش رسید که فریاد میزد : آقا خاله بدو دیگه . من تکی نمی تونم این رو بیارم . آقای خاله دوباره وارد ساختمون شد و لحظه ای بعد همراه با تمه سگ از در خارج شد . هر کدوم یک طرف بدن یه نفر دیگه رو گرفته بودند و به سختی به سمت در مدرسه حملش می کردند . به نظر میومد بیهوشه . چون بالا و پایین رفتن شکمش دیده می شد . کی بود ؟ از این زاویه مشخص نبود . در آخر به هر بدبختی بود بدنش رو از مدرسه خارج کردند . برای دومین بار صدای تالاپی به گوش رسید و بعد از اون صدای بسته و قفل شدن در مدرسه .

با شنیدن صدای بسته شدن در به سرعت از جام بلند شدم . از نردبون کنار دیوار بالا رفتم و از روی پشت بام توالت ها به حالت دراز کش بیرون رو نگاه کردم . یک وانت آبی رنگ جلوی مدرسه پارک بود . بدن های بیهوش رو پشت وانت گذاشته بودند و در اون لحظه آقای خاله و تمه سگ در حال کشیدن ملافه روی اونها و بستنشون با طناب بودند . چشمم از روی آقای خاله روی صورت نفر دوم افتاد . نزدیک بود از ناراحتی داد بزنم . اون آقای منطقی بود . از ترس و ناراحتی داشت اشکم در میومد . در همون لحظه صدای آقای خاله به گوش رسید که گفت : باید سریع تر راه بیفتیم .

تمه سگ جواب داد : کجا میریم ؟

آقای خاله در حالی که بر رو ی صندلی کنار راننده میشست گفت : لواسون . میریم ویلای من .

و در رو بست .تمه سگ هم به سرعت پشت فرمون ماشین پرید و لحظه ای بعد دود غلیظی از اگزوز ماشین بلند شد و پس از اون ماشین با سرعت بالایی از جا پرید و از مدرسه دور شد .

من که هنوز از دیدن آقای منطقی در اون حال متحیر بودم . به سختی از جام بلند شدم . نباید وقت رو تلف می کردم . سریع موبایلم رو از جیبم در اوردم و شماره اسموکر رو گرفتم . گوشی رو برداشت .

- سلام پیام . چی شد ؟ کجایی ؟

- هر جا هستی خودت رو با آخرین سرعت برسون مدرسه . به پسر شجاع و i 3 و مولانا و کالین هم بگو . حد اکثر تا نیم ساعت دیگه همتون اینجا باشین . باشه ؟

- باشه باشه .

- دمت گرم . بای

گوشی رو قطع کردم و یه شماره دیگرو گرفتم . لحظه ای بعد صدای دوستم رو از اونور خط شنیدم .

- الو . سلام پیام .

- سلام بر پرنس . فورا پاشو بیا مدرسه .

- ای بابا . یه روز از شرش خلاص شدیم ها . ولمون کن .

- یه قضیه جنایی اتفاق افتاده . مربوط به آقای خاله است .

- خدایی میگی ؟ تا بیست دقیقه دیگه اونجام .

- دمت گرم . میبینمت . شمشیرت رو هم بیار .

این یه شوخی برای وقتی بود که میخواستیم یه کار ترسناک بکنیم .

گوشی رو قطع کردم . یک دقیقه . چهل تومن دیگه به پول موبایلم اضافه شد .

سرم رو بلند کردم و در حالی که از اون بالا به پل روی اتوبان امام علی چشم دوخته بودم منتظر رسیدن دوستام موندم .   

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت 6:50 PM  توسط پیام | 
آروم از پله ها بالا رفتم . حیاط مدرسه خالی بود . خالی خالی . این عادی بود . اما وقتی به دلت بد اومده باشه دیگه هر چیزی بهش دامن میزنه . چیزهایی که قبلا عادی به نظر میومدند میتونه تا سر حد جنون بترسوندت . حالا من داشتم این حس رو با تمام وجودم تجربه میکردم . چند لحظه صبر کردم . بعد آروم به سمت آبخوری رفتم . شاید اگر آبی به دست و صورتم میزدم یه کم حالم بهتر میشد . یه مشت آب . دومشت . نه هیچ فرقی نکرد . سرم رو زیر شیر بردم و بعد از چند لحظه بالا اومدم . داشتم به موهام دست میکشیدم تا خشکشون کنم که یهو یه چیزی توجهمو جلب کرد . لور دراپه های دفتر کیپ کیپ بودن . معمولا تو اون ساعت حتی پنجره دفتر هم باز بود و آقای حاجی و تمه سگ به نوبت میومدن و از اون بالا حیاط رو کنترل می کردن . اما امروز ... یه لحظه با خودم فکر کردم . نکنه زود رسیدم ؟ احتمالش خیلی کم بود . یعنی در حد احمقانه . ولی الان هر فکری که قضیه رو منطقی جلوه بده آرومم می کنه . پس زود رسیدم . برای آخرین بار سرم رو تکون دادم تا آبی که بین موهام بود بریزه و به سمت در آینه ای ورودی ساختمون مدرسه که دقیقا اونور حیاط و روبه روی دفتر بود حرکت کردم .

شروع به بالا رفتن از پله ها کردم . سکوت . همه جا ساکت بود . حتما زود اومدم دیگه ! به شدت در جستجوی یکی از بچه ها یا مسئولین مدرسه بودم که یهو با دیدن صحنه روبه روم از شدت تعجب نزدیک بود شاخ در بیارم . شیشه های پنجره های کنار دفتر رو مات کرده بودند . طوری که به هیچ وجه دفتر قابل مشاهده نبود . حتی نمیشد فهمید که چراغ هاش روشنه یا نه . اما روشن بود . می شد این رو از نوری که از زیر در بیرون می زد فهمید . این دیگه هیچ جوره عادی نبود . راهروی کنار دفتر رو تا آخر رفتم و پیچیدم دست چپ تا برم تو کلاسمون . دستگیره رو چرخوندم . اما در باز نشد . قفل بود . از پنجره روی در کلاس نگاهی به داخلش انداختم . کسی نبود . چراغ ها هم خاموش بود . رفتم سراغ کلاس بقلی . اون هم قفل بود . همینطور دو تا کلاس اولا . رفتم طبقه بالا . هر سه تا کلاس سوم ها قفل بود . پیش دانشگاهی ها . اونم مثل بقیه . یعنی مدرسه تعطیله ؟ امکان نداشت . حد اقل برای پیش ها تعطیل نبود . به فکرم زد برم یه سری هم به اتاق مشاورها و بقیه مسئولین مدرسه بزنم . در اتاق مشاور پیش دانشگاهی ها باز بود . اما توش هیچکس نبود . رفتم تا به دفتر معلم ها یا همون معلم دونی یه سری بزنم . اما درش قفل بود . رفتم به طرف اتاق مشاور سوم ها . قفل بود . اتاق تربیتی . قفل بود . یعنی آقای پارچه چی هم در مدرسه نبود ؟ دلهرم به اوج رسید . پاهام از ترس سست شده بود . اما با هر بدبختی ممکن از پله ها پایین رفتم . اتاق مشاور اول ها هم قفل بود . به سمت  اتاق مشاور خودمون رفتم . می ترسیدم همینطوری برم تو . پس در زدم . هیچ صدایی نیومد . دستم رو دور دستگیره در محکم کردم و به سمت پایین حرکت دادم ... قفل بود . سرم از شدت ترس سنگین شده بود . اما هنوز دلیل این همه ترس رو نمی دونستم . انگار ذرات ترس توی هوا شناور بود و با هر نفسی که می کشیدم به تک تک ذرات بدنم فشار وارد می کرد . حالا فقط یک جا مونده بود . به سمت دفتر حرکت کردم . پاهام میلرزید . میخواستم در بزنم . دستم رو بلند کردم ام ترس بهم اجازه این کار رو نمی داد . باید در بزنم . شاید کسی اون تو باشه که بتونه من رو از این سر در گمی نجات بده . خودم هم می دونستم این کار دیوونگیه . اما این بار دلم رو زدم به دریا و دو بار آروم به در ضربه زدم . سکوت . هیچ صدایی نبود . شاید زیادی آروم زده بودم . این بار کمی محکم تر در زدم . اما باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد . نمی دونستم چی کار کنم . دیگه فقط یه فکر تو سرم بود . این که هرچه سرععتر از این قبرستون برم . این بهترین کار بود. اما کیفم رو کجا گذاشته بودم ؟ دنبالش گشتم و خیلی سریع پیداش کردم . زیر پنجره اتاق آقای منطقی بود . رفتم که هر چه سریعتر برش دارم و بزنم به چاک .  وقتی اومدم کیفم رو بردارم چشمم از پنجره اتاق به جالباسی افتاد و لباسی که بهش آویزون بود نظرم رو به خودش جلب کرد . این به این معنی بود که یه نفر تو مدرسه است . اما کی ؟ بیشتر که دقت کردم تونستم پالتو و شالگردن آقای خاله رو تشخیص بدم . آقای خاله تو مدرسه بود . این اولین بار بود که از بودن آقای خاله تو مدرسه خوشحال می شدم . اما اعتراف می کنم که تو اون لحظه واقعا خوشحال بودم . حالا کجا بود ؟ فقط یه جا می تونست باشه . دفتر . باید صداش می زدم . آره باید این کارو می کردم .... آقای خاله ... با صدای بلندی این کلمه رو فریاد زدم . اما فقط صدای خودم بود که توی مدرسه خالی پیچید . همه جا ساکت بود . اما اون تو مدرسه بود . مطمئن بودم . پس دوباره صدا زدم ... آقای خاله ... باز هم هیچی . ترس دوباره داشت برمی گشت . ولش کن . باید سریع تر از این خراب شده برم . کیفم رو رو دوشم انداختم و به سمت راهپله حرکت کردم . همین که پام رو روی سومین پله گذاشتم صدایی شبیه چرخیدن کلید توی قفل از پشت سرم شنیدم . به سرعت به سمت دفتر برگشتم و لحظه ای بعد در دفتر به آرامی باز شد و آقای خاله  از دفتر خارج شد و خیلی سریع در رو پشت سرش بست . این که تو مدرسه بود خوشحالم میکرد . اما با دیدن قیافش خوشحالیم ادامه پیدا نکرد و کامل از بین رفت . سلام کردم . اون هم با چشم های قرمز پف کردش خیره به من نگاه کرد و گفت : مگه اینجا لات خونست که اینجوری داد و هوار راه انداختی ؟

من که داشتم سعی می کردم قیافه مظلومی به خودم بگیرم جواب ندادم . آقای خاله که حالا دوباره تن صداش عادی شده بود گفت : شما برای چی امروز اومدی مدرسه ؟

من هم که سعی می کردم صدام آروم به نظر برسه گفتم : مگه نباید میومدم ؟

- مگه دیشب بهت زنگ نزدن ؟

- من دیشب خونه نبودم .

دروغ گفتم . من همه دیشب رو خونه بودم . کسی زنگ نزده بود . منتظر واکنش آقای خاله موندم .

آقای خاله که به نظر میومد هر لحظه ممکنه از کوره در بره با آرامشی ساختگی گفت : باشه باشه . حالا خیلی سریع برو خونتون . مدرسه امروز تعطیله .

با تعجب سر تکون دادم و گفتم : چرا ؟

آقای خاله که دیگه عصبانی شده بود گفت : این حرف ها به تو مربوط نیست . خیلی دارم تحملت می کنم ها !

منم برگشتم که برم . اما چند تا پله پایین نرفته بودم که دیگه دلم طاقت نیاورد . برگشتم و رو به آقای خاله گفتم : ببخشید . چرا شیشه های دفتر رو مات کردید ؟

آقای خاله با فریاد بلندی گفت : پسره فضول . گفتم برو خونه .

من که حالا بیشتر از آقای خاله می ترسیدم تا وضعیت مدرسه برگشتم و سریع از پله ها پایین رفتم . در آینه ای رو باز کردم و تمام طول حیاط رو دویدم تا سریع تر از مدرسه خارج بشم . از پله های جلوی در اصلی مدرسه پریدم . از در خارج شدم و دوباره شروع به دویدن کردم .

 

هنوز خیلی از مدرسه دور نشده بودم که یه فکری به ذهنم رسید . سرعتم رو کم کردم و وایسادم . حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است . چرا ؟ اصلا دلیلش رو نمی دونستم . فقط دلم می گفت نرم . برگردم و یه جا قایم شم . آقای خاله راست می گفت . من خیلی فضولم . پس به حرف دلم گوش کردم . برگشتم و پشت آبخوری تو حیاط مخفی شدم . و منتظر موندم تا ببینم چه اتفاقی تو این مدرسه در حال رخ دادن است .

و بعدا به خاطر این شجاعت احمقانه به خودم لعنت فرستادم ......

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت 7:15 PM  توسط پیام | 
سلام

من یکی از طرفدارهای پر و پا قرص هری پاترم . البته کتاباش . به نظر من کتابای هری پاتر از همه لحاظ تکن . مثلا از نظر داستان . داستان هری پاتر در واقع ورژن امروزی داستان ارباب حلقه هاست . درسته که در بعضی موارد مخصوصا در کتاب یک این شباهت خیلی مشهود بود . اما در کل نویسنده هری پاتر یعنی خانم رولینگ خیلی خوب از پس ایجاد پیوند معقول بین داستان افسانه ای ارباب حلقه ها و هری پاتر امروزی بر اومده .

اما بهترین ویژگی کتاب های هری پاتر نویسندشه . به نظر من رولینگ تو این کتاب ها اوج هنر یک نویسنده رو به نمایش گذاشته . اگر از اشکالاتی که به خاطر اختلافات فرهنگی بین ما و اون ممکنه به وجود اومده باشه چشم پوشی کنیم اون به حق بهترین نویسنده در بین نویسنده های هم سبک خودشه . دلایلشم براتون میگم :

من کتاب نوجوانان زیاد خوندم . تقریبا اکثر رمان های نوجوانان رو که تازگی ها چاپ شده خوندم . به خاطر همین میتونم تا یه حدی دربارشون نظر بدم . در قشنگترین کتاب های نوجوانانی که تا به حال خوندم برام در حدی کشش داشته که انگار دارم یه فیلم سینمایی تماشا میکنم . این واقعا هنر نویسنده رو میرسونه که مخاطب با این وضوح بتونه متن کتاب رو تصور کنه . زیاد نیستند اینجور نویسنده ها . جان کریستوفر ـ دارن شان ـ لوییس سکر و امیلی رودا رو من تا حالا دیدم که کتاباشون در این حد کشش داره .

اما وقتی لای کتاب هری پاتر رو باز میکنم هنوز به آخر خط اول نرسیده وارد یه دنیای دیگه میشم . انگار که اتفاقات داستان در حضور من داره شکل میگیره . تا حالا هیچ نویسنده ای رو ندیدم که تا این حد کتاباش کشش داشته باشه . و این به خاطر مهارت بسیار بالای نویسنده در توصیفه . رولینگ انقدر قشنگ این کارو کرده که آدم رو از دنیای خودش خارج میکنه و به دنیای هری پاتر و داستان هاش میبره . تا حالا هیچ وقت اونقدر از مرگ قهرمان یه داستان ناراحت نشدم که از مرگ دامبلدور شدم .

یه چیز دیگر رو هم در نظر داشته باشید . رولینگ یه زنه . اما شخصیت اصلی کتابش یک پسر نوجوانه . اما اون انقدر خوب و کامل افکار و خصوصیات اخلاقی یه پسر نوجوون رو شرح داده که خود پسر های نوجوون هم نتونن . البته دخترها که اصلا نمیتونن این رو درک کنن و پسر ها هم اگر از نوجوونی رد شده باشند شاید این حس رو نداشته باشند .

البته یادمون نره که هیچ کدوم از این جذابیت ها نبود اگر ویدا اسلامیه با این مهارت این کتاب ها رو ترجمه نمیکرد . 

ولی در کل کتاباش حرف نداره . مگه نه ؟

یه کمم در مورد فیلم های هری پاتر صحبت کنیم بد نیست . کتاب های هری پاتر اگر توسط یه کارگردان مثل پیتر جکسون یا استیون اسپیلبرگ ساخته میشدن الان رکورد فروش ارباب حلقه ها رو هم زده بودند . اما حیف که داستان به این قشنگی با کارگردانی و بازی ضعیف بازیگراش حیف شد .

حالا امیدواریم فیلم پنجم هری پاتر از قسمت های قبلیش قشنگ تر باشه . فیلم هری پاتر و محفل ققنوس در روز ۱۳ جولای در آمریکا ـ انگلیس و استرالیا به اکران در میاد .

هری باتر و محفل ققنوس

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 2:46 PM  توسط پیام | 
صبح یه روز دوشنبه بود . دوشنبه ها زنگ اول امتحان داشتیم . اون روز امتحان درس آقای خاله رو داشتیم . معمولا امتحاناش سخت نیست . اما من جون باهاش مشکل شخصی داشتم میخواستم نمره ام کم نشه . به خاطر همین شب قبلش خیلی خونده بودم . حالا هم آماده بودم که دوباره ۲۰ رو بگیرم تا دهنش مثل قبل بسته بمونه . با این فکر از خواب پاشدم . همین که از روی تختم اومدم پایین احساس عجیبی بهم دست داد . یه جور حس دلشوره . خب حتما مال امتحان بوده . کارام رو کردم و آماده شدم . که از خونه خارج بشم . درو باز کردم . همین که پامو از در بیرون گذاشتم حس دلشورم ۱۰ برابر شد . یه حسی بهم میگفت امروز مدرسه نرم . اما مگه میشد ؟ اگه امتحان نمیدادم نمره ام صفر رد میشد و این به معنی یه دردسر حسابی با آقای خاله بود . پس راه افتادم . هر چه توی خیابونا جلوتر میرفتم حسی که بهم میگفت نرو مدرسه شدیدتر میشد . سوار تاکسی شدم . تو راه داشتم یه سری از مطالبی که دیشب خونده بودم رو دوره می کردم . کم کم اون حس داشت ضعیف تر میشد . اما به محض اینکه پام رو از ماشین بیرون گذاشتم دوباره اون حس به سراغم اومد . حتی قوی تر از قبل . خواستم دوباره درسم رو دوره کنم بلکه بتونم یه ذره فراموشش کنم . اما نشد . جواب نمی داد . دیگه به مدرسه نزدیک شده بودم . برای رسیدن به مدرسه باید از روی یه پل رد می شدم که از روش مدرسه دیده میشد . مدرسه روی یه تپه جلوتر از پل قرار داشت. سمت چپش یه ساختمون در حال ساخته و سمت راستش تپه ادامه داره و با شیب ملایمی به اتوبان امام علی میرسه . از روی پل مدرسه شبیه یه قلعه به نظر میومد . اون روز هم مثل همیشه بود . تو اون لحظه اصلا فکر نمی کردم که چند ساعته بعد با چه صحنه هایی مواجه میشم .

از پل رد شدم و به سمت تپه سرازیر شدم . وقتی به مدرسه رسیدم دیدم در باز بود . حتی لنگه دیگرش هم باز بود . تا حالا ندیده بودم که هر دو لنگه در با هم باز باشه . به خودم گفتم تو دیوونه ای پسر . آخه چه مشکلی میتونه وجود داشته باشه ؟ همه چیز عادیه . اما دلم از شدت دلشوره پیچ میخورد . چرا ؟ نمیدونم . راه افتادم . داشتم از در وارد مدرسه میشدم که یهو  به نظرم رسید یه چیزی تغییر کرده . برگشتم . پشتم به مدرسه بود . شاید چون ریوی آقای مدیری تو پیاده رو جلوی مدرسه پارک نبود . شایدم چون آقا هژیر سرایدار مدرسه سیگار به دست کنار باغچه جلوی دیوار مدرسه وا نساده بود . نه  هیچکدوم . از فکر هژیر که همیشه یه دستش سیگار و دست دیگش یه موبایل سامسونگ دوربین دار ضایع بود و مشغول بود به عکس گرفتن از خودش به خنده افتادم . بنده خدا اجازه نداشت تو مدرسه دود و دم راه بندازه به خاطر همین همیشه میرفت لبه باغچه چسبیده به دیوار بیرون مدرسه و ................. باغچه .... آره خودشه . باغچه جلوی مدرسه یه تغییری کرده . چند تا از گل ها کنده شده و خاک اون تیکه هم جا به جا شده بود . خیلی عجیبه . شاید هژیر میخواسته گل کاری جدید بکنه . آخه نزدیک بهاره . اما دلم با این دلیل ها قانع نمیشد . روم رو برگردوندم و با ترس وارد مدرسه شدم . ...

و چند ساعت بعد داشتم آرزو میکردم که کاش این کارو نکرده بودم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 10:2 PM  توسط پیام | 
فردا یعنی ۱۷ بهمن تولد یکی از بهترین دوستامه . پس جمله زیر رو از طرفه خودم و همه بچه های مدرسه تقدیم میکنم بهش :

امیر حسین جون تولدت مبارک پسر

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 7:58 PM  توسط پیام | 
سلام

این دومین صفحه مدرسه است . قراره تو این صفحات داستان هایی از مدرسمون بنویسم . از قسمت بعدی شروع میکنم . اما تو این قسمت میخوام یه سری اطلاعات راجع به داستان ها بدم تا یه کم با حال و هوای داستان آشنا شید . امیدوارم از داستان ها خوشتون بیاد .

داستان هایی که از قسمت بعدی شروع میکنم اصلش تخیلیه . یعنی اتفاقاتی که تو داستان میفته واقعا تو مدرسمون اتفاق نیفتاده . اما فضای داستان واقعیه .  اما در تمام داستان های ما چند تا شخصیت ثابت وجود دارند . اون شخصیت ها عبارتند از :

۱- مدیر ( آقای مدیری ) ۲- ناظم مهربون ( آقای حاجی ) ۳- ناظم پلید ( تمه سگ ) ۴ - مسئول آموزش ( آقای منطقی ) ۵ - معلم بده ( آقای خاله ) ۶- معلم خوبه ( آقای مهاجر )

هفت تا پسر هم هستن که داستان حول اینا میچرخه . اسماشونو پایین گفتم :

۱- پیام (خودم ) ۲- پسر شجاع ۳- پرنس ۴ - اسموکر ۵- مولانا ۶- کالین ۷-  i 3

اینا اسمای مستعاره برای اینکه مشکلی پیش نیاد . تو واقعیت هم ما ۷ نغر دوستای صمیمی هستیم.

درباره خصوصیات و رفتارهای شخصیت ها بهتره که توضیح ندم . اگر توی خود داستان باهاشون آشنا بشین مزش بیشتره . تا جایی که بشه سعی میکنم داستان ها رو عمومیش کنم که همه خوششون بیاد . شاید با توصیف بهتر یا شایدم با خنده تر کردنش . حالا با خوندن داستان ها متوجه میشید  .

در آخر بازم از این هفت تا دوست خوبم که تو نوشتن داستان ها کمکم میکنن تشکر ویژه میکنم  .

از قسمت بعد داستان اول رو شروع میکنیم . حتما نظراتتونو راجع به هر قسمت داستان ها خیلی واضح بگید نا اگر لازم بود توش تغییری ایجاد کنم سریعتر دست به کار شم . یادتون نره ها !

در آخر باید یه بار دیگه بگم که تمام شخصیت های این داستان به جز دانش آموزاش تخیلی هستند . یه وقت سو ء تفاهم نشه .

+ نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت 11:5 PM  توسط پیام | 
یکی از انواع موسیقی که در دنیا طرفداران بسیار زیادی داره رپه . بگذارید یه تاریخچه کوچولو ازش بگم . من وقتی اینو شنیدم برام جالب بود :

رپ رو ابتدا تعدادی از سیاه پوستای آمریکایی راه انداختن . هدفشونم اعتراض به کارها و تبعیض های دولت بود . کارشون حرف نداشت . ظرف مدت کمی طرفدارهای بسیار زیادی پیدا کردند و رپ رو تبدیل به یک سبک در موسیقی کردند . حتی داشتن به هدفشونم میرسیدن . مردم داشتن با این شعرها بیدار میشدن . اما دولت آمریکا وقتی وخامت اوضاع رو دید با یه نقشه زیرکانه وارد عمل شد و ظرف مدت کوتاهی تمام نقشه های رپر ها رو نقش بر آب کرد . میدونید چه جوری ؟ اومد رپ رو با یه سری چیزهای دیگه قاطی کرد . چیزهایی مثل فحش و مواد مخدر و فحشا و ... . مردم هم که این چیزها رو دیدن کم کم از رپ فاصله گرفتن و این فاصله باعث شد آتیششون بخوابه .

اون ماجرا تموم شد اما رپ نه . چند سال بعد عده ای از اهالی آمریکا و اروپا این سبک رو ادامه دادند . بیشترشون همون رپ آمیخته با فحش رو کار کردند . البته این وسط عده ای هم بودند که رپ اصلی رو اجرا میکردند .

چند سال پیش یعنی حدود ۶ سال پیش بود که رپ وارد ایران شد . اولین کسی که سبک رپ رو در ایران اجرا کرد پسری ۱۶ ساله بود به اسم سروش لشکری . همون هیچکس خودمون . اون رپ رو بدون فحش و چیزای بیخود خوند و در واقع رپ اصیل رو اجرا کرد . اما دیگران هم که تازه با این سبک جدید در ایران آشنا شدند شروع کردند به خوندن . بدون هیچ هدفی . هر چی که به دستشون میرسید میخوندند . اونها با این کارشون باعث شدند این سبک جذاب هیچ وقت در ایران شکل رسمی به خودش  نگیره و زیرزمینی بمونه .

من خودم اون اوایل وقتی این رپ های بیخود رو شنیدم ازش بدم اومد و خیلی وقت گذاشتمش کنار . تا اینکه چند ماه پیش خیلی تصادفی چند تا آهنگ از هیچکس به دستم رسید و متوجه شدم که اون رپ واقعی رو داره اجرا میکنه . خیلی با آهنگاش حال کردم و کلی طرفدارش شدم .

هیچکس و پیشرو و چند نفر دیگه که تعدادشون خیلی کمه دارن سعی میکنن رپ رو در ایران اصلاح کنن تا مثل انواع دیگه موسیقی تو ایران عمومی بشه . دمشون گرم .

تا چند روز دیگه آلبومه جدید هیچکس وارد بازار میشه . هیچکس اینبار ترکوند . با یه آلبومه کاملا پاک قدم بزرگی تو احیای رپ فارسی برداشت . این آلبوم اسمش جنگل آسفالته و تا یه هفته دیگه تو بازار پخش میشه . منم مثل بقیه منتظرم ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 11:55 PM  توسط پیام | 
سلام

هر کسی برا خودش یه تیم و یه بازیکن مورد علاقه داره . همونطوری که از نوشته زیر اسم وبلاگ میشه فهمید من طرفدار قدیمی و پرو پا قرص بارسلونا هستم . از ۵ سالگی طرفدارش بودم تا الان .

من تا دو سال پیش زیاد از بازیکن خاصی خوشم نمیومد تا اینکه تو بازی های جام جهانی جوانان دیدم یه بازیکن ۱۷ ساله آرژانتینی داره میترکونه . اسمش لیونل مسی بود . و بهترین بازیکن اون جام شد . من اون موقع شده بودم طرفدارش . اما دو سه ماه بعد یه شب که داشتم بازی بارسلونا رو تماشا می کردم یهو دیدم لیونل مسی داره به عنوان یار تعویضی میاد تو . از خوشحالی پریدم هوا . اتفاقا تو اون بازی هم عالی بازی کرد . ۱ گلم زد . خلاصه از اون موقع بود که لیونل مسی شد بازیکن محبوب من .

در آینده مطمئنا از بارسلونا و مسی بیشتر خواهید شنید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 4:34 PM  توسط پیام | 
سلام

از امروز یه بخش جدید رو تو این وبلاگ شروع میکنم . این بخش به مدرسه ای که من توش درس میخونم اختصاص داره . البته فقط فضاش . شخصیت ها کاملا خیالی هستند .

 البته نه اینکه بگم این بخش عمومی نیست ها نه . بر عکس دارم تمام تلاشمو میکنم که مطالب این بخش مورد پسند همه باشه .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 3:42 PM  توسط پیام | 

السلام علیک یا اباعبدالله

السلام علی الحسین

وعلی علی بن الحسین

و علی اولاد الحسین

و علی اصحاب الحسین

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 5:0 PM  توسط پیام | 
سلام

این ایامو به همتون تسلیت میگم .

یه عاشورای دیگه هم گذشت . امیدوارم عزاداری هاتون بهتون چسبیده باشه . واسه من که همینطوری بود . تازه دارم میفهمم عاشورا یعنی چی .در کل عزاداری های امسال خیلی خوب بود . اما چند تا چیز هست که باعث بی حرمتی به امام حسین میشه . فهمیدن اینکه چیا هست هم کار سختی نیست . کافیه تو این شبها نیم ساعت تو خیابونا قدم بزنی یا یه سری به بعضی دسته ها بزنی . من دو تاشو اینجا به عنوان مثال میگم .

اولیش که خیلی هم ضایع معلومه بعضی از دسته هاست . البته تاکید کنم بعضی از دسته ها . آقا دسته ها تبدیل شده به سیرک . یه سیرک کامل . انواع پسرها میرن توش خودشونو به نمایش میذارن . دخترهایی که کنار دسته هستن حکم خریدار یا تماشاگر یا هر چی رو دارن . خوب برانداز میکنه . بعد که پسر دلخواهشو پیدا کرد شروع میکنه به نخ دادن . لعنتی نخ که نیست طنابه . خلاصه دست پر از عزاداری امام حسین برمیگردن . خیلی زشته . حد اقل تو این شب ها  .

دومیش هم عکس هاییه که از امام حسین و حضرت عباس و علی اکبر و بقیه به در و دیوار میزنن . اولاش بد نبودا . شاید تا یه حدودی قشنگ هم بود . اما حالا شده مثل این پوسترهای فوتبال . انگار همه کاروان امام حسین دست انداختن گردن هم و عکس یادگاری انداختن . تیم ملی کربلا . ایستاده از راستم داره . خدایی میگم . من دیدم . خواستید آدرسشم بهتون میدم . اونوقت وقتی میان که جمعش کنن میگن بی حرمتی به آقاس .

خلاصه اینکه داریم عزاداری هامونو با این کارها خراب میکنیم .

خوشحال میشم نظراتتونو راجع به این موضوع بشنوم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 4:56 PM  توسط پیام | 
یه سری چیزها هست که تو خیالات آدمه و فکر کردن بهشون خیلی حال می ده . مثلا" :

خونه : خونمون روی یه تپه بود . یه خونه یه طبقه بزرگ که از پشتش یه رودخونه رد میشد . فقطم ۷ یا ۸ تا خونه . بیشتر بشه شلوغ میشه حال نمیده . آدم از صبح بره تو دشت پشت رودخونه با بچه ها بازی کنه بعد که خسته شد رو چمن ها دراز بکشه یا بره تو رودخونه شنا کنه . صبح زود هم اگه حالش رو داشت با بچه ها بره کوه . همون کوهی که از تو ایوون خونه دیده میشه و همیشه هم قلش پر برفه . حالا واسه تنوع یه روز تو هفته مدرسه رفتن هم بد نیست . اما مدرسش باید این شکلی باشه :

یه حیاط بزرگ که همش با چمن های کوتاه یکدست پوشیده شده . زمین فوتبال هم داشته باشه . کلاساش فرش باشه . دور تا دور کلاس پشتی و جلوی هر پشتی یه قلیون یه چایی و یه lap top باشه .معلم هم گوش به فرمان دانش آموز باشه . مدرسه ناظم نداشته باشه . روزای بارونی تعطیل باشه . هر موقع که بچه ها خواستن تعطیل بشه .

حالا فوتبال : میخوام یه خاطره توهم آمیز بگم :

سالش رو یادم نیست . من فیکس بارسلونا بودم . هافبک وسط. فینال لیگ قهرمانان اروپا بود . اتفاقا" بازی تو نیوکمپ بود . قبل بازی که واسه گرم کردن اومدیم تو زمین ۱۰۰ هزار تا تماشا چی با هم اسم منو صدا میزدن . کاپیتان تیم مسی بود . من و اون رفیق فابریک بودیم . اومد به من گفت خیلی نامردی به تماشاگرها بگو منم تشویق کنن . منم گفتم . خلاصه واسه بازی اومدیم تو زمین . بازی خیلی کل و کل بازی بود . چون تیم مقابلمون چلسی بود . اونا پارسال ما رو برده بودن . اما اون موقع من مصدوم بودم . بازی شروع شد . یکی از دوستای بچگیم هم تو چلسی بود . تو مدرسه بهش میگفتیم میلاد تلنگر . حالا فلسفشو بعدا میگم که چرا تلنگر . بازی شروع شد . یه گل خوردیم  . میلاد زد . ولی نیمه دوم با هتریک من بازی ۳ - ۱ تموم شد و ما قهرمان شدیم . کاپ رو هم من و مسی با هم بلند کردیم . خاطره خوبی بود ولی با تلنگری که موقع خارج شدن از ورزشگاه از میلاد خوردم خراب شد .

و....

آره دیگه . راستی اینم بگم من به روح اعتقاد ندارم .

تو هم میتونی تو نظری که میذاری یه کم از این توهماتت بگی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 11:25 PM  توسط پیام | 
سلام

چند وقته بدجوری حوصلم سر رفته . دلم می خواد با یکی صحبت کنم اما طرفشو پیدا نمی کنم . می خوام بشینم دو کلام درس بخونم نمیشه . لای هر کتابی رو باز می کنم بیشتر از دو صفحه نمی تونم بخونم . می خوام تلویزیون ببینم قربونش برم خالیه خالیه .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 11:48 PM  توسط پیام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
LOGARITM
گاهی مسائل به ظاهر پیچیده با معکوس نگاه کردن ، ساده و قابل حلند . مانند گرفتن لگاریتم در یک مسئله پیچیده ریاضی !

نوشته های پیشین
شهریور 1388
تیر 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آرشیو موضوعی
دیوانگی در فیض
عکس
فوتبال
دست نوشته
معرفی کتاب
خاطرات من
شهر در دست سوسک ها
لوگو


 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان